خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

دربی

ماهور جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵، 1:47

دیروز تا ظهر همه خواب بودن جز بابا اینا ک رفتن سرکار و بیرون ، بقیه مون تا لنگ ظهر خواب بودیم بعد که بیدار شدیم صبحونه رو جایگزین ناهار خوردیم و بعد طبق معمول حرف زدیم و...

شب دربی بود و من همش داشتم آهنگ «اگه دیدی تنم آبیه چون روز دربیه»میخوندم جوری که افتاد رو زبون بقیه

شب مامان اینا رفتن خرید با دختر عموها و منو بچه ها موندیم خونه، هم دربی رو ببینیم و هم من بچه هارو سرگرم کنم بزرگا ک سرشون گرم بود ولی اون کوچیکه اینقد شیطونه باید همش درگیرش باشی ، بابا با گل پرسپولیس خیلی خوشحال شد ولی نخواست منو اذیت کنه و منم الکی خودمو زدم به اون راه که حواسم نیست اما وقتی استقلال گل زد من خیلی خوشحالی کردم(چقد بدجنسم)

با مهراد حرف زدم و قرار شد آخر شب بچه هارو برسونیم واونم بخاطر من قبول کرد(به من نه نمیتونه بگه )ولی گفت خودت باید همراهم بیای منم قبول کردم

تصمیم گرفتیم منچ بازی کنیم اما نداشتیم و من خلاقیتم گل کرد و صفحه منچ رو با پرینتر چاپ کردم و بعد با ماژیک رنگش کردیم ، از اونجا ک مهره نداشتیم ، از پونز به عنوان مهره استفاده کردیم و خوشبختانه تاس رو از قبل داشتیم .موقع بازی بابام و دخترعمو کوچیکه باهم یار شدن و منو دختر عمو بزرگه هم باهم؛ ازشانس بدم اصلاا شیش نمی دادم و اون دختر عموکوچیکه که کل کل هم داریم حسابی رفت رو مغز من ولی باز خوش گذشت آخرشم بازی نا تموم موند

نمیدونم چرا همیشه سر بازی ها شانس ندارم ، مثلا توی دریم لیگ حرفه ایم و هیشکی حریفم نیست ولی وقتی به طور جدی با یه نفر بازی رو شروع میکنم می بازم یا منچ . تو این چیزا واقعا روحیه ضعیفی دارم

اون دخترعموم که زیاد باهاش ارتباط برقرار کردم خیلی ناراحت بود و میگفت ما تازه همو پیدا کردیم و زودم همو از دست میدیم راستم میگفت . هعی میگفت اگه خونه شون اینجا بود باهم کنکور میدادیم ،گفت ی چیزی یادگاری بهم بده و منم دیدم اون ادکلنم ک عاشقشم آخراشه پس اونو دادم و امروز دنبال خریدن ادکلن جدید بودم منتها هیچ جا پیدا نمیشه

دیشب که رفتیم برسونیمشون بهم اصرار کردن شبو بمونم پیششون ولی بخاطر مهراد که تنها نمیتونست برگرده و نیلا که اگ میفهمید ناراحت میشد قبول نکردم(خیلی با ملاحضم)

اون بچه کوچیکهه واقعا گریه کرد و میگفت بمونم پیششون و جالبه دخترعموم گفت هیچوقت برا کسی گریه نمی کنه(گفتم که ارتباطم با بچه ها عالیه ) جز اون دختر عمومم گریش گرفت. نمیدونم چرا خانوادگی اینقدر احساساتیم البته دیگه تا یه سال دیگه همو نمی بینیم شایدم زودتر شد؛ دخترعموم بهم گفت میخوام بهت تافت بزنم که همینطوری بمونی(همش نگران بود من عوض بشم تا دفعه بعدی که همو می بینیم )گفتم بابا من از اول دنیا همین بودم

امروزم که دیگ درس خوندم و خوابیدم. هنوز نتونستم به سکوت خونه عادت کنم ، کاش آرش اینا زودتر برگردن

یه چیزی برام عجیبه نمیدونم چرا همیشه با هرکی آشنا میشم ارتباط عمیق بینمون شکل میگیره ، بعدم غیب میشن ولی هم تاثیر من تو ذهن اونا میمونه هم تاثیر اونا تو ذهن من

دنتیست

ماهور چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵، 5:24

من به مهراد زنگ زدم و گفتم باید بره دنبال بچه ها که خیلی شاکی شد و میگفت من باشگاه دارم نمیخوام از دستش بدم بالاخره با بدبختی راضی شد ولی گفت دیگه رو من حساب نکنید

وقتی اومد خونه گفت گوشی منو میخواد ولی گوشیم کم شارژ داشت به من گفت هفت میرم من تا شیش با گوشیم آهنگ گوش دادم و تا خواستم بزنم شارژ یعنی ساعت شیش رسید و گفت من میخوام برم حالا من با ۱۷درصد شارژ گیر کردم

با گوشی من رفت و وسط راه خاموش شد و نمیتونست پیدا کنه دیگه با بدبختی پیدا کرد و یجوری از بیخ گوشم رد شد

شب حرف زدیم بازی کردیم نقاشی کشیدیم شام خوردیمو دوباره تا صب یعنی الان گفتیمو خندیدیم و الانم بقیه خوابیدن منم یکم دیگ میخوابم

یه چیز جالب اون دخترعمو کوچیکه رفیقم یعنی بهم گفت من اصلا قرار نبود ازدواج کنم و توی گوشی بقیه خواهرا دنتیست(دندانپزشک)سیو بود و خیلی برام جالب بود گفتم این آرزوتو من به حقیقت میرسونم گفت دخترمم همینو میگه

امروز مامان آرشم باهام تماس گرفت از قضا اونا هم که رفتن مسافرت دارن کارای دندانپزشکی شونو انجام میدن درنتیجه اونم یه ساعت درباره مزایای شغل دندانپزشکی برام حرف زد و گفت جز دندون به هیچی فکر نکنی و کلی از اون فامیل دندون پزشک مون تعریف کرد ، گفت چند تا ماشین و خونه داره ، مطبش چندتا اتاق داره یه ویوی عالی با یه لابی خفن و منشی و خدمتکارو ... خلاصه گفت فقط دندون ، ارزش هزارسال پشت کنکور موندنو داره

حس شیشم

ماهور سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵، 14:36

دیشب کلی بیدار بودم و لباس و وسایل باشگاه رو آماده کردم و رفتم حموم بعد امروز خیلی خوابیدم یه ساعت قبل باشگاه بیدار شدم دیدم مربی صبح پیام داده که کنسله واقعا عصبانی شدممم آخه چرا دیشب نگفتی من این همه بیدار موندم و اینکه حس شیشمم کم کم منو داره میترسونه ، دیشب به آوا میگفتم احتمالا فردا تعطیله و مربی پیام میده و واقعا اتفاق افتاد

دقت کردید چقد پول اسنپ زیاد شده؟ اگه پولای اسنپمو جمع میکردم الان بیل گیتس بودم

شبکه پرشیانا پادکست چقدر خوبه تنها شبکه ایه که منو جذب خودش میکنه. عصری مهراد میره دنبال دخترعموها و از الان ترسیدم نکنه ب منم بگه بیا چون گوشی خودش آیفونه و مپ براش بالا نمیاد و فقط صرفا چون آیفونه گرفته ؛اون شب گوشیش خونه شارژ بود و اصرار میکرد از بالکن پرتش کنم میگیرتش یبارم که داغ کرد گذاشتش توی فریزر ، اگه گوشی من بود رو سرم جابه جاش میکردم

واقعا درود بر علم شیمی ، تیشرت سفیدم که موقع غذا خوردن کثیف شد با شوینده مخصوص پاک شد و من خوشحالم

ADHD

ماهور دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵، 23:46

فردا باشگاه دارم و قراره تنها برم آوا نیست تجربه شو ندارم ولی میدونم یا خوش میگذره یا سخت میگذره از این دو حالت خارج نیست

فرداشب دخترعموهام میان پیشمون و خوشحالم از این بابت ، مشکل اون نمراتمم حل شد بی خودی نگرانش بودم ، البته اینم بگم دیروز حرف زدن با معاونمون واقعا خوشحالم کرد خیلی قراره دلم براشون تنگ بشه شایدم باز همو زیاد دیدیم مشخص که نیست

امروز یوتیوب کمکم کرد نجات دهنده واقعی اونه نه اینستاگرام، از محتوای حسین اورا هم که دیگه نگم حرف نداره و همچنین یه ویدیو از یوتیوب با موضوع بیاید زندگیمونو جمع کنیم یه چیزی تو این مایه ها اونم جالب بود زندگیمو نصفشو جمع کردم ولی نصفش موند واقعا حالشو ندارم پاشم لباسمو بشورم و وسایلمو آماده کنم ، مطمئنم که من ADHDدارم یعنی تمام علائمشو دارم و هی بهم بیشتر ثابت میشه و فلجم کرده به مامانم که نگاه میکنم میبینم اونم این مشکلو داره ولی نمیدونم ارثیه یا نه در هر صورت هرچی هست از پا درم آورده بعضی وقتا پر انگیزه بعضی وقتا خسته همه کارا دقیقه نودی دیگ تحملشو ندارممم نمیدونم چطوری درمان میشه حتی اصلا درمان داره روی کارهام که به شدت تاثیر میزاره رفتارمم که دیگه نگم

ماشین و رانندگی

ماهور دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵، 1:2

هرجوری هم بشه باید تا چند ماه دیگه رانندگی یاد بگیرم ، دخترعموهام امروز میخواستن برن بیرون و ب ما گفتن که باهاشون بریم ولی مهراد نبود و بابام هم همینطور فک کن ماشین باشه راننده نه شاید بگید اسنپ میشه گرفت ولی سوادکوه مقصد بود و خارج از بحث پول و اینا، مسیرهای طولانی فقط با ماشین خودت حال میده میتونی اهنگ بزاری بلند حرف بزنی بدون مراعات کردن ، چون تنها بودن خودشون هم نرفتن مثل ما که گفتم تنها خوش نمیگذره

بنابراین امسال اولویت با رانندگیه اگه بخوام وایسم تا مهراد بهم یاد بده هزار سال طول می‌کشه

فهمیدم همه آدما نا امیدت میکنن هرکسی یه جوری حتی پدرمادرت به گذشته که فکر میکردم میبینم چه آدمایی بودن که فکر میکردم زندگی بدون اونا تمومه ولی هنوز جریان داره پس بیخود رو کسی حساب باز نکنم از اینکه تو ذوقم بخوره متنفرم بعدش از دستش میدم دست خودمم نیست الانم اون شده

حسادت

ماهور یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵، 18:19

دیروز مامانم و بابام برا نیلا لوازم تحریر خریدن با قیمت وحشتناک گرون ، بعد تو خونه کنار بابام نشسته بودم که مامانم زنگ زد و به بابام گفت به ماهور نگی قیمت اینا چقدر شده و من شنیدم ، اینقدر حرصم گرفت همون لحظه به مامانم زنگ زدم و گفتم صداش رو بلندگو بود وشنیدم و همچنین گفتم دیگ من هیچ چیز خصوصی بهت نمیگممممم
مثلاً میخواست حسودی نکنم آخه من چرا سرهمچین موضوعی حسودی کنم؟ اصلا نمی فهمم با این کارش بدتر حساس شدم و حرصم گرفت یعنی فکر میکنم پدرمادرا خودشون باعث میشن بچه ها دعواشون بشه دیگه منم گفتم لوازم تحریر میخوام البته خودمم عاشق لوازم تحریرما ولی خب اون لحظه میخواستم اذیت کنم این شد که بابام برام گرفت
بعد از مشورت با معاونمون فردا باید ب مدرسه زنگ بزنم یا برم مدرسه
امروزم چون روز تعطیل بود نه تونستم برم باشگاه نه جزوه هامو تحویل بگیرم ، البته تعطیلی باشگاه به نفعم شد چون وضع پام اصلا تعریفی نداره
یکم پیش یکی از رفیقای قدیمیم بهم زنگ زد تعجب کردم و فهمیدم ب پول احتیاج داره خوشحالم که تو کارتم اونقد پول بود و براش یکم بیشتر زدم ، داشتم فکر میکردم کاش اینقدر پولدار شم که بتونم به آدمای مهم زندگیم این جور مواقع کمک کنم

کارنامه

ماهور یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵، 0:0

نمرات اومده و چندتا رو افتادم یه درس هم از سال پیش دارم و الان درگیر تک ماده زدنم ، هیچ فکرشم نمیکردم یه روزی از شاگرد اول بودن کارم به اینجا برسه

جالبش اینه کارنامه پارسالم بالا نمیاد و یادم نیست نمره به ده میرسید که تک ماده بزنم یا نه و بدتر از همش اصلا حوصله مدرسه و امتحان مدرسه رو ندارم . یعنی حاظرم هر اتفاقی بیفته ولی نرم مدرسه

معاونمون هم که بدتر از همه مارو گیج میکنه و بعد غیب میشن پاسخگو نیستن ، از ته دل خوشحالم مدرسه تموم شد من امسالم پشتم ولی خعب باز بهتره

خونه مستقل

ماهور شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵، 15:47

دارم فکر میکنم اصلا کشش زندگی با خانواده رو ندارم یا با هیچکس ترجیح میدم تنها زندگی کنم ، صبح ک پاشدم هیچکس باهام حرف نزنه تا لود شم ، کسی نیاد بیدارم کنه ، سروصدا زیاد نشنوم از سروصدا اول صبحا بیزارم پس مطمئنم زود قراره مستقل شم

امروز میخواستم برم اون یکی باشگاه ولی با این وضعیت پام و حوصله خودم نمیشه میزارم همون فردا

اینقدر تعداد جزوه هایی که باید چاپ کنم زیاده که همش ازشون در میرم ولی امروز دیگ راه فراری نیست

آرایشگر

ماهور شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵، 4:37

دخترعموهام یعنی همون مهمونامون امروزم بودن و از قضا یکیشون به جرئت میگم یکی از بهترین آرایشگراست و من که از هفته پیش قصد آرایشگاه رفتنو داشتم فرصتو غنیمت شمردم و ازش سواستفاده ابزاری کردم اونم همه ما بچه هارو به صف کرد و نوبت به نوبت موهامونو کوتاه کرد واقعا جون تازه گرفتم ؛انگار باری از دوشم برداشته شده
دخترعمو کوچیکه دوتا بچه داره و به شدت مادر نمونه ایه ولی خیلی زود ازدواج کرده بنطرم ، آخه تو سن اون دوتا بچه هشت ساله و پنج ساله؟ منطقی نیست تازه فهمیدم هم رشته ایه منه و شاگرد نمونه بوده و دانشگاه خوب قبول شد اما ازدواج کرد و نرفت الانم از ازدواج پشیمونه:) به من میگه ازدواج نکنیا ولی با این وجود عاشق زندگیشه و به شدت فداکاره ، جالبه که ما نزدیک ده ساله همو ندیدیم و هیچ خاطره ای از هم نداریم ولی کلی رفیق شدیم جوری که گیردادم بهش ک بیاید تهران.
بچه کوچیکه ش اینقدر شیطونه که از دیوار بالا میره و من عاشقشم بزرگه هم که باهوش و آروم، متضاد هم
امروز من شب ظرفارو شستم خیلی زیادددد بودن ولی طاقت بی نظمی هم نداشتم
دیگه امروز کلی خوش گذشت و حرف زدیم شبم بعد از شام ، مهراد با ماشین رسوندشون پیش یکی دیگ از دخترعموهام ؛میخوان برن شمال و بگردن این دو سه روز. بعدشم میان پیش ما دوباره
ولی خیلی باهاشون ارتباط گرفتم فکر نمیکردم اینقدر باحال باشن ، انرژی هاشون عین خودمه بی خود نیست که این فامیلی
از ناحیه پا مصدوم شدم، از وقتی والیبالو شروع کردم با اینکه کفشم سایزمه و راحته اما دوتا ناخن شست پام خون زیرشون جمع میشه و حالتشون عوض میشه تا اینکه یکیشون دیگه کلا خشک شد و داشت کنده میشد با باند و چسب یکم بستمش ولی دردش زیاد بود الان حس میکنم چسبیده و حالا دارم فکر میکنم جلسه بعدی باشگاه چه بلایی سرش میاد
امروز کسی که توقعشو نداشتم بهم پیام داد همیشه بعد از مدتی سروکلش پیدا میشه بعد غیب میشه امروزم کمتر از یه ساعت پیداش شد و الانم میدونم ک دیگه غیب میشه؛ دیگه بهم نمی رسیم تموم شد ولی برا من مثل یه زخمه ؛عشق اول که میگن همینه ، همیشه یه حس قدیمی رو میاره جلو چشمت از همه بدتر اینه میدونم الان حالش بده ولی متاسفانه به من ربطی نداره و نمیتونم براش کاری کنم

قالب جدید

ماهور شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵، 4:33

دنبال یه چیز باحالا تر و اختصاصی تر میگشتم بالاخره تونستم اینو رو به راه کنم ، خیلی باهاش حال میکنم

الانم خوابم میادو دارم یه آهنگ خز ک از اینستا پیدا کردم گوش میدم

گشت

ماهور جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵، 4:6

امروز اون مهمون ها ک گفتم رسیدن ، حقیقتش با یکیشون خیلی زیاد ارتباط برقرار کردم با بقیه هم ک خوب بودم ولی با این خیلی رفیق شدم درصورتیکه قبلا اصلا همو نمیشناختیم و ارتباط نداشتیم.

دیشب تا صبح نخوابیدم و صبح یه دوش گرفتم تو فاصله ای که مهراد و مامان رفتن تریمنال دنبال مهمون ها.

ظهر همه حتی من خوابیدیم و من از اونا خسته تر . امروز مسکن خوردم چون درد داشتم بعد شب به خاطر نیلا و اصرار های اونا مجبور شدم باهاشون برم پارک قیطریه .

اولین بارم بود میرفتم اونجا و کیف مارک یکیشون دست من بود . همه جمع میشدن و حالت کنسرت هرگوشه یه خواننده ، میرقصیدن سوت میزدن و شاد میشدن ؛تو ذهنم گفت ۱۰ ماه دیگه بعد کنکور با بچه ها بیام اینجا بترکونیم .

یه جا نشسته بودیم که یک دفعه کل جمعیت بلند شدن و فرار میکردن که اسم گشت شنیدیم ماهم شروع به فرار کردیم و دم در دیدم کنار ماشین پلیس آمبولانس آوردن که به عنوان ون ازش استفاده کنن ؛مامورا دنبال یه فرد چاقو خورده مثل مار زخم خورده دور خودشون میچرخیدن و لباس همه رو میزدن بالا برای پیدا کردن مضنون.

الان که دارم اینو مینویسم همه مون تو پذیرایی جا انداختیم و اون مهمونی ک باهاش حال کردم برا بچه ش داره میخونه: منم منم مادرتون ، غذا آوردم براتون...

بتمن

ماهور چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵، 1:16

دیرخوابیدم دیربلند شدم اما برا اولین بار صبحونه توپ خوردمو آماده باشگاه شدم ، راه افتادمو رفتم سمت آوا و مربی ، امروز خیلی آروم تر بودم چون هنوز خسته دیروز بودم .
رفتیم باشگاه تور هارو وصل کردیم و مشغول تمرین دادن شدیم چندوقت دیگ قراره دوباره تمرین کنیم حرفه ای تر .دلم برای زمین تنگ شده .
رفتم سراغ بچه های خودم که مانلی گفت چه عجب یبارم اومدی اینجا میخواستم لپاشو بکشم از بس که این بچه گوگولیه، البته همه بچه هامو دوست دارما این ولی خیلی تو دل بروعه
امروز مربی که داشت تمرینو بهم میگفت متوجه نشدم و بهم گفت خنگ(¬_¬)
آخر تمرین یه خانمی اومد از ظاهرش مشخص بود یه کاره ایه و میخواست از بچها عکس بگیره به مربی گفتم منم برم لباس عوض کنم گفت مگه شما قراره تو عکس باشید خورد تو ذوقم بعد بهش گفتم ما مهمترین آدمایی باشگاهیما بعد جلو همون خانمه یه جوری قلقلکم داد که داشتم خفه میشدم از خنده
یکی از توپا توی تور سقف گیر کرد و یه راه مخفی پشت وجود داشت یعنی پله میخورد و میرفت بالا منو آوا رفتیم و اونو آوردیم پایین، بالا که بودم یکی از بچه ها صدام کرد و گفت چه جوری رفتی بالا بهش گفتم آخه من بتمنم با حالت چهرش گفت آهاا
موقع گرم کردن به دوتا از بچه ها که بزرگن دوبار جدی تذکر دادم خودم زیاد از این فازا خوشم نمیاد از مبصر بازی ،یادمه تو باشگاه قبلی همینطوری از یکی از بچها متنفر شدم ولی فرقش اینه تو باشگاه قبلی من برای جلب توجه اینکارو نمیکردم ولی اینجا یه نفره که برای رو مخ من رفتن یا جلب توجه داره بی نظمی میکنه نمیدونم چرا ، همش داره حواسمو پرت میکنه بی خودو بی جهت(>_<)
بعد تمرین برا مربی اسپرسو گرفتیمو با آوا همش نون بیارکباب ببر بازی کردیم و بعد هم دم مترو پیاده شدیم و بامترو اومدیم. تو مترو سریال برکینگ بدو دیدیم ولی از جایی که آوا دیده و من خیلی از قسمتا رو ندیدم ،اولش میخواستیم تدلاسو ببینیم ولی دیدم آوا اصلا حواسش نیست و ارتباط برقرار نکرده گفتم ولش کن؛مترو هم جای عجیبیه همه جور آدمی رو میبینی ولی ما داریم کار خودمونو میکنیم بدون توجه به اطرافمون .توی اتوبوس جا نبود و کل راه سر پا وایسادیم.
امروز خیلی کم غذا خوردم ، روزایی پرمشغله وعده غذایی هامو حذف میکنم درعوض روزایی که خونم پرخوری افراطی به جونم میفته ؛حالا خوب یا بد وزن من رو یه عدد ثابت ایست کرده ونه بالا میره نه پایین میاد ، باز خوبه ژنم جوریه که چاق نمیشم

ولی ازشام خوشم نیومد مامان چندساعت الکی معطلم کرد و گفت غذای مورد علاقه تو درست میکنم و مشغول کارای خودش شد بعد که غذا رو دیدم دهنم باز موند اصلا یه ذره حوصله توش نمیدیدم و نخوردم ؛یکی از اهدافم تو زندگی اینه به یه جایی برسم که آشپز شخصی داشته باشم و جدی برای این هدفم تلاش میکنم

امروز شادی بهم زنگ زد و خیلی ناراحت بود از صداش مشخص بود خیلی گریه کرده ، اسباب کشی کردن و با صاحبخونه جدید نیومده به مشکل خوردن ، یکم دلداریش دادم بعد هم که رفت ولی ناراحت شدم براش
دیگه خدا بخواد از فردا درس میخونم ، فقط قراره چندتا از فامیل های درجه سه بیان خونمون و من ترسم اینه از برنامه های درسو ورزشو باشگام فاصلم دور ترو دورتر بشه...

آدرنالین

ماهور سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵، 1:34

تا ظهر که تازه از خواب پاشدم و با بی برقی روبه رو شده بودم ، شاهد روز مزخرفی بودم درست وقتی از خواب پاشدم برق رفته بود اون دوساعت فلج شده بودم برق اومد یه چیزی خوردم که فقط زنده بمونم بعد رفتم حموم و اومدم حاضر شدم با بچه ها بریم بیرون،
روزایی که میخوام برم بیرون یه ساعت قبل از بیرون رفتن استرس و شادی زیادی رو متحمل میشم ، استرس به دلیل عجله کردن و شادی هم چون میدونم قراره خوش بگذره هنوز تو خونه بودم و داشتم کفشامو(که عاشقشونم) از جا کفشی بر میداشتم که زنگ خونه خورد ، دیدم بچه ها تا دم در اومدن باز دیر کرده بودم رفتم پایین و اسنپ گرفتیم
قبل از اینکه اسنپ بیاد تو کوچه منتظر موندیم و یه کفتر که له شده بود حالمو بد کرد ، داشتم میگفتم فکر کنید دوباره مثل دفعه قبل چهارتامون مجبور باشیم عقب بشینیم ، اسنپ رسید یه آقایی با موهای بلند ؛صندلی جلوش پر از خرتو پرت بود و همه عقب نشستیم ، بیخود که نیست به خودم میگم پیشگوی اعظم ، چون لوکیشن ها باز خراب شدن چارتایی همون‌طور که داشتیم له میشدیم برنامه نشان رو باز کردیم و هر کدوم یه راهی به راننده میگفتیم (چون گوشی هرکدوم یه لوکیشن متفاوت نشون میداد)
بالاخره رسیدیم اول رفتیم یه چیزی بخوریم من دو اسکوپ کیک بستنی گرفتم داشتیم میخوردیم که یه ماشین برقی اومد جلوم وایساد، ازش پرسیدم مارو اگه سوار کنید همینجا پیاده میکنید؟گفت آره ولی اگه بستنیتو بخوای تو ماشین بخوری کلاهمون میره توهم، بهش نگاه کردم و یه قاشق بستنی گذاشتم دهنم بهم گفت تامن یه دور برم وبیام بستنی تو تموم کن گفتم تلاشمو میکنم


با بچه ها تیک تاک گرفتیم و ماشین اومد سوار شدیم و کل مسیر با آهنگ میرقصیدیم اصلا همین که سوار شدیم یه روح تازه به مسافرای قبلی دادیم و از هرجا رد میشدیم مردم باهامون همراهی میکردن ؛اون بچه هایی که تو قایق بودن رقصیدن و دست تکون دادیم بهم یا یه پسری که تنها بود یهویی من شروع به رقصیدن کردم از کنارش رد شدیم اونم لبخند زد و همراهی کرد و یا اون گروهی که داشتن ورزش میکردن از وسطشون رد شدیم و اینقد جیغ زدیم همشون حالتی از خنده رو صورتشون پیدا شد
بعد از ماشین برقی رفتیم سراغ یکی از وسیله های بازی یچیزی شبیه فریزبی دقیق اسمشو نمیدونم سوار شدیم و من ناراضی بودم به آیسا و آوا گفتم شما چرا رفتید وسط و منو رها باید کنار بشینیم ، همش داشتم از آیسا خواهش میکردم جاشو عوض کنه و اونم با حالتی که انگار داره پز میده میگفت نه بعد اون پسری که مسئول اونجا بود اومد و به آیسا گفت بلند شو جاتو باهاش عوض کن و به جای من اشاره کرد گفت این صندلی خرابه و به آیسا گفت بشینه اونجا و من داشتم از خنده خفه میشدم ، خیلی ذوق زده بودم چون نمیدونستم چقد قراره ترسناک شه آیسا میدونست ولی بهم نگفت یطور دیگه تعریف کرد که منو بکشونه اونجا. شروع شد بالاخره و من هنوز خوشحال و خندان بودم که به یکباره ارتفاع گرفت و ما کاملا برعکس میشدیم تا میتونستم جیغ میزدم، میتونم به جرئت بگم از همه بیشتر من جیغ زدم ، توی هوا که همش میچرخیدم آدمای پایینو میدیم که میخندیدن و براشون جالب بود

هیچوقت این همه هیجان و آدرنالینو تجربه نکردم و حتی یه جاهایی فکر میکردم قلبم ایست کرده
اینقدر جیغ زدم که قرمزو سیاهوکبود شدم و آوا و آیسا از خنده مرده بودن ، همه قرمز شدن ولی من از همه بیشتر کبود شدم ،بهترین قسمتش این بود که رها غش کرد!!
وقتی بالاخره رسیدیم پایین یه دختری بود که چندبار میخواست بالا بیاره و با سرعت پیاده شد و رفت ماهم رها رو بردیم رو یه نیمکت ، بطری آبو گرفتم که آب بریزم روش یهو آیسا گفت وایسا الان همه آرایشش پاک میشه بعد طاق دوتا کشیده زد زیر گوش رها!!! من مردم از خنده ،واقعا رها حالش بد شد ولی آیسا بیخیال نبود میگفت حتما باید اسکیت یو رو هم سوار بشیم ، وقتی رفتیم اسکیت یو قبلش به مسئول اونجا گفتم میشه از ما فیلم بگیرید و اونم با بی رحمی تمام گفت نه . رها که از خداش بود که نیاد داوطلب شد که بمونه از ما فیلم بگیره و سه تامون همزمان گفتیم نه! بزور بردیمش
قسمت ترسناک یو اونجا بود که کلا ما چهار نفر بودیم!سوارشدیم و من که خاطره بد وسیله بازی قبلی توی ذهنم ماندگار شد خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم و همینطور که یو آروم آروم بالا میرفت آیسارو فحش میدادم رها همش میگفت من حالم واقعا بده ولی هیچکدوم توجه نمیکردیم یهو یو با سرعت خیلییی زیاد و صدای بلند از بالا رها شد واقعا قلبم وایساد ولی بعدش خیلی حال داد همون اولش سخت بود دیگه فقط خوش میگذشت جوری که دلم نمیخواست متوقف شه خیلی آسون تر از قبلی شد.
آخرش که دیگه جونی برامون نمونده بود مامان رها زنگ زد من جواب دادم چون خودش حتی نمیتونست حرف بزنه ولی اصرار کرد گوشیو بدم به رها ، رها به مامانش میگفت این سه نفر منو بزور بردن شهربازی و مامانش گفت عیبی نداره دیگه سوار نشو بعد رها با بغض گفت مامان دیگه همه رو سوار شدیم چیزی نمونده...
آخرشم که اسنپ گرفتیم و وقتی رسیدیم همه به سمت خونه هامون پراکنده شدیم و اون موقع که رسیدم سردرد ولم نمیکرد بدنم توقع این همه جاذبه رو نداشت..‌.

بی خوابی

ماهور دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵، 4:55

خوابم نمیبره کولر خاموشه و حال ندارم برم روشنش کنم راستی اینستارو پاک کردما فقط هرزگاهی میرم دایرکتو جواب میدم

دو قسمت تدلاسو دیدم الان احتمالا میخوام قسمت سومو ببینم به امید اینکه خوابم ببره

دیدم روز پزشک بوده و همه داشتن تبریک میگفتن احتمالا سال دیگه همچین موقعی درگیر نتایجم ولی امیدوارم اون روز منم به خودم بگیرم ، هرچند من برا معلم شدن ساخته شدم حیفه که آدمی تو جای اشتباه میشم

محبوبیت

ماهور دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵، 1:7

امروز صبح زودتر پا شدم با اینکه شبش زیاد نخوابیدم ، درتلاشم خوابمو درست کنم ، روزای باشگاه هم عجیبه با اینکه کلی کار دارم ولی خیلی کم غذا میخورم شاید وقت پیدا نمیکنم که گشنم بشه
بازم همه کارامو گذاشتم لحظه آخری و دیر راه افتادم ، همه راهو دوییدم ولی وقتی آوا گفت مربی دیر کرده با خیال راحت تر رفتم دوتا هم آبمیوه طالبی گرفتم برا خودمو آوا ،مربی چون قندو حذف کرده میدونستم نمیخوره
توراه مربی وقتی با ماشین اومد دوباره کلی اذیتم کرد تا میخواستم سوار شم میرفتن جلو ومن با دست پر هعی دنبال ماشین می‌دوییدم
سوار ک شدیم به مربی تعارف کردم بخوره واصرار کردم قند نداره یذره مزه کرد و طعم شکرو که حس کرد کلی منو سرزنش کرد
امروز جای من و آوا عوض شد و من مربی بچه های آوا بودم هرچند دلم پیش بچه های خودم بود یه چندبارم به مربی گفتم میخوام برم سرجای خودم ولی نذاشت
موقع تمرین بچه های آوا بهم میگفتن میشه از این به بعد اینجا باشی تازه یکیشون(دینا)بهم با دست امر میکرد :از این به بعد باید اینجا باشی، یجا آوا بهم نگاه کرد گفت حالا فهمیدی بچه های اون ور (یعنی بچه های خودش)چقد باهوشن(مسخره میکرد)بعد گفتم ولی بنظرم واقعا باهوشن ، این قسمتو دینا شنید و نفرتش از آوا زیادتر شد و تا آخر تمرین همش با صورتش و زبونش برا آوا شکلک درمیاورد البته دعواش کردم که دیگه انجام نده
بعد تمرین رفتم پیش بچه های خودم دیدم همشون ناراحتن ، به مانلی گفتم خوش گذشت با مربی جدیدت(آوا رو میگفتم) اونم التماس میکرد دفعه بعدی خودم بالاسرشون باشم، یکیشون بهم گفت آدم فروش نشی بری با اونا ، یکی دیگه هم با بغض گفت جلسه بعدی تو نیای بالاسرمون من دیگه باشگاه نمیام و من واقعا خندم گرفته بود ، اینو به مربیم گفتم و گفت کی این حرفو زد بهش نشون دادم ؛مربی اولش میخواست بره دعواش کنه من خواهش کردم کوتاه بیاد تازه گفت جلسه بعدی از قصد میفرستمش با آوا
خلاصه این محبوبیت زیادم حس خیلی خوبی داره ، مربی بهم گفت میخوای اصلا دیگه خودت مربیشون باشی منم نیام بعد من گفتم نه اینطوری منم نمیام این زنجیره به هم وصله بچه ها به خاطر من میان منم بخاطر شما، آوا هم که همش ضدحال خورد ازم پرسید تو سربچه ها داد نمیزنی و من با تعجب گفتم نکنه سر بچه هام داد زدی ، بعدم کلی سرزنشم کرد چرا با بچه ها گرم میگیری جدیت از خودت نشون بده
بعد تمرین رفتیم پایین تو دفتر پیش مربی نشستیم زیر کولر ، خیلی حال داد چون جایگاه تماشاگر بالا اصلا خنک نیست ، بعد تمرین مربی فهمید که ما با مترو قراره بریم بگردیم از همین رو مارو جلو مترو نکرد و در آخر مجبور شدیم اسنپ بگیریم بریم خونه الان که دارم مینویسم یادم افتاد که به مربی پیام ندادم رسیدیم و قراره جلسه بعد دعوامون کنه
بعد باشگاه یه اتفاقی افتاد که حالم گرفته شد ، فهمیدم هرچقدرم بخوای همه چی خوب پیش بره یسری چیزا از دست تو خارجه و زورت نمی رسه ولی همه چیز درست میشه مطمئنم
عصر خواب رفتم و نتونستم با آوا بریم بیرون ، فردا هم که با بچه ها قراره بریم بیرون ، دیگه واقعا باید فردا آخرین بیرون باشه چون دیگه نه توانشو دارم نه اجازه شو...

چالش جدید

ماهور شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵، 2:17

فردا شاید اولین روزی باشه که جدی شروع میکنم ، برنامه های مورد علاقه مو حذف کردم و چندتا رو به اجبار نگه داشتم ، مثل اینستاگرام که راه ارتباطیم با دوستامه

برنامه کلاس ها و آزمونامو چاپ کردم و بعد قیمت جزوه و کتاب گرفتم ، داشتم فکر میکردم چقد خوب میشد اگر آیپد میگرفتم همه جوره عالی بود میتونستم کلی ازش لذت ببرم ولی میزارمش جایزه قبول شدن امسالم بعد کنکور قول میدم به خودم که بخرمش ، هیجان زدم از الان ، ترجیحش میدم به لپتاپ

میخوام فردا شبیه کنکوری ها باشم خودمو عذاب بدم ، چالش میزارم که فردا رو تا میتونم سخت بگیرم به خودم کنجکاوم چی میخواد بشهه

امروز با یکی از معلمام حرف زدم ، زیاد باهاشون در ارتباط نیستم ،دلم میخواست با معلم زیستم هم در ارتباط باشم ولی چون امتحاناشو خراب کردم بهتره باهاش ارتباط نگیرم

تجربه ترسناک

ماهور جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵، 3:53

امروز درواقع اصلا نخوابیده بودم و صبح تو راه با آیسا گفتیمو خندیدیم و وقتی رسیدیم گوشی و وسایلمونو دادیم به مامان یکی از دوستامون که نگه داره برامون
یکمی ضدحال بود آخه همه با پدرو مادرشون اومده بودن و فقط ما تنها ، نمیدونم شاید سال دیگه یا شاید قسمته همه چیزهارو خودم تنها تجربه کنم
مامان ولی هزاربار بهم زنگ زد (جواب ندادم) نمیدونم چرا یهویی این همه آدم پیگیرم شدن که چیکار کردم منظورم بیشتر فامیله ، باز من با فامیلای دور و خیلی از نزدیکان اصلا ارتباط ندارم بعضیاشون روشون نمیشه به منم پیام بدن ولی سفت و سخت پیگیرن


خیلی از همکلاسیام حوزه شون با من یکی بود و حتی منو دوستم نیکا هم یه کلاس افتادیم ، نیکا که خیلی امروز گیج بود کلاس و طبقه رو اشتباه گفت و بعد از اینکه کلی توصف آسانسور بودیم رسیدیم طبقه چهار و اونجا مراقب وقتی شماره مون رو چک کرد هدایت مون کرد طبقه پایین (از پله)


رسیدم توی کلاس ، صندلی هاش خیلیی راحت بودن ، حوزه مون دانشگاه آزاد بود پس طبیعیه،نفر پشت سرم بهم گفت برگه تو لطفاً یجوری بگیر که فقط ریاضی رو از تو حل کنم و بهش یه پیشنهاد خوب دادم ، گفتم گزینه ای که من زدم رو نزن صدرصد قبولی، پشت سریم میگفت من امسال کم کاری کردم و روزی فقط ۱۲ساعت درس خوندم ، اون وقت من چی بگم (ولی دوستش گفت ۱۲ساعت اون اندازه ۱ساعت بازدهی داره)با همکلاسیام کلی حرف زدیم اون یه ساعت قبل اینکه برگه پخش بشه و حتی کلی آدم آشنا دیدم
سر دفترچه فرهنگیان نیکا کفرمو درآورد ، از اول میگفت نمیخوام شرکت کنم ولی تا لحظه آخرش نشست ، تقریبا ده دقیقه مونده بود به پایان پاک کنو با یه نشونه گیری خوب پرت کردم و زدم تو سرش ، برگشت نگام کرد و گفتم دیرهعععع، مراقب مون که یه دختر خیلی جوون بود سعی کرد نخنده ولباشو روی هم فشار داد
توی تایم کنکور دوتا از بچه ها نزدیک به پنج بار باهم بلند شدن و رفتن سرویس بهداشتی و من فقط به این فکر میکردم خعب نمی ترسن تقلب کنن؟خیلی برام عجیب بود انگار که باهم مشورت میکردن هر دفعه هم بعد پنج دقیقه باز باهم برمیگشتن با چهره ای خوشحال و رضایتمند
بالاخره تموم شد و من همش از دست نیکا شاکی بودم باز توصف آسانسور و این دفعه آسانسور باز شد پر بود از مراقب هایی که انگار دانشجو هستند ، گفتن اندازه دونفر جا داریم و من نگاه به نیکا کردم تا ما بخوایم تصمیم بگیریم دستشو آورد بیرون و منو نیکا رو کشید داخل ، من هنوز تو شک بودم پرسیدم شما مراقبید ، گفتن نه بابا ما خودمونم هنوز بچه ایما


رسیدم بیرون آیسا به خونم تشنه بود چون کنکور اون یه ساعت زودتر تموم شد و کلی منتظر من موند ، بچها رفتن و منو آیسا تو راه دربه در دنبال ساندویچ فروشی که بندری داشته باشه بودیم بالاخره پیدا کردیم و دلی از عزا درآوردیم همزمان جواب داییمو میدادم که نگران شده بود ، ساندویچارو نتونستیم تا آخر بخوریم و با خودمون بردیم ، اسنپ گرفتیم تا مترو و بعدم خوبیش این بود که توی مترو نیاز به خط عوض کردن نبود همه چیز خوب بود الی قسمت اتوبوس، ایستگاه اشتباهی پیاده شدیم و تا خونه کلی راه اومدیم اونم تو گرما


ولی وقتی اومدم خونه واقعا ناراحت بودم داشتم فکر میکرم جواب تارا رو چی بدم ، رفیقم که دانشجوعه و کلی کتاب بهم قرض داده ، اونم حساب ویژه ای روی من باز کرده ، که دیدم خودش پیام داده ، بهش گفتم ممکنه قبول نشم گفت حتما قبول شدی اگه هم نشدی دنیا به آخر نرسیده و کلی امیدواری داد و تنها کسی بود که امروز بهم کمک کرد ، حوصله خونه رو که اصلا نداشتم حتی حال تعریف کردنشو ندارم ، ولی مامان همون ظهر مجبورم کرد ماز رو دوباره شرکت کنم ، سال پیش که اصلا استفاده نکردم ، از الان دیگه زیر فیلتر های شدید مامانم

بعد از ظهر تا آخر شب به خواب زمستانی رفتم و هیچی دیگه حس نکردم
تجربه امروز فقط یه چیزو بهم فهموند اینکه اصلا تحمل تکرار همچین اتفاقی رو ندارم

کنکور405

ماهور پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵، 2:27

پر واضحه که من استرس ندارم چون هیچی بلد نیستم وکسی باید استرس داشته باشه که کلی تلاش کرده و برای فردا کلی برنامه ریخته؛فقط حوصله شو ندارم ساعت ۶برم تا ظهر، یعنی زود نیست؟ ساعت ورودمون رو ۷ونیم روی کارت نوشته ولی آیسا گیرداده ۶بریم.


تازه شم برگشتنی باید با مترو بیایم خوش میگذره ها ولی خستم چون نخوابیدم ؛میترسم بخوابم و خواب بمونم کسی صبح بیدارم نکنه ، مامان خونه نیست و بابا هم که یکی باید خودشو بیدار کنه.
بعضی روزا نمیتونم بی نظمی رو حتی یکمشو تحمل کنم امروزم از اون روزاس همه جارو مرتب کردم جای مامان، فکر کنم فردا بیاد ببینه تعجب میکنه چون توقع نداره اونم از من.
دارم سریال مدرسه 2017رو میبینم و شاید اگه خیلی خسته باشم دوش آب سرد بگیرم تا هوشیاریمو بدست بیارم و درکنارش یدونه قرص کافئین میتونه ترکیب خوبی باشه
ولی جا داره بگم خدایاشکرت که فردا با آیسا حوزه مون یه جاست ؛امیدوارم سال دیگه دوتامونم باهم دانشگاه تهران . مثل رویا میمونه که همه ی رویداد های مهم زندگیمون باهم اتفاق بیفته...الانم که باهم پشت میمونیم
مهراد صبح مارو می‌بره از الان میدونم سخت ترین بخش فردا بیدار کردن مهراد از خوابه
مامان بهم زنگ زد و گفت همین امشب قبل از اینکه بخوابی کلیدو بزار بیرون رو جا کفشی چون تو عادت داری همیشه وسایلتو جا میزاری ولی این دفعه کسی برات درو باز نمیکنه...چه مامان خوبی از دورم دل نگرانه

دعا میکنم همه دوستام فردا بهترین نتیجه رو بگیرن خصوصا اون دوتا همکلاسی خرخونم

خواب موندن

ماهور چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵، 3:30

امروز اولین باری بود که باوجود باشگاه دیر از خواب بلند شدم ، آلارم گوشیم با وجود اینکه خیلی عالی کار خودشو انجام داد ولی باز من قدرنشناس بودم و سایلنتش کردم در نتیجه دیر بلند شدم و تا غذا بخورم و آماده شم دیر شد.


از شانس بدم امروز مربی 5دقیقه زودتر اومد ، اونم وقتی که من روی دقیقه به دقیقه امروز حساب باز کردم پس مجبورشدم تا ماشین تن به دوییدن بدم ، حتی فرصت خریدن خوراکی هم پیدا نکردم
سوار ماشین که شدم همه چی طبیعی بود و توی دلم گفتم خداروشکر مربی ناراحت نیست تا اینکه گفت چرا معذرت خواهی نکردی؟(فقط هم به من)پس معذرت خواهی کردم ، اما آوا قصه رو در رفت
توی باشگاه سر تور وصل کردن واقعا اذیت شدیم ، از همه بدتر موقع سفت کردن میله تور با آچار واقعا دچار چالش شدم (هیچی بلد نبودم)و همش دارم چیزای جدید یاد میگیرم
این روزا با مترو برنمیگردیم و اسنپ میگیریم چون مربی میگه حوصلش تا باشگاه خودش سر میره (خودمون هم حوصله مترو نداریم)

توی اسنپ داشتم شماره کارتمو میخوندم برا آوا که اینترنتی پرداخت کنه یهو جوگیر شدم و گفتم میتونم حفظش کنم آوا گفت اگه میتونی توی یه دقیقه اینکارو کن و من واقعا توی یه دقیقه برای عددهای کارتم توی ذهنم رمزگذاشتم و حفظ شدم اگه به مامانم بگم قطعا میگه کاش درساتم همینطوری حفظ میکردی ...
آوا گیر داده سریال برکینگ بد رو ببینم ، آخه من چطور بهش بفهمونم حوصله و تمرکز سریال دیدن ندارم.


امروز آیسا بهم زنگ زد ، از اونجا که باهم قراره پشت کنکور بمونیم برنامه ریزی کردیم برای مشاور و کلاس ها ، فهمیدیم حوزه کنکورمون هم یه جاست و قرار گذاشتیم برگشتنی با مترو برگردیم که بهمون خوش بگذره و سختی کنکورو یجورایی بشوره ببره.


واقعا فوتبال دیدن بابا هم برام عذاب شده ، گوشی منو چندین ساعت میگیره به تلویزیون وصل میکنه تا لیگ ایرانو دنبال کنه و ناخودآگاه منم میکشونه پای تلویزیون؛منم امروز دوپامو کردم توی یه کفش که باید تا هفته بعد درستش کنید .

همسایه

ماهور سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵، 1:45

واقعا این روزا از دست کنکور کلافه شدم ، چرا تموم نمیشه اگه به خاطر معلمم نبود ابدا شرکت نمیکردم چون اصلا امسال براش تلاش نکردم ، ترجیح میدادم سر جلسه هم نرم اما حیف که به معلمم قول دادم ، بهم گفت برو که سال بعد متوجه تفاوت رتبت بشی

داشتم از دوستام میپرسیدم شما هم مثل من دارید ذوقتونو از دست میدید؟ فهمیدم تنها نیستم ، دیگه نه فیلم حال میده نه موزیک نه اینستاگرام، دیگه طنزای اینستاگرامم منو نمی خندونن ؛حتی دیگه یه پست پنجاه ثانیه ای روهم نمیتونم تا آخر نگاه کنم و سریع میزنم بعدی کاش موقتی باشه

امروز برای همسایه یه مشکلی پیش اومد که به خونه ماهم مربوط میشد ، همسایه مون که یه خانم میانساله با کلی خرید توی دستش ، شب وقتی از سر کار اومد زنگ خونمون رو زد و وقتی درو باز کردم سراغ مامانو گرفت اما مامان خونه نبود گفتم میگم باهاتون تماس بگیره ؛شاغله و دو تا بچه بزرگ داره دخترش تازه عقد کرده و همسرش مثل اینکه متاسفانه یه مشکل جسمی داره برای همین نمیتونه کار کنه و ایشون بار خونه رو به دوش میکشه(همه اینارو مامان گفت) خیلی خوشم اومد ازش؛ چهرشون عجیب به دل نشست از اون چهره هایی که وقتی میخندن هم یه غمی تو صورتشون هست ولی من امیدوارم هیچوقت غم نداشته باشه

امروز کانال مدرسه رو دیدم و فهمیدم یه اطلاعیه مهمو از دست دادم واقعا به این استرس های مدرسه که فکر میکنم میگم بهتر که تموم شد ، دیگه دلم تنگم نمیشه

فردا روز باشگاهه از الان میدونم چه روز خسته کننده ای در انتظاره، تازه مهراد و آوا هردو مریض شدن فقط خداکنه منم مریض نکنن...

تنبیه شدن با سکوت

ماهور دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 2:0

امروز تصمیم داشتم طبق برنامم پیش برم ولی این دیر خوابیدنا کار دستم داد و بیدار نشدم
ظهر آماده شدم با آوا بریم باشگاه دلم برا باشگا تنگ شده بود ولی این روزا که کمکم شدیم باشگاه تبدیل به یه کار طاقت فرسا شده


وقتی داشتم ظرف غذای مربیو میذاشتم توی صندوق عقب ، پرتش کردم و حواسم نبود شکستنیه شانس آوردم سالم موند وگرنه الان منو کشته بود
توراه برگشت منو آوا حسابی مربیو اذیت کردیم تیکه پروندیم ، خلاصه یجا ناراحت شد و راهی که نیم ساعت تو راهیم رو واقعا باهامون حرف نزد(یاد مامانم افتادم که بچگی منو با حرف نزدن تنبیه میکرد ، کاری که ازش متنفرم)ماهم ساکت ننشستیم تمام تلاشمونو کردیم به حرف بیاریمش اما نتیجه ای نداشت یه جا که دیگه خسته شدیم گفتم اصلا ما پیاده میشیم و واقعا وسط اتوبان زد کنار و حتی حاضر نشد به زبون بیاره و با حرکت دست گفت برید پایین ولی ما پیاده نشدیم و من گفتم حرفمو پس میگیرم تمام راهو با حرکات پانتومیم جوابمونو میداد و ما ترجمه میکردیم ولی جوری که خودمون دلمون میخواست مثلا یه جا با حرکت دست گفت خاک تو سرت و من گفتم :داره میگه خیلی دوستمون داره
هیچوقت اینقد نخندیده بودم آوا یجا خسته شد و گفت ول کن اصلا، بعد یه دقیقه گفت مربی ما ولت نمیکنیم و اینجا دیگه نتونست جلو خنده شو بگیره و خندید اما سریع حالت جدی شو گرفت
همه ی راه تلاششو میکرد نخنده به نظرم گزینه مناسبی برا برنامه ی جوکره
اما موقع پیاده شدن با اینکه بغلش کردیم با دعوا پیادمون کرد و من ناراحت شدم به نظرم کمی بی جنبست
شبم که با آوا رفتیم پیاده روی همون پارک معروف که پاتوقمون شده ، ویدیو گرفتیم کلی راه رفتیم ،موقع برگشتن آوا زیادی دنده عقب گرفت و زد به جدول ، بعد از اون حس میکردیم یه چیزی تو ماشین لق شده ، همیشه یه شاهکار جدید از رانندگیش رونمایی میکنه

الانم این همه پیاده روی به شکل پا درد داره خودشو نشون میده...

مسئولیت پذیری

ماهور یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵، 2:3

هیچوقت ندیدم مهراد یبار خودش از خواب بلند شه یبار خودش برا خودش غذا بریزه یبار کار خودشو خودش انجام بده همیشه باید ینفر دیگه اینکارا رو براش انجام بده ، یعنی مامان؛ چون من اصلا حوصله شو ندارم یعنی اگه بیکارهم باشم یه حسی بهم میگه چرا تو؟ چرا نباید خودش انجام بده؟ مگه چلاغه ؟

چه اون موقع که مدرسه میرفت چه اون موقع که سرباز بود همیشه خدا باید خودمون بیدارش میکردیم یعنی حتی آبم خودش نمیخوره و نقطه مقابلش من ، هیچوقت به یاد ندارم مامانم بیدارم کرده باشه برا مدرسه یا هیچوقت یادم نمیاد لباسمو اتو کرده باشه یا شسته باشه از همون کلاس اول مستقلِ مستقل بار اومدم برای همین این رفتارش سوهان روحمه ، مامانو هم عاصی کرده

امروز صبح مامان خونه نبود و صدای گوش خراش آلارم گوشیش خونه رو گذاشته بود رو سرش ، این عذابم میده که من با وجود اینکه این همه باهاش فاصله دارم صدارو میشنوم ، اون که گوشیش بالا سرشه نمیشنوه. بیدار شدم و رفتم بالا سرش ، ده هزار دفعه صداش کردم با اینکه دیرش شده بود بازم میخوابید واقعا غیرقابل تحمله...

امروز برنامه ریزی روزانه درست کردم و تصمیم دارم از فردا این چالشو انجام بدم ببینم چندروز دووم میارم

اول فیلم تدریس دیدم بعد خوندم و وقتی اومدم ادامه تدریسو ببینم ، برق رفت. لپتاپم خاموش؛ پس رفتم سراغ گوشی و موزیک

شب هم آوا بهم زنگ زد و گفت نیم ساعته سرکوچه باش ، رفتیم پیاده روی و موقع برگشتن آوا که داشت رانندگی میکرد حواسش به فاصلش با ماشین جلویی نبود و نزدیک بود کار دستمون بده ، آخرشم به دوتا بوق و یه فحش با صدای آروم بسنده کرد

فوتبال

ماهور شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵، 0:54

به بهانه ی شروع لیگ ایران یه چیز عجیب بگم ، من از وقتی والیبال رو شروع کردم به دیدن فوتبال علاقه مند شدم ، و اون موقع که فوتبال بازی میکردم عاشق دیدن والیبال بودم خودمم هیچوقت نفهمیدم چرا ، البته الان هم دلم میخوادا خصوصا از زمانی که بیشتر با مربی وقت میگذرونم (اونم عاشق والیباله) ولی انتخابی ندارم چون اصلا شبکه ای نیست که والیبال رو پوشش بده یا یه اپ ورزشی ، هیچی وجود نداره و مجبورم از برنامه خارجی استفاده کنم که اونم زبان اصلیه و اذیت کننده
امروز بالاخره لیگ شروع شد این روزا به هرکی بگی لیگ ایران رو تماشا میکنم بهت میخنده چون امکاناتی نداره و جذابیتش هم دیگه مثل قدیم نیست


من از بچگی پرسپولیسی بودم به خاطر بابا یعنی اون موقع نمی فهمیدم و از همون اول بابا گفت تو پرسپولیسی همین کارو با مهرادم کرد ولی من اون موقع نگاه نمیکردم و یمدتی هم که دیگ اصلا فوتبالو جدی نگرفتم تا وقتی که رامین رضاییان یاغی شد نمیدونم چرا من اینقد از این بازیکن خوشم میومد (الان ازش خوشم نمیاد)و یه جورایی به استقلال علاقه مند شدم البته بابای آرش یعنی داییم هم بی تاثیر نبود و به بابا گفتم من دیگه استقلالیم اون موقع که بچه بودم نمی فهمیدم خودت برام تصمیم گرفتی ولی الان خودم میخوام انتخاب کنم از اون موقع به بعد هر موقعی ینفر ازم می پرسید طرفدار چه تیمی هستی و من می گفتم استقلال بابام می گفت: تو بچگی پرسپولیسی بوده


فصل پیش یه بازی هم از دست ندادم ولی امسال دیگه تصمیم دارم جدی پیگیری نکنم و امروز که بازی ها شروع شد از اونجا که تلویزیون مون شبکه های ایران رو نداره بابا ازم خواست گوشیمو به تلویزیون وصل کنم که بازی هارو ببینه(گوشی خودش این قابلیت رو نداره) و منم باهاش نگاه کردم
بابا خیلی تعصبیه ولی من با آرامش بیشتر نگاه میکنم مثلاً یبار که بازی پرسپولیس بود و من تو پذیرایی نشسته بودم داشتم با آوا تلفنی حرف میزدم که بازیکن پرسپولیس یه موقعیتی رو خراب کرد بابا داد زد و گفت : چقد گاوی و من پشت تلفن همش میگفتم: آوا به خدا بابا با من نبود...

فیلم بیداد

ماهور پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵، 17:31

قسمت هایی از این فیلمو توی اینستاگرام دیدم و علاقه مند شدم به موضوع، اما وقتی تا وسطش دیدم حالم بد شد ، شاید با روحیه فانتزی من این همه درد ناسازگاره یا شایدم دیگه طاقت غصه اضافی ندارم

با بعضی از دیالوگ ها اصلا ارتباط برقرار نکردم ، به نظرم خیلی صحنه های رکیکی داشت البته تابو شکن بودن بعضی وقت هاهم بد نیست و هرچیزی جنبه های مثبت و منفی خودشو داره ، ولی من خوشم نیومد

شخصیت امیر جدیدی که کاملا شبیه امیر تتلو بود؛ لباس های بسکتبالش و تتو ها و حتی حرف زدنش کاملا شبیه

از سکانس آزاد شدن ستی دیگه نتونستم نگاه کنم

پایان مسافرت

ماهور پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵، 17:24

بالاخره تموم شد روز آخر مسافرتو رفتیم تلکابین

مهراد ترس از ارتفاع داره و شدیدا مضطرب شد وقتی رسیدیم بالا آبمیوه خوردیم و بابا گفت من میخوام برم پل معلق ، مامان گفت خطرناکه ولی برا بابا مثل آب خوردن بود به نظر منم زیاد خطری نداشت بعد مهراد از بابا فیلم گرفت وقتی بابا اومد پایبن یکی یکی دستش انداختیم ، مهراد گفت بابا این همه پول دادی حداقل آروم میرفتی مگه دنبالت کردن بابا هم میگفت اتفاقا به خاطر تمرکز بالای منه که اینقدر زود رفتم

چند دقیقه بعد چندتا خانم میخواستن از پل معلق رد بشن ، همسراشون به مسئول اونجا سپردن که یه نفرو بفرستن رو پل تا اونا رو بترسونه و وقتی اون خانم ها رفتن تا وسط پل ، یه پسر جوون وارد صحنه شد و محکم پاشو میکوبید رو پل و پل هم مثل تاب تکون میخورد و خانم ها تا میتونستن جیغ میزدن ، تبدیل شده بود به یه سیرک باحال ، همه جمع شدن و میخندیدن و فیلم میگرفتن

بعد از تلکابین تصمیم داشتیم ناهار بخوریم ، مامان روز آخر خودش ناهار درست کرد چون مهراد دیگه بیشتر از این نمی تونست رژیمشو بشکنه اما من که عشق فست فود دارم گفتم من همبرگر میخوام ،منو جلوی فست فودی که همیشه ازش خرید میکنیم پیاده کردن و گفتن ما میریم خرید کنیم بعد میایم دنبالت ،

وقتی منتظر بودم از بیکاری گیر داده بودم به فاکتور، یه ایده جدید تو فاکتور دیدم شایدم برا من جدید بود ، یه شعر روش نوشته بود تلاش کردم تو اون ده دقیقه اون یه بیت شعرو حفظ کنم

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست

با کمال عشق تو در عین نقضانم چو شمع

معنیشو متوجه نشدم فقط حفظ کردم یادم باشه برم سرچ کنم

بعد از ناهار به سمت تهران حرکت کردیم ولی چون جاده رو بستن مجبور شدیم از جاده هراز بیایم ، اولین بارم بود از این جاده میومدم ، خیلی طولانی و پر پیچ و خم اما شبش انگار روز بود تازه شلوغ هم بود و بالاخره آخر شب رسیدیم

روزشمار پایان مسافرت:۲

ماهور دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵، 3:4

هنوز عادت نکردم به صبح زود بیدارشدن و صبح زود بیرون رفتن

تصمیم گرفتیم ناهارو بریم جنگل ، کبابو که بابا و مهراد مسئولیتشو قبول کردن ،بعد از کلی رانندگی بالاخره یه جای خوب پیدا کردیم ، منو مهراد رفتیم تو جنگل و به سختی از جاهای بلندش بالارفتیم و چوب برای آتیش جمع کردیم

و همچنین دستمم زخمی شد نپرسید چطوری که اصلا نمیگم

مهراد که صبحونه نخورده بود با آتیش برامون املت درست کرد

بعد از ناهار با تمام سرعت اومدیم سمت ویلا چون از شدت گرما آبپز شدیم ، هیچوقت این موقع سال شمال نیومدم و تحمل هوای شرجی رو ندارم

بعد از استراحت ساعت هفت رفتیم هویچ بستنی بخوریم ولی من که از قبل هوس باقلوا کردم برا خودم باقلوا گرفتم ولی با طعمش اصلا حال نکردم

آخرشم رفتیم یه ساحل دیگه ، اینجا یجورایی گرون تر و کم جمعیت تر بود خیلی خوشم اومد خیلی دنج و خلوت تر بود راه رفتیم حرف زدیم موزیک گوش کردیم

همش فکر میکردم امروز خیلی بهتر از دیروزه

بالاخره فیلم درباره الی رو دیدم به نظرم اگه یه فیلمی رو همون سالی که ساخته شد ببینی بیشتر باهاش حال میکنی نمیدونم شاید بعدا پشیمون شم از این حرفم ولی درهرصورت خوشم اومد ازش بیخود نیست که یکی از بهترین فیلمای ایرانه... حس میکنم شخصیت منم شبیه سپیده و احمده و دیالوگ معروف و مورد علاقمم اینه: یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه

به هرحال تصمیم گرفتم رها باشم در لحظه زندگی کنم و فقط ازش لذت ببرم همین دیگه به هیچی فک نکنم

روزشمار پایان مسافرت:1

ماهور شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵، 23:44

دیشب فقط یه ساعت خوابیدم و با صدای در از خواب بیدار شدم. چه عجیب، اولین باره حضور مامان رو این‌قدر سریع فهمیدم؛ قبل از اینکه بخواد بیدارم کنه، خودم بیدار شده بودم. ولی خب دلم نمی‌خواست از خواب دل بکنم.

برای آماده شدن فقط به بیست دقیقه وقت احتیاج داشتم.

طبق معمول از من و گوشیم به عنوان نقشه‌خوان استفاده می‌کنن و با وجود اینکه کلی اصرار کردم که می‌خوام توی مسیر فیلم ببینم، اصرارام راه به جایی نبرد.

توی مسیر مهراد هوس قهوه کرد و گفت: براتو هم بگیرم؟

گفتم: نه، الان حسش نیست

وقتی قهوه‌ش رو گرفت و راه افتادیم، حدود یک ساعت بعد مهراد به بابا گفت: کارتو ندادم بهتون؟

بابا گفت: نه

و این‌طوری شد که کل ماشین رو گشتیم و کارت رو پیدا نکردیم. حتی می‌خواستیم برگردیم سر جای اولمون، اما بابا گفت وقتی به اولین شعبه بانک رسیدیم، چند دقیقه می‌رم و کارت رو می‌گیرم.

همین اتفاق هم افتاد. بابا رفت بانک و حتی فرم هم پر کرد.

به نظرتون چی شد بعدش؟

مهراد جیبش رو نگاه کرد و دید کارت توی جیب شلوارکش بوده. :(

و بابا هم خوشبختانه هنوز کارتو نسوزونده بود و برگشت.

قابلیت این رو داشتم که تا شب بخوابم، اما مامان دوباره اومد که منو بیدار کنه و باز هم مثل صبح، قبل از اینکه بیدارم کنه متوجه حضورش شدم و خودم زودتر بیدار شدم.

موقع کشیدن زیپ کیف دوست داشتنیم ، زیپش خراب شد:(

یه سر به موزه زدیم، ولی بسته بود. بسی ناراحت شدم، اما در عوض پاساژهای کنارش رو دیدیم.

بعد از خوردن بستنی وانیلی، همه به جز بابا که شربت آلبالو خورد، تصمیم گرفتیم بریم کنار ساحل.

شام رو لب ساحل خوردیم. دلم می‌خواست برم توی آب، ولی چون فقط کفش داشتم نمی‌شد؛ پس مجبور شدم به همون قدم زدن کنار ساحل و گوش دادن به آهنگ با هدفون سفید معروفم راضی بشم.

فیلم «درباره الی» رو دانلود کردم. من هیچ‌وقت این فیلم رو ندیدم و همیشه وقتی ماهواره پخشش می‌کرد، کانال رو عوض می‌کردم که اتفاقی متوجه موضوع فیلم نشم و چه وقتی بهتر از الان برای دیدنش؟

فقط مهراد میگه منم می‌خوام ببینم و برای همین نمی‌ذاره زودتر نگاه کنم.

حالا هم همه حسابی خستن و خوابیدن و فقط منم بیدار

شمال

ماهور شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵، 22:2

چقد داره خوش نمیگذره😂

عذاب وجدان قبل سفر

ماهور شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵، 0:41

تمام امروز اطمینان خاطر زیادی به آرش دادم و اینقدر بهش رویافروشی کردم که وقتی با جواب قاطعانه باباش روبه رو شد به فروپاشی روانی رسید

راستش دلم خیلی برا آرش میسوزه چون خیلی تنهاست و دوستی نداره درواقع این چند روز خیلی قراره اذیت بشه و به خاطر روحیه حساسش مطمئنم همیشه تو ذهنش میمونه

الانم عذاب وجدان گرفتم که اصلا نباید درباره سفر باهاش حرف میزدم اینطوری راحت تر باهاش کنار میومد

بد فازی باباشو در این حد درک نمیکنم تازه الان به مامانش حتی بیشتر حق میدم که به فکر طلاق باشه

تموم شدن اتاق و سفر

ماهور جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵، 20:48

بالاخره امروز تونستم کار اتاقو تموم کنم به هرسختی که بود تموم شد خیلی قشنگ شده... یاد اون پست توی اینستاگرام افتادم : وقتی اتاقتو تمیز کردی و میبینی تنها آشغال توی اتاق خودتی(جنبه فان داره)

موقع تمیز کردن اتاق با جامدادی مدرسم روبه رو شدم که پر از قرص آهن بود یادمه وقتی اعضای انجمن میومدن توی کلاس که قرص هفتگی آهنو بهمون بدن انگار دنیارو بهمون میدادن وقت کلاس میپرید و ماهم مشغول حرف زدن یه عده قرصارو میخوردن یه عده هم نه. معتقد بودن نقشه آموزش پرورشه که مسمومون کنه ولی آیسا همیشه یه مشت برمیداشت و جامدادی، جیب مانتو و کیفمو پر میکرد ایناهم یادگاری اونه

فردا میخوایم بریم مسافرت بعد از عید که یجورایی جنگ هم بود دیگه جایی نرفتیم فردا بالاخره به اجبار بابا داریم میریم شمال

آرش خیلی تلاش کرد بابا مامانشو راضی کنه اونا هم بیان ولی ناموفق بود البته تا فردا چند ساعت وقته امیدوارم بتونه نظرشونو عوض کنه

من زیاد حوصله سفر ندارم ولی از جهتی هم میدونم که این مسافرت حسابی قراره روحیمو عوض کنه هرچند اگه دست من بود ترجیح میدادم بمونم و از خونه خالی لذت ببرم حیف که حتی حوصله مخالفتم ندارم

همین الان که دارم مینویسم آرش حسابی داره التماس مامانمو میکنه که لااقل اون باباشو راضی کنه

نوشته‌های پیشین