خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

خواب موندن

ماهور چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵، 3:30

امروز اولین باری بود که باوجود باشگاه دیر از خواب بلند شدم ، آلارم گوشیم با وجود اینکه خیلی عالی کار خودشو انجام داد ولی باز من قدرنشناس بودم و سایلنتش کردم در نتیجه دیر بلند شدم و تا غذا بخورم و آماده شم دیر شد.


از شانس بدم امروز مربی 5دقیقه زودتر اومد ، اونم وقتی که من روی دقیقه به دقیقه امروز حساب باز کردم پس مجبورشدم تا ماشین تن به دوییدن بدم ، حتی فرصت خریدن خوراکی هم پیدا نکردم
سوار ماشین که شدم همه چی طبیعی بود و توی دلم گفتم خداروشکر مربی ناراحت نیست تا اینکه گفت چرا معذرت خواهی نکردی؟(فقط هم به من)پس معذرت خواهی کردم ، اما آوا قصه رو در رفت
توی باشگاه سر تور وصل کردن واقعا اذیت شدیم ، از همه بدتر موقع سفت کردن میله تور با آچار واقعا دچار چالش شدم (هیچی بلد نبودم)و همش دارم چیزای جدید یاد میگیرم
این روزا با مترو برنمیگردیم و اسنپ میگیریم چون مربی میگه حوصلش تا باشگاه خودش سر میره (خودمون هم حوصله مترو نداریم)

توی اسنپ داشتم شماره کارتمو میخوندم برا آوا که اینترنتی پرداخت کنه یهو جوگیر شدم و گفتم میتونم حفظش کنم آوا گفت اگه میتونی توی یه دقیقه اینکارو کن و من واقعا توی یه دقیقه برای عددهای کارتم توی ذهنم رمزگذاشتم و حفظ شدم اگه به مامانم بگم قطعا میگه کاش درساتم همینطوری حفظ میکردی ...
آوا گیر داده سریال برکینگ بد رو ببینم ، آخه من چطور بهش بفهمونم حوصله و تمرکز سریال دیدن ندارم.


امروز آیسا بهم زنگ زد ، از اونجا که باهم قراره پشت کنکور بمونیم برنامه ریزی کردیم برای مشاور و کلاس ها ، فهمیدیم حوزه کنکورمون هم یه جاست و قرار گذاشتیم برگشتنی با مترو برگردیم که بهمون خوش بگذره و سختی کنکورو یجورایی بشوره ببره.


واقعا فوتبال دیدن بابا هم برام عذاب شده ، گوشی منو چندین ساعت میگیره به تلویزیون وصل میکنه تا لیگ ایرانو دنبال کنه و ناخودآگاه منم میکشونه پای تلویزیون؛منم امروز دوپامو کردم توی یه کفش که باید تا هفته بعد درستش کنید .

نوشته‌های پیشین