خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

آرایشگر

ماهور شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵، 4:37

دخترعموهام یعنی همون مهمونامون امروزم بودن و از قضا یکیشون به جرئت میگم یکی از بهترین آرایشگراست و من که از هفته پیش قصد آرایشگاه رفتنو داشتم فرصتو غنیمت شمردم و ازش سواستفاده ابزاری کردم اونم همه ما بچه هارو به صف کرد و نوبت به نوبت موهامونو کوتاه کرد واقعا جون تازه گرفتم ؛انگار باری از دوشم برداشته شده
دخترعمو کوچیکه دوتا بچه داره و به شدت مادر نمونه ایه ولی خیلی زود ازدواج کرده بنطرم ، آخه تو سن اون دوتا بچه هشت ساله و پنج ساله؟ منطقی نیست تازه فهمیدم هم رشته ایه منه و شاگرد نمونه بوده و دانشگاه خوب قبول شد اما ازدواج کرد و نرفت الانم از ازدواج پشیمونه:) به من میگه ازدواج نکنیا ولی با این وجود عاشق زندگیشه و به شدت فداکاره ، جالبه که ما نزدیک ده ساله همو ندیدیم و هیچ خاطره ای از هم نداریم ولی کلی رفیق شدیم جوری که گیردادم بهش ک بیاید تهران.
بچه کوچیکه ش اینقدر شیطونه که از دیوار بالا میره و من عاشقشم بزرگه هم که باهوش و آروم، متضاد هم
امروز من شب ظرفارو شستم خیلی زیادددد بودن ولی طاقت بی نظمی هم نداشتم
دیگه امروز کلی خوش گذشت و حرف زدیم شبم بعد از شام ، مهراد با ماشین رسوندشون پیش یکی دیگ از دخترعموهام ؛میخوان برن شمال و بگردن این دو سه روز. بعدشم میان پیش ما دوباره
ولی خیلی باهاشون ارتباط گرفتم فکر نمیکردم اینقدر باحال باشن ، انرژی هاشون عین خودمه بی خود نیست که این فامیلی
از ناحیه پا مصدوم شدم، از وقتی والیبالو شروع کردم با اینکه کفشم سایزمه و راحته اما دوتا ناخن شست پام خون زیرشون جمع میشه و حالتشون عوض میشه تا اینکه یکیشون دیگه کلا خشک شد و داشت کنده میشد با باند و چسب یکم بستمش ولی دردش زیاد بود الان حس میکنم چسبیده و حالا دارم فکر میکنم جلسه بعدی باشگاه چه بلایی سرش میاد
امروز کسی که توقعشو نداشتم بهم پیام داد همیشه بعد از مدتی سروکلش پیدا میشه بعد غیب میشه امروزم کمتر از یه ساعت پیداش شد و الانم میدونم ک دیگه غیب میشه؛ دیگه بهم نمی رسیم تموم شد ولی برا من مثل یه زخمه ؛عشق اول که میگن همینه ، همیشه یه حس قدیمی رو میاره جلو چشمت از همه بدتر اینه میدونم الان حالش بده ولی متاسفانه به من ربطی نداره و نمیتونم براش کاری کنم

نوشته‌های پیشین