خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

گشت

ماهور جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵، 4:6

امروز اون مهمون ها ک گفتم رسیدن ، حقیقتش با یکیشون خیلی زیاد ارتباط برقرار کردم با بقیه هم ک خوب بودم ولی با این خیلی رفیق شدم درصورتیکه قبلا اصلا همو نمیشناختیم و ارتباط نداشتیم.

دیشب تا صبح نخوابیدم و صبح یه دوش گرفتم تو فاصله ای که مهراد و مامان رفتن تریمنال دنبال مهمون ها.

ظهر همه حتی من خوابیدیم و من از اونا خسته تر . امروز مسکن خوردم چون درد داشتم بعد شب به خاطر نیلا و اصرار های اونا مجبور شدم باهاشون برم پارک قیطریه .

اولین بارم بود میرفتم اونجا و کیف مارک یکیشون دست من بود . همه جمع میشدن و حالت کنسرت هرگوشه یه خواننده ، میرقصیدن سوت میزدن و شاد میشدن ؛تو ذهنم گفت ۱۰ ماه دیگه بعد کنکور با بچه ها بیام اینجا بترکونیم .

یه جا نشسته بودیم که یک دفعه کل جمعیت بلند شدن و فرار میکردن که اسم گشت شنیدیم ماهم شروع به فرار کردیم و دم در دیدم کنار ماشین پلیس آمبولانس آوردن که به عنوان ون ازش استفاده کنن ؛مامورا دنبال یه فرد چاقو خورده مثل مار زخم خورده دور خودشون میچرخیدن و لباس همه رو میزدن بالا برای پیدا کردن مضنون.

الان که دارم اینو مینویسم همه مون تو پذیرایی جا انداختیم و اون مهمونی ک باهاش حال کردم برا بچه ش داره میخونه: منم منم مادرتون ، غذا آوردم براتون...

نوشته‌های پیشین