دربی
دیروز تا ظهر همه خواب بودن جز بابا اینا ک رفتن سرکار و بیرون ، بقیه مون تا لنگ ظهر خواب بودیم بعد که بیدار شدیم صبحونه رو جایگزین ناهار خوردیم و بعد طبق معمول حرف زدیم و...
شب دربی بود و من همش داشتم آهنگ «اگه دیدی تنم آبیه چون روز دربیه»میخوندم جوری که افتاد رو زبون بقیه
شب مامان اینا رفتن خرید با دختر عموها و منو بچه ها موندیم خونه، هم دربی رو ببینیم و هم من بچه هارو سرگرم کنم بزرگا ک سرشون گرم بود ولی اون کوچیکه اینقد شیطونه باید همش درگیرش باشی ، بابا با گل پرسپولیس خیلی خوشحال شد ولی نخواست منو اذیت کنه و منم الکی خودمو زدم به اون راه که حواسم نیست اما وقتی استقلال گل زد من خیلی خوشحالی کردم(چقد بدجنسم)
با مهراد حرف زدم و قرار شد آخر شب بچه هارو برسونیم واونم بخاطر من قبول کرد(به من نه نمیتونه بگه )ولی گفت خودت باید همراهم بیای منم قبول کردم
تصمیم گرفتیم منچ بازی کنیم اما نداشتیم و من خلاقیتم گل کرد و صفحه منچ رو با پرینتر چاپ کردم و بعد با ماژیک رنگش کردیم ، از اونجا ک مهره نداشتیم ، از پونز به عنوان مهره استفاده کردیم و خوشبختانه تاس رو از قبل داشتیم .موقع بازی بابام و دخترعمو کوچیکه باهم یار شدن و منو دختر عمو بزرگه هم باهم؛ ازشانس بدم اصلاا شیش نمی دادم و اون دختر عموکوچیکه که کل کل هم داریم حسابی رفت رو مغز من ولی باز خوش گذشت آخرشم بازی نا تموم موند
نمیدونم چرا همیشه سر بازی ها شانس ندارم ، مثلا توی دریم لیگ حرفه ایم و هیشکی حریفم نیست ولی وقتی به طور جدی با یه نفر بازی رو شروع میکنم می بازم یا منچ . تو این چیزا واقعا روحیه ضعیفی دارم
اون دخترعموم که زیاد باهاش ارتباط برقرار کردم خیلی ناراحت بود و میگفت ما تازه همو پیدا کردیم و زودم همو از دست میدیم راستم میگفت . هعی میگفت اگه خونه شون اینجا بود باهم کنکور میدادیم ،گفت ی چیزی یادگاری بهم بده و منم دیدم اون ادکلنم ک عاشقشم آخراشه پس اونو دادم و امروز دنبال خریدن ادکلن جدید بودم منتها هیچ جا پیدا نمیشه
دیشب که رفتیم برسونیمشون بهم اصرار کردن شبو بمونم پیششون ولی بخاطر مهراد که تنها نمیتونست برگرده و نیلا که اگ میفهمید ناراحت میشد قبول نکردم(خیلی با ملاحضم)
اون بچه کوچیکهه واقعا گریه کرد و میگفت بمونم پیششون و جالبه دخترعموم گفت هیچوقت برا کسی گریه نمی کنه(گفتم که ارتباطم با بچه ها عالیه ) جز اون دختر عمومم گریش گرفت. نمیدونم چرا خانوادگی اینقدر احساساتیم البته دیگه تا یه سال دیگه همو نمی بینیم شایدم زودتر شد؛ دخترعموم بهم گفت میخوام بهت تافت بزنم که همینطوری بمونی(همش نگران بود من عوض بشم تا دفعه بعدی که همو می بینیم )گفتم بابا من از اول دنیا همین بودم
امروزم که دیگ درس خوندم و خوابیدم. هنوز نتونستم به سکوت خونه عادت کنم ، کاش آرش اینا زودتر برگردن
یه چیزی برام عجیبه نمیدونم چرا همیشه با هرکی آشنا میشم ارتباط عمیق بینمون شکل میگیره ، بعدم غیب میشن ولی هم تاثیر من تو ذهن اونا میمونه هم تاثیر اونا تو ذهن من