نشد که بگم این یکی دو روز چه بر من گذشت

خعب دیروز ک قرار بود بریم سراغ عینک و من تا صب بیدار بودم آلارمو گذاشتم برا سه ساعت بعد و خوابیدم میخواستم یه ساعت زودتر پاشم برم حموم آماده شم ولی قرارمون که ده بود من دهو نیم از خواب پا شدم بچه ها اومدن دم در خونه و من هزارتا تماس بی پاسخ داشتم متقعادشون کردم صبر کنن و درو زدم بیان داخل تو بیست دقیقه جنگی آماده شدم و رفتیم تو کوچه آوا گفت نریم مدرسه؟ رو هوا قبول کردم گفتم بریم معلمامونو ببینیم ولی آیسا و رها گفتن نهههه درنهایت نرفتیم

همون تو کوچه دیدم هرکدوم یه تیپ زدیم اصلا شبیه و هماهنگ نبودیم بعد که دیدم آیسا دمپایی پوشیده رسما دهنم باز موند و اصرار میکرد این صندله نه دمپایی ولی من قبول ندارم

تو مترو از اول تا آخر میگفتیمو میخندیدیم .وقتی با رفیقاتون برید دنبال کارتون دیگه اون کار حکم تفریحه .کف مترو نشستیم و آوا اون پاد لعنتیشو آورد من کم بودم حالا آیسا هم یاد گرفت ، تو مترو یه آقای کهنسالی که ناتوان بود خیلی اصرار میکرد ازش یه فال بگیریم هم من هم آوا فال گرفتیم ازش و من شروع کردم فالمو خوندن با همون لحن باحالی که موقع انشا به خودم میگرفتم ؛ باورتون میشه کل خانمای تو واگن فقط میخندیدن و فالم هر لحظه جالب و جالب تر میشد مثلا گفته بود «قلبتو از نامحرمان پاک گردان» این جمله برا تماشاگرا دیگه تیر خلاص بود

و بعد فال آوارو خوندم نوشته بود «قدر آدمای دورتو بدون» با دست به خودم و بچه ها اشاره کردم گفتم مارو میگه و فال با جمله بعدیش«اما اگر از دستشان دادی اصلا مهم نیست» تصمیم گرفت ضایعم کنه و باز همه خندیدن

تا عینک فروشی بیست دقیقه پیاده راه رفتیم و آیسا تو همون دقیقه اول انتخابشو کرد و بعد فروشنده به اصرار چندتا دیگه هم پیشنهاد داد آیسا هم تو رودروایسی همه رو امتحان میکرد آخر سر هم میگفت ولی اون بیشتر بهم میاد ، وقتی رفت بیرون مغازه به باباش زنگ بزنه قیمتو بگه (قیمتش زیاد بود) یه لحظه صدا جیغ اومد ، آوا گفت چرا داره جیغ میزنه که علاوه بر ما فروشنده هم زد زیر خنده.

بعد سفارش عینک ساندویچ گرفتیم ؛ روی تابلو ساندویچ فروشی نوشته بود زمان تاسیس: سال ۱۳۶۰ جلوش هم پنج تا مرغ بریون توی ویترین بودن و اون جای مرغا اینقدر کثیف بود که آوا گفت فکر کنم مرغا رو هم از سال ۱۳۶۰ درست کردن

اسنپ گرفتیم رفتیم پارک لاله و ساندویچ خوردیم حرف زدیم منم جک بی مزه هامو تعریف می‌کردم و تا مرز خفه شدن منو آیسا هماهنگ می‌خندیدیم ، رها هم که عادت به بیرون اومدن نداره هعی میگفت بریم دیگه...

اون روز همه بچه ها یبار میخواستن بخورن زمین و هر کدوم قبلش یه جمله شاهکار گفتن ؛ مثلا آیسا تند تند داشت راه می رفت و برگشت به ما گفت چقد ضعیفید که خورد زمین و بعد بیست دقیقه آوا گفت ساعت یکو نیمه بعد خورد زمین(شاید میخواست من چندسال دیگه یادم باشه فلان تاریخ ساعت یکونیم خورد زمین )؛ تو مترو هم که نگم خط زردو همش میخوردیم زمین چون جای نشستن نبود و ماهم اصرار داشتیم نیاز به گرفتن میله نیست خودمون میتونیم تعادلمونو حفظ کنیم.

برگشتنی کف مترو که نشسته بودیم

آواگفت شلوارم بهم میاد؟ آیسا گفت نه میره

و اون دختر خانم محجبه ای که انگاری دانشجو بود و کنارمون نشسته بود ریز ریز میخندید و وقتی رها گفت خستم کردین بهش گفت چرا؟ خیلی رفیقای باحالی داری که ، گفت خوشبحالتون من از دوستام دورم بعدم گفت شما اگه مسافرت برید چقد بهتون خوش بگذره و خداحافظی کرد

اون روز خود عینک فقط پنج دقیقه طول کشید و بقیش فقط تفریح بود. شب آوا بهم گفت مربی رو بیرون دیده و گفت دلش تنگ شده +منم