امروز درواقع اصلا نخوابیده بودم و صبح تو راه با آیسا گفتیمو خندیدیم و وقتی رسیدیم گوشی و وسایلمونو دادیم به مامان یکی از دوستامون که نگه داره برامون
یکمی ضدحال بود آخه همه با پدرو مادرشون اومده بودن و فقط ما تنها ، نمیدونم شاید سال دیگه یا شاید قسمته همه چیزهارو خودم تنها تجربه کنم
مامان ولی هزاربار بهم زنگ زد (جواب ندادم) نمیدونم چرا یهویی این همه آدم پیگیرم شدن که چیکار کردم منظورم بیشتر فامیله ، باز من با فامیلای دور و خیلی از نزدیکان اصلا ارتباط ندارم بعضیاشون روشون نمیشه به منم پیام بدن ولی سفت و سخت پیگیرن


خیلی از همکلاسیام حوزه شون با من یکی بود و حتی منو دوستم نیکا هم یه کلاس افتادیم ، نیکا که خیلی امروز گیج بود کلاس و طبقه رو اشتباه گفت و بعد از اینکه کلی توصف آسانسور بودیم رسیدیم طبقه چهار و اونجا مراقب وقتی شماره مون رو چک کرد هدایت مون کرد طبقه پایین (از پله)


رسیدم توی کلاس ، صندلی هاش خیلیی راحت بودن ، حوزه مون دانشگاه آزاد بود پس طبیعیه،نفر پشت سرم بهم گفت برگه تو لطفاً یجوری بگیر که فقط ریاضی رو از تو حل کنم و بهش یه پیشنهاد خوب دادم ، گفتم گزینه ای که من زدم رو نزن صدرصد قبولی، پشت سریم میگفت من امسال کم کاری کردم و روزی فقط ۱۲ساعت درس خوندم ، اون وقت من چی بگم (ولی دوستش گفت ۱۲ساعت اون اندازه ۱ساعت بازدهی داره)با همکلاسیام کلی حرف زدیم اون یه ساعت قبل اینکه برگه پخش بشه و حتی کلی آدم آشنا دیدم
سر دفترچه فرهنگیان نیکا کفرمو درآورد ، از اول میگفت نمیخوام شرکت کنم ولی تا لحظه آخرش نشست ، تقریبا ده دقیقه مونده بود به پایان پاک کنو با یه نشونه گیری خوب پرت کردم و زدم تو سرش ، برگشت نگام کرد و گفتم دیرهعععع، مراقب مون که یه دختر خیلی جوون بود سعی کرد نخنده ولباشو روی هم فشار داد
توی تایم کنکور دوتا از بچه ها نزدیک به پنج بار باهم بلند شدن و رفتن سرویس بهداشتی و من فقط به این فکر میکردم خعب نمی ترسن تقلب کنن؟خیلی برام عجیب بود انگار که باهم مشورت میکردن هر دفعه هم بعد پنج دقیقه باز باهم برمیگشتن با چهره ای خوشحال و رضایتمند
بالاخره تموم شد و من همش از دست نیکا شاکی بودم باز توصف آسانسور و این دفعه آسانسور باز شد پر بود از مراقب هایی که انگار دانشجو هستند ، گفتن اندازه دونفر جا داریم و من نگاه به نیکا کردم تا ما بخوایم تصمیم بگیریم دستشو آورد بیرون و منو نیکا رو کشید داخل ، من هنوز تو شک بودم پرسیدم شما مراقبید ، گفتن نه بابا ما خودمونم هنوز بچه ایما


رسیدم بیرون آیسا به خونم تشنه بود چون کنکور اون یه ساعت زودتر تموم شد و کلی منتظر من موند ، بچها رفتن و منو آیسا تو راه دربه در دنبال ساندویچ فروشی که بندری داشته باشه بودیم بالاخره پیدا کردیم و دلی از عزا درآوردیم همزمان جواب داییمو میدادم که نگران شده بود ، ساندویچارو نتونستیم تا آخر بخوریم و با خودمون بردیم ، اسنپ گرفتیم تا مترو و بعدم خوبیش این بود که توی مترو نیاز به خط عوض کردن نبود همه چیز خوب بود الی قسمت اتوبوس، ایستگاه اشتباهی پیاده شدیم و تا خونه کلی راه اومدیم اونم تو گرما


ولی وقتی اومدم خونه واقعا ناراحت بودم داشتم فکر میکرم جواب تارا رو چی بدم ، رفیقم که دانشجوعه و کلی کتاب بهم قرض داده ، اونم حساب ویژه ای روی من باز کرده ، که دیدم خودش پیام داده ، بهش گفتم ممکنه قبول نشم گفت حتما قبول شدی اگه هم نشدی دنیا به آخر نرسیده و کلی امیدواری داد و تنها کسی بود که امروز بهم کمک کرد ، حوصله خونه رو که اصلا نداشتم حتی حال تعریف کردنشو ندارم ، ولی مامان همون ظهر مجبورم کرد ماز رو دوباره شرکت کنم ، سال پیش که اصلا استفاده نکردم ، از الان دیگه زیر فیلتر های شدید مامانم

بعد از ظهر تا آخر شب به خواب زمستانی رفتم و هیچی دیگه حس نکردم
تجربه امروز فقط یه چیزو بهم فهموند اینکه اصلا تحمل تکرار همچین اتفاقی رو ندارم