تنبیه شدن با سکوت
امروز تصمیم داشتم طبق برنامم پیش برم ولی این دیر خوابیدنا کار دستم داد و بیدار نشدم
ظهر آماده شدم با آوا بریم باشگاه دلم برا باشگا تنگ شده بود ولی این روزا که کمکم شدیم باشگاه تبدیل به یه کار طاقت فرسا شده
وقتی داشتم ظرف غذای مربیو میذاشتم توی صندوق عقب ، پرتش کردم و حواسم نبود شکستنیه شانس آوردم سالم موند وگرنه الان منو کشته بود
توراه برگشت منو آوا حسابی مربیو اذیت کردیم تیکه پروندیم ، خلاصه یجا ناراحت شد و راهی که نیم ساعت تو راهیم رو واقعا باهامون حرف نزد(یاد مامانم افتادم که بچگی منو با حرف نزدن تنبیه میکرد ، کاری که ازش متنفرم)ماهم ساکت ننشستیم تمام تلاشمونو کردیم به حرف بیاریمش اما نتیجه ای نداشت یه جا که دیگه خسته شدیم گفتم اصلا ما پیاده میشیم و واقعا وسط اتوبان زد کنار و حتی حاضر نشد به زبون بیاره و با حرکت دست گفت برید پایین ولی ما پیاده نشدیم و من گفتم حرفمو پس میگیرم تمام راهو با حرکات پانتومیم جوابمونو میداد و ما ترجمه میکردیم ولی جوری که خودمون دلمون میخواست مثلا یه جا با حرکت دست گفت خاک تو سرت و من گفتم :داره میگه خیلی دوستمون داره
هیچوقت اینقد نخندیده بودم آوا یجا خسته شد و گفت ول کن اصلا، بعد یه دقیقه گفت مربی ما ولت نمیکنیم و اینجا دیگه نتونست جلو خنده شو بگیره و خندید اما سریع حالت جدی شو گرفت
همه ی راه تلاششو میکرد نخنده به نظرم گزینه مناسبی برا برنامه ی جوکره
اما موقع پیاده شدن با اینکه بغلش کردیم با دعوا پیادمون کرد و من ناراحت شدم به نظرم کمی بی جنبست
شبم که با آوا رفتیم پیاده روی همون پارک معروف که پاتوقمون شده ، ویدیو گرفتیم کلی راه رفتیم ،موقع برگشتن آوا زیادی دنده عقب گرفت و زد به جدول ، بعد از اون حس میکردیم یه چیزی تو ماشین لق شده ، همیشه یه شاهکار جدید از رانندگیش رونمایی میکنه
الانم این همه پیاده روی به شکل پا درد داره خودشو نشون میده...