مسئولیت پذیری
هیچوقت ندیدم مهراد یبار خودش از خواب بلند شه یبار خودش برا خودش غذا بریزه یبار کار خودشو خودش انجام بده همیشه باید ینفر دیگه اینکارا رو براش انجام بده ، یعنی مامان؛ چون من اصلا حوصله شو ندارم یعنی اگه بیکارهم باشم یه حسی بهم میگه چرا تو؟ چرا نباید خودش انجام بده؟ مگه چلاغه ؟
چه اون موقع که مدرسه میرفت چه اون موقع که سرباز بود همیشه خدا باید خودمون بیدارش میکردیم یعنی حتی آبم خودش نمیخوره و نقطه مقابلش من ، هیچوقت به یاد ندارم مامانم بیدارم کرده باشه برا مدرسه یا هیچوقت یادم نمیاد لباسمو اتو کرده باشه یا شسته باشه از همون کلاس اول مستقلِ مستقل بار اومدم برای همین این رفتارش سوهان روحمه ، مامانو هم عاصی کرده
امروز صبح مامان خونه نبود و صدای گوش خراش آلارم گوشیش خونه رو گذاشته بود رو سرش ، این عذابم میده که من با وجود اینکه این همه باهاش فاصله دارم صدارو میشنوم ، اون که گوشیش بالا سرشه نمیشنوه. بیدار شدم و رفتم بالا سرش ، ده هزار دفعه صداش کردم با اینکه دیرش شده بود بازم میخوابید واقعا غیرقابل تحمله...
امروز برنامه ریزی روزانه درست کردم و تصمیم دارم از فردا این چالشو انجام بدم ببینم چندروز دووم میارم
اول فیلم تدریس دیدم بعد خوندم و وقتی اومدم ادامه تدریسو ببینم ، برق رفت. لپتاپم خاموش؛ پس رفتم سراغ گوشی و موزیک
شب هم آوا بهم زنگ زد و گفت نیم ساعته سرکوچه باش ، رفتیم پیاده روی و موقع برگشتن آوا که داشت رانندگی میکرد حواسش به فاصلش با ماشین جلویی نبود و نزدیک بود کار دستمون بده ، آخرشم به دوتا بوق و یه فحش با صدای آروم بسنده کرد