آدرنالین
تا ظهر که تازه از خواب پاشدم و با بی برقی روبه رو شده بودم ، شاهد روز مزخرفی بودم درست وقتی از خواب پاشدم برق رفته بود اون دوساعت فلج شده بودم برق اومد یه چیزی خوردم که فقط زنده بمونم بعد رفتم حموم و اومدم حاضر شدم با بچه ها بریم بیرون،
روزایی که میخوام برم بیرون یه ساعت قبل از بیرون رفتن استرس و شادی زیادی رو متحمل میشم ، استرس به دلیل عجله کردن و شادی هم چون میدونم قراره خوش بگذره هنوز تو خونه بودم و داشتم کفشامو(که عاشقشونم) از جا کفشی بر میداشتم که زنگ خونه خورد ، دیدم بچه ها تا دم در اومدن باز دیر کرده بودم رفتم پایین و اسنپ گرفتیم
قبل از اینکه اسنپ بیاد تو کوچه منتظر موندیم و یه کفتر که له شده بود حالمو بد کرد ، داشتم میگفتم فکر کنید دوباره مثل دفعه قبل چهارتامون مجبور باشیم عقب بشینیم ، اسنپ رسید یه آقایی با موهای بلند ؛صندلی جلوش پر از خرتو پرت بود و همه عقب نشستیم ، بیخود که نیست به خودم میگم پیشگوی اعظم ، چون لوکیشن ها باز خراب شدن چارتایی همونطور که داشتیم له میشدیم برنامه نشان رو باز کردیم و هر کدوم یه راهی به راننده میگفتیم (چون گوشی هرکدوم یه لوکیشن متفاوت نشون میداد)
بالاخره رسیدیم اول رفتیم یه چیزی بخوریم من دو اسکوپ کیک بستنی گرفتم داشتیم میخوردیم که یه ماشین برقی اومد جلوم وایساد، ازش پرسیدم مارو اگه سوار کنید همینجا پیاده میکنید؟گفت آره ولی اگه بستنیتو بخوای تو ماشین بخوری کلاهمون میره توهم، بهش نگاه کردم و یه قاشق بستنی گذاشتم دهنم بهم گفت تامن یه دور برم وبیام بستنی تو تموم کن گفتم تلاشمو میکنم
با بچه ها تیک تاک گرفتیم و ماشین اومد سوار شدیم و کل مسیر با آهنگ میرقصیدیم اصلا همین که سوار شدیم یه روح تازه به مسافرای قبلی دادیم و از هرجا رد میشدیم مردم باهامون همراهی میکردن ؛اون بچه هایی که تو قایق بودن رقصیدن و دست تکون دادیم بهم یا یه پسری که تنها بود یهویی من شروع به رقصیدن کردم از کنارش رد شدیم اونم لبخند زد و همراهی کرد و یا اون گروهی که داشتن ورزش میکردن از وسطشون رد شدیم و اینقد جیغ زدیم همشون حالتی از خنده رو صورتشون پیدا شد
بعد از ماشین برقی رفتیم سراغ یکی از وسیله های بازی یچیزی شبیه فریزبی دقیق اسمشو نمیدونم سوار شدیم و من ناراضی بودم به آیسا و آوا گفتم شما چرا رفتید وسط و منو رها باید کنار بشینیم ، همش داشتم از آیسا خواهش میکردم جاشو عوض کنه و اونم با حالتی که انگار داره پز میده میگفت نه بعد اون پسری که مسئول اونجا بود اومد و به آیسا گفت بلند شو جاتو باهاش عوض کن و به جای من اشاره کرد گفت این صندلی خرابه و به آیسا گفت بشینه اونجا و من داشتم از خنده خفه میشدم ، خیلی ذوق زده بودم چون نمیدونستم چقد قراره ترسناک شه آیسا میدونست ولی بهم نگفت یطور دیگه تعریف کرد که منو بکشونه اونجا. شروع شد بالاخره و من هنوز خوشحال و خندان بودم که به یکباره ارتفاع گرفت و ما کاملا برعکس میشدیم تا میتونستم جیغ میزدم، میتونم به جرئت بگم از همه بیشتر من جیغ زدم ، توی هوا که همش میچرخیدم آدمای پایینو میدیم که میخندیدن و براشون جالب بود
هیچوقت این همه هیجان و آدرنالینو تجربه نکردم و حتی یه جاهایی فکر میکردم قلبم ایست کرده
اینقدر جیغ زدم که قرمزو سیاهوکبود شدم و آوا و آیسا از خنده مرده بودن ، همه قرمز شدن ولی من از همه بیشتر کبود شدم ،بهترین قسمتش این بود که رها غش کرد!!
وقتی بالاخره رسیدیم پایین یه دختری بود که چندبار میخواست بالا بیاره و با سرعت پیاده شد و رفت ماهم رها رو بردیم رو یه نیمکت ، بطری آبو گرفتم که آب بریزم روش یهو آیسا گفت وایسا الان همه آرایشش پاک میشه بعد طاق دوتا کشیده زد زیر گوش رها!!! من مردم از خنده ،واقعا رها حالش بد شد ولی آیسا بیخیال نبود میگفت حتما باید اسکیت یو رو هم سوار بشیم ، وقتی رفتیم اسکیت یو قبلش به مسئول اونجا گفتم میشه از ما فیلم بگیرید و اونم با بی رحمی تمام گفت نه . رها که از خداش بود که نیاد داوطلب شد که بمونه از ما فیلم بگیره و سه تامون همزمان گفتیم نه! بزور بردیمش
قسمت ترسناک یو اونجا بود که کلا ما چهار نفر بودیم!سوارشدیم و من که خاطره بد وسیله بازی قبلی توی ذهنم ماندگار شد خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم و همینطور که یو آروم آروم بالا میرفت آیسارو فحش میدادم رها همش میگفت من حالم واقعا بده ولی هیچکدوم توجه نمیکردیم یهو یو با سرعت خیلییی زیاد و صدای بلند از بالا رها شد واقعا قلبم وایساد ولی بعدش خیلی حال داد همون اولش سخت بود دیگه فقط خوش میگذشت جوری که دلم نمیخواست متوقف شه خیلی آسون تر از قبلی شد.
آخرش که دیگه جونی برامون نمونده بود مامان رها زنگ زد من جواب دادم چون خودش حتی نمیتونست حرف بزنه ولی اصرار کرد گوشیو بدم به رها ، رها به مامانش میگفت این سه نفر منو بزور بردن شهربازی و مامانش گفت عیبی نداره دیگه سوار نشو بعد رها با بغض گفت مامان دیگه همه رو سوار شدیم چیزی نمونده...
آخرشم که اسنپ گرفتیم و وقتی رسیدیم همه به سمت خونه هامون پراکنده شدیم و اون موقع که رسیدم سردرد ولم نمیکرد بدنم توقع این همه جاذبه رو نداشت...