خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

پایان مسافرت

ماهور پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵، 17:24

بالاخره تموم شد روز آخر مسافرتو رفتیم تلکابین

مهراد ترس از ارتفاع داره و شدیدا مضطرب شد وقتی رسیدیم بالا آبمیوه خوردیم و بابا گفت من میخوام برم پل معلق ، مامان گفت خطرناکه ولی برا بابا مثل آب خوردن بود به نظر منم زیاد خطری نداشت بعد مهراد از بابا فیلم گرفت وقتی بابا اومد پایبن یکی یکی دستش انداختیم ، مهراد گفت بابا این همه پول دادی حداقل آروم میرفتی مگه دنبالت کردن بابا هم میگفت اتفاقا به خاطر تمرکز بالای منه که اینقدر زود رفتم

چند دقیقه بعد چندتا خانم میخواستن از پل معلق رد بشن ، همسراشون به مسئول اونجا سپردن که یه نفرو بفرستن رو پل تا اونا رو بترسونه و وقتی اون خانم ها رفتن تا وسط پل ، یه پسر جوون وارد صحنه شد و محکم پاشو میکوبید رو پل و پل هم مثل تاب تکون میخورد و خانم ها تا میتونستن جیغ میزدن ، تبدیل شده بود به یه سیرک باحال ، همه جمع شدن و میخندیدن و فیلم میگرفتن

بعد از تلکابین تصمیم داشتیم ناهار بخوریم ، مامان روز آخر خودش ناهار درست کرد چون مهراد دیگه بیشتر از این نمی تونست رژیمشو بشکنه اما من که عشق فست فود دارم گفتم من همبرگر میخوام ،منو جلوی فست فودی که همیشه ازش خرید میکنیم پیاده کردن و گفتن ما میریم خرید کنیم بعد میایم دنبالت ،

وقتی منتظر بودم از بیکاری گیر داده بودم به فاکتور، یه ایده جدید تو فاکتور دیدم شایدم برا من جدید بود ، یه شعر روش نوشته بود تلاش کردم تو اون ده دقیقه اون یه بیت شعرو حفظ کنم

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست

با کمال عشق تو در عین نقضانم چو شمع

معنیشو متوجه نشدم فقط حفظ کردم یادم باشه برم سرچ کنم

بعد از ناهار به سمت تهران حرکت کردیم ولی چون جاده رو بستن مجبور شدیم از جاده هراز بیایم ، اولین بارم بود از این جاده میومدم ، خیلی طولانی و پر پیچ و خم اما شبش انگار روز بود تازه شلوغ هم بود و بالاخره آخر شب رسیدیم

نوشته‌های پیشین