حسادت
دیروز مامانم و بابام برا نیلا لوازم تحریر خریدن با قیمت وحشتناک گرون ، بعد تو خونه کنار بابام نشسته بودم که مامانم زنگ زد و به بابام گفت به ماهور نگی قیمت اینا چقدر شده و من شنیدم ، اینقدر حرصم گرفت همون لحظه به مامانم زنگ زدم و گفتم صداش رو بلندگو بود وشنیدم و همچنین گفتم دیگ من هیچ چیز خصوصی بهت نمیگممممم
مثلاً میخواست حسودی نکنم آخه من چرا سرهمچین موضوعی حسودی کنم؟ اصلا نمی فهمم با این کارش بدتر حساس شدم و حرصم گرفت یعنی فکر میکنم پدرمادرا خودشون باعث میشن بچه ها دعواشون بشه دیگه منم گفتم لوازم تحریر میخوام البته خودمم عاشق لوازم تحریرما ولی خب اون لحظه میخواستم اذیت کنم این شد که بابام برام گرفت
بعد از مشورت با معاونمون فردا باید ب مدرسه زنگ بزنم یا برم مدرسه
امروزم چون روز تعطیل بود نه تونستم برم باشگاه نه جزوه هامو تحویل بگیرم ، البته تعطیلی باشگاه به نفعم شد چون وضع پام اصلا تعریفی نداره
یکم پیش یکی از رفیقای قدیمیم بهم زنگ زد تعجب کردم و فهمیدم ب پول احتیاج داره خوشحالم که تو کارتم اونقد پول بود و براش یکم بیشتر زدم ، داشتم فکر میکردم کاش اینقدر پولدار شم که بتونم به آدمای مهم زندگیم این جور مواقع کمک کنم