روزشمار پایان مسافرت:1
دیشب فقط یه ساعت خوابیدم و با صدای در از خواب بیدار شدم. چه عجیب، اولین باره حضور مامان رو اینقدر سریع فهمیدم؛ قبل از اینکه بخواد بیدارم کنه، خودم بیدار شده بودم. ولی خب دلم نمیخواست از خواب دل بکنم.
برای آماده شدن فقط به بیست دقیقه وقت احتیاج داشتم.
طبق معمول از من و گوشیم به عنوان نقشهخوان استفاده میکنن و با وجود اینکه کلی اصرار کردم که میخوام توی مسیر فیلم ببینم، اصرارام راه به جایی نبرد.
توی مسیر مهراد هوس قهوه کرد و گفت: براتو هم بگیرم؟
گفتم: نه، الان حسش نیست
وقتی قهوهش رو گرفت و راه افتادیم، حدود یک ساعت بعد مهراد به بابا گفت: کارتو ندادم بهتون؟
بابا گفت: نه
و اینطوری شد که کل ماشین رو گشتیم و کارت رو پیدا نکردیم. حتی میخواستیم برگردیم سر جای اولمون، اما بابا گفت وقتی به اولین شعبه بانک رسیدیم، چند دقیقه میرم و کارت رو میگیرم.
همین اتفاق هم افتاد. بابا رفت بانک و حتی فرم هم پر کرد.
به نظرتون چی شد بعدش؟
مهراد جیبش رو نگاه کرد و دید کارت توی جیب شلوارکش بوده. :(
و بابا هم خوشبختانه هنوز کارتو نسوزونده بود و برگشت.
قابلیت این رو داشتم که تا شب بخوابم، اما مامان دوباره اومد که منو بیدار کنه و باز هم مثل صبح، قبل از اینکه بیدارم کنه متوجه حضورش شدم و خودم زودتر بیدار شدم.
موقع کشیدن زیپ کیف دوست داشتنیم ، زیپش خراب شد:(
یه سر به موزه زدیم، ولی بسته بود. بسی ناراحت شدم، اما در عوض پاساژهای کنارش رو دیدیم.
بعد از خوردن بستنی وانیلی، همه به جز بابا که شربت آلبالو خورد، تصمیم گرفتیم بریم کنار ساحل.
شام رو لب ساحل خوردیم. دلم میخواست برم توی آب، ولی چون فقط کفش داشتم نمیشد؛ پس مجبور شدم به همون قدم زدن کنار ساحل و گوش دادن به آهنگ با هدفون سفید معروفم راضی بشم.
فیلم «درباره الی» رو دانلود کردم. من هیچوقت این فیلم رو ندیدم و همیشه وقتی ماهواره پخشش میکرد، کانال رو عوض میکردم که اتفاقی متوجه موضوع فیلم نشم و چه وقتی بهتر از الان برای دیدنش؟
فقط مهراد میگه منم میخوام ببینم و برای همین نمیذاره زودتر نگاه کنم.
حالا هم همه حسابی خستن و خوابیدن و فقط منم بیدار