تموم شدن اتاق و سفر
بالاخره امروز تونستم کار اتاقو تموم کنم به هرسختی که بود تموم شد خیلی قشنگ شده... یاد اون پست توی اینستاگرام افتادم : وقتی اتاقتو تمیز کردی و میبینی تنها آشغال توی اتاق خودتی(جنبه فان داره)
موقع تمیز کردن اتاق با جامدادی مدرسم روبه رو شدم که پر از قرص آهن بود یادمه وقتی اعضای انجمن میومدن توی کلاس که قرص هفتگی آهنو بهمون بدن انگار دنیارو بهمون میدادن وقت کلاس میپرید و ماهم مشغول حرف زدن یه عده قرصارو میخوردن یه عده هم نه. معتقد بودن نقشه آموزش پرورشه که مسمومون کنه ولی آیسا همیشه یه مشت برمیداشت و جامدادی، جیب مانتو و کیفمو پر میکرد ایناهم یادگاری اونه
فردا میخوایم بریم مسافرت بعد از عید که یجورایی جنگ هم بود دیگه جایی نرفتیم فردا بالاخره به اجبار بابا داریم میریم شمال
آرش خیلی تلاش کرد بابا مامانشو راضی کنه اونا هم بیان ولی ناموفق بود البته تا فردا چند ساعت وقته امیدوارم بتونه نظرشونو عوض کنه
من زیاد حوصله سفر ندارم ولی از جهتی هم میدونم که این مسافرت حسابی قراره روحیمو عوض کنه هرچند اگه دست من بود ترجیح میدادم بمونم و از خونه خالی لذت ببرم حیف که حتی حوصله مخالفتم ندارم
همین الان که دارم مینویسم آرش حسابی داره التماس مامانمو میکنه که لااقل اون باباشو راضی کنه