روزشمار پایان مسافرت:۲
هنوز عادت نکردم به صبح زود بیدارشدن و صبح زود بیرون رفتن
تصمیم گرفتیم ناهارو بریم جنگل ، کبابو که بابا و مهراد مسئولیتشو قبول کردن ،بعد از کلی رانندگی بالاخره یه جای خوب پیدا کردیم ، منو مهراد رفتیم تو جنگل و به سختی از جاهای بلندش بالارفتیم و چوب برای آتیش جمع کردیم
و همچنین دستمم زخمی شد نپرسید چطوری که اصلا نمیگم
مهراد که صبحونه نخورده بود با آتیش برامون املت درست کرد
بعد از ناهار با تمام سرعت اومدیم سمت ویلا چون از شدت گرما آبپز شدیم ، هیچوقت این موقع سال شمال نیومدم و تحمل هوای شرجی رو ندارم
بعد از استراحت ساعت هفت رفتیم هویچ بستنی بخوریم ولی من که از قبل هوس باقلوا کردم برا خودم باقلوا گرفتم ولی با طعمش اصلا حال نکردم
آخرشم رفتیم یه ساحل دیگه ، اینجا یجورایی گرون تر و کم جمعیت تر بود خیلی خوشم اومد خیلی دنج و خلوت تر بود راه رفتیم حرف زدیم موزیک گوش کردیم
همش فکر میکردم امروز خیلی بهتر از دیروزه
بالاخره فیلم درباره الی رو دیدم به نظرم اگه یه فیلمی رو همون سالی که ساخته شد ببینی بیشتر باهاش حال میکنی نمیدونم شاید بعدا پشیمون شم از این حرفم ولی درهرصورت خوشم اومد ازش بیخود نیست که یکی از بهترین فیلمای ایرانه... حس میکنم شخصیت منم شبیه سپیده و احمده و دیالوگ معروف و مورد علاقمم اینه: یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه
به هرحال تصمیم گرفتم رها باشم در لحظه زندگی کنم و فقط ازش لذت ببرم همین دیگه به هیچی فک نکنم