راز ولی نه راز
از مربی پرسیدم باشگاهو گفت ک دیگ کنسل شده و خورد تو ذوقم از قبلم میدونستما ولی خعب یهو یادم افتاد ب بچه ها گفته بودم که ترم بعد هم هست دلم خیلی براشون تنگ میشه چون حتی خداحافظی ازشون نکردم
از اینکه دیگ ن تو مدرسه ن تو باشگاه مربیو نمی بینم خیلی ناراحتم ، قرار شد بریم یه باشگاه دیگه مربیم از مربیش خوشش نمیاد مطمئنم بفهمه رفتیم اونجا خیلی ناراحت و عصبانی میشه پس باید یه راز نگهش داریم نه حالا راز ولی دربارش نگیم
فردا قراره بریم بیرون با بچه ها ، بیشتر داریم کار آیسارو را میندازیم میخواد عینک بگیره ماروهم پشت سرش میکشه ولی یه تیر دونشونه هم کار دوستمون راه میفته هم میریم بیرون باهم ، من درکش میکنم تنها رفتن براش سخته چون اضطراب اجتماعی داره به تنهایی ولی وقتی ما پیششیم از دیوار راستم بالا میره خودمم همینما مثلا نمیتونم تنها بیرون میرم شیطنت کنم چون مردم فکر میکنن دیوونه شدم ولی خعب با دوستام که هستم طبیعی تر به نظر میاد بقیه برامون مهم نیستن میخوام ی قسمت سریال ببینم و بخوابم صبح زود پاشم
آخجون بالاخره بیرون