من نمیدونم چرا اصلا ثبات اخلاقی ندارم

یه لحظه ناراحت یه لحظه خوشحال یه لحظه عصبانی این یعنی چی چرا اینقد هیجانیم خودمم خسته شدم

چرا اکثرا دارن بلاگفارو ترک میکنن من خودمم چند وقته حس میکنم اونقدری که روز اول مصمم بودم که بنویسم دیگه نیستم اون اشتیاقه رفته یا شاید کمرنگ تر شده ولی باز دلم نمیاد برم معلم ادبیاتم میگفت سعی کنید بنویسید تا دهنتون آرومتر شه و همچنین وقتی حرفات تو ذهنت بمونن و رو کاغذ پیاده نشن هیچ فایده نداره اینجاروم هم بخاطر پیشنهادی که بهم داد راه انداختم گفت داستان ها و اتفاقاتی که برات رخ میدنو یه جایی منتشر کن و اون موقع قرار بود فقط خوباشو بگم ولی من رسما همه اتفاقارو دارم مینویسم و بیشتر نوشخوار فکریامو اینجا خالی میکنم

قبلنا جوگیر شدم کتابم بنویسم تا یجاهایی رفتم جلو ولی فعلا بیخیالش شدم برا کتاب نوشتن باید کلی از قبل کتاب خونده باشم من کلا چندتا رمان خوندم نباید خیلی خودمو دسته بالا بگیرم ؛ از طرفی وقتم باید خالی تر باشه ذهنمم آرومتر .