بتمن
دیرخوابیدم دیربلند شدم اما برا اولین بار صبحونه توپ خوردمو آماده باشگاه شدم ، راه افتادمو رفتم سمت آوا و مربی ، امروز خیلی آروم تر بودم چون هنوز خسته دیروز بودم .
رفتیم باشگاه تور هارو وصل کردیم و مشغول تمرین دادن شدیم چندوقت دیگ قراره دوباره تمرین کنیم حرفه ای تر .دلم برای زمین تنگ شده .
رفتم سراغ بچه های خودم که مانلی گفت چه عجب یبارم اومدی اینجا میخواستم لپاشو بکشم از بس که این بچه گوگولیه، البته همه بچه هامو دوست دارما این ولی خیلی تو دل بروعه
امروز مربی که داشت تمرینو بهم میگفت متوجه نشدم و بهم گفت خنگ(¬_¬)
آخر تمرین یه خانمی اومد از ظاهرش مشخص بود یه کاره ایه و میخواست از بچها عکس بگیره به مربی گفتم منم برم لباس عوض کنم گفت مگه شما قراره تو عکس باشید خورد تو ذوقم بعد بهش گفتم ما مهمترین آدمایی باشگاهیما بعد جلو همون خانمه یه جوری قلقلکم داد که داشتم خفه میشدم از خنده
یکی از توپا توی تور سقف گیر کرد و یه راه مخفی پشت وجود داشت یعنی پله میخورد و میرفت بالا منو آوا رفتیم و اونو آوردیم پایین، بالا که بودم یکی از بچه ها صدام کرد و گفت چه جوری رفتی بالا بهش گفتم آخه من بتمنم با حالت چهرش گفت آهاا
موقع گرم کردن به دوتا از بچه ها که بزرگن دوبار جدی تذکر دادم خودم زیاد از این فازا خوشم نمیاد از مبصر بازی ،یادمه تو باشگاه قبلی همینطوری از یکی از بچها متنفر شدم ولی فرقش اینه تو باشگاه قبلی من برای جلب توجه اینکارو نمیکردم ولی اینجا یه نفره که برای رو مخ من رفتن یا جلب توجه داره بی نظمی میکنه نمیدونم چرا ، همش داره حواسمو پرت میکنه بی خودو بی جهت(>_<)
بعد تمرین برا مربی اسپرسو گرفتیمو با آوا همش نون بیارکباب ببر بازی کردیم و بعد هم دم مترو پیاده شدیم و بامترو اومدیم. تو مترو سریال برکینگ بدو دیدیم ولی از جایی که آوا دیده و من خیلی از قسمتا رو ندیدم ،اولش میخواستیم تدلاسو ببینیم ولی دیدم آوا اصلا حواسش نیست و ارتباط برقرار نکرده گفتم ولش کن؛مترو هم جای عجیبیه همه جور آدمی رو میبینی ولی ما داریم کار خودمونو میکنیم بدون توجه به اطرافمون .توی اتوبوس جا نبود و کل راه سر پا وایسادیم.
امروز خیلی کم غذا خوردم ، روزایی پرمشغله وعده غذایی هامو حذف میکنم درعوض روزایی که خونم پرخوری افراطی به جونم میفته ؛حالا خوب یا بد وزن من رو یه عدد ثابت ایست کرده ونه بالا میره نه پایین میاد ، باز خوبه ژنم جوریه که چاق نمیشم
ولی ازشام خوشم نیومد مامان چندساعت الکی معطلم کرد و گفت غذای مورد علاقه تو درست میکنم و مشغول کارای خودش شد بعد که غذا رو دیدم دهنم باز موند اصلا یه ذره حوصله توش نمیدیدم و نخوردم ؛یکی از اهدافم تو زندگی اینه به یه جایی برسم که آشپز شخصی داشته باشم و جدی برای این هدفم تلاش میکنم
امروز شادی بهم زنگ زد و خیلی ناراحت بود از صداش مشخص بود خیلی گریه کرده ، اسباب کشی کردن و با صاحبخونه جدید نیومده به مشکل خوردن ، یکم دلداریش دادم بعد هم که رفت ولی ناراحت شدم براش
دیگه خدا بخواد از فردا درس میخونم ، فقط قراره چندتا از فامیل های درجه سه بیان خونمون و من ترسم اینه از برنامه های درسو ورزشو باشگام فاصلم دور ترو دورتر بشه...