محبوبیت
امروز صبح زودتر پا شدم با اینکه شبش زیاد نخوابیدم ، درتلاشم خوابمو درست کنم ، روزای باشگاه هم عجیبه با اینکه کلی کار دارم ولی خیلی کم غذا میخورم شاید وقت پیدا نمیکنم که گشنم بشه
بازم همه کارامو گذاشتم لحظه آخری و دیر راه افتادم ، همه راهو دوییدم ولی وقتی آوا گفت مربی دیر کرده با خیال راحت تر رفتم دوتا هم آبمیوه طالبی گرفتم برا خودمو آوا ،مربی چون قندو حذف کرده میدونستم نمیخوره
توراه مربی وقتی با ماشین اومد دوباره کلی اذیتم کرد تا میخواستم سوار شم میرفتن جلو ومن با دست پر هعی دنبال ماشین میدوییدم
سوار ک شدیم به مربی تعارف کردم بخوره واصرار کردم قند نداره یذره مزه کرد و طعم شکرو که حس کرد کلی منو سرزنش کرد
امروز جای من و آوا عوض شد و من مربی بچه های آوا بودم هرچند دلم پیش بچه های خودم بود یه چندبارم به مربی گفتم میخوام برم سرجای خودم ولی نذاشت
موقع تمرین بچه های آوا بهم میگفتن میشه از این به بعد اینجا باشی تازه یکیشون(دینا)بهم با دست امر میکرد :از این به بعد باید اینجا باشی، یجا آوا بهم نگاه کرد گفت حالا فهمیدی بچه های اون ور (یعنی بچه های خودش)چقد باهوشن(مسخره میکرد)بعد گفتم ولی بنظرم واقعا باهوشن ، این قسمتو دینا شنید و نفرتش از آوا زیادتر شد و تا آخر تمرین همش با صورتش و زبونش برا آوا شکلک درمیاورد البته دعواش کردم که دیگه انجام نده
بعد تمرین رفتم پیش بچه های خودم دیدم همشون ناراحتن ، به مانلی گفتم خوش گذشت با مربی جدیدت(آوا رو میگفتم) اونم التماس میکرد دفعه بعدی خودم بالاسرشون باشم، یکیشون بهم گفت آدم فروش نشی بری با اونا ، یکی دیگه هم با بغض گفت جلسه بعدی تو نیای بالاسرمون من دیگه باشگاه نمیام و من واقعا خندم گرفته بود ، اینو به مربیم گفتم و گفت کی این حرفو زد بهش نشون دادم ؛مربی اولش میخواست بره دعواش کنه من خواهش کردم کوتاه بیاد تازه گفت جلسه بعدی از قصد میفرستمش با آوا
خلاصه این محبوبیت زیادم حس خیلی خوبی داره ، مربی بهم گفت میخوای اصلا دیگه خودت مربیشون باشی منم نیام بعد من گفتم نه اینطوری منم نمیام این زنجیره به هم وصله بچه ها به خاطر من میان منم بخاطر شما، آوا هم که همش ضدحال خورد ازم پرسید تو سربچه ها داد نمیزنی و من با تعجب گفتم نکنه سر بچه هام داد زدی ، بعدم کلی سرزنشم کرد چرا با بچه ها گرم میگیری جدیت از خودت نشون بده
بعد تمرین رفتیم پایین تو دفتر پیش مربی نشستیم زیر کولر ، خیلی حال داد چون جایگاه تماشاگر بالا اصلا خنک نیست ، بعد تمرین مربی فهمید که ما با مترو قراره بریم بگردیم از همین رو مارو جلو مترو نکرد و در آخر مجبور شدیم اسنپ بگیریم بریم خونه الان که دارم مینویسم یادم افتاد که به مربی پیام ندادم رسیدیم و قراره جلسه بعد دعوامون کنه
بعد باشگاه یه اتفاقی افتاد که حالم گرفته شد ، فهمیدم هرچقدرم بخوای همه چی خوب پیش بره یسری چیزا از دست تو خارجه و زورت نمی رسه ولی همه چیز درست میشه مطمئنم
عصر خواب رفتم و نتونستم با آوا بریم بیرون ، فردا هم که با بچه ها قراره بریم بیرون ، دیگه واقعا باید فردا آخرین بیرون باشه چون دیگه نه توانشو دارم نه اجازه شو...