نامرئی
ماهور
پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵، 10:40
دیروز مهمونا اومدنو رفتن و همونطور که حدس زدم نشد درس بخونم اینقدر طنز خانواده مادری بالاست که هربار میان اندازه یه سال میخندم و فکم از درد بی حس میشه . حالا میفهمم طنازی و دلقک بودنمو از کیا به ارث بردم
دیشب تا صبح خواب به چشمم نرفت و صبحم ساعت ۶ پاشدم الانم دارم مقاومت میکنم نخوابم که ساعت خوابم درست شه یا اصلا بتونم عادت کنم که از ۲۴ ساعت روز فقط ۶تا ۷ساعتشو بخوابم نه بیشتر . جالبه که من جز اون دسته از آدمام که که کمتر از ۱۱ ساعت بخوابم کل روز خستم ولی خعب که چی چرا باید نصف روزمو بخوابم اینطوری وقت کم میارم که
یه میم دیدم گفته بود: یادته بچگی آرزو داشتی نامرئی بشی؟ حالا چه حسی داره:)