خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.
✦

اینترنت

دخترعمومم بیخیال کارنامه مازم نمیشه

همش میگه بفرست بابا بیخیال من شو

جدأ از وقتی رفت زیاد نمیتونم مکالمه خاصی باهاش داشته باشم همش حرف کم میارم اونم همینطور

من تحقیقات میدانی کردم و فهمیدم اینترنت شما روشن باشه کاریم نکنید همینطوری محاسبه میشه☠️🤡

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

بلاگر

اکس عزیزم بلاگر شده

حالا بعد از یه مووآن که دهنمو سرویس کرده باید خیلی رندوم ساعت هشت صبح تو اکسپلور ببینمش؟

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

کره شمالی

الان دیدم رهبر کره شمالی مرده

یاد اون ویدیو افتادم که پدرش مرده بود مردم کشورش گریه میکردن و خودزنی میکردن به اجبار و یجورایی خنده دار بود برا ما

عجیب نیست همه دیکتاتورا یکی یکی دارن کتلت میشن؟ 🤔

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

عشق ابدی

درس خوندنم این دوسه روز شده شبیه نمرات تاریخم تو سال یازدهم

اولین بار نمره بالا گرفتم و از اون به بعد با هر امتحان چند نمره پایین تر میگرفتم ولی آخر سال دوباره نمره بالارو گرفتم

به این نتیجه رسیدم که دوست صمیمیم آیسا خیلی بد فازه ؛ وقتی که یکاری داره من و همه بچه ها بخاطرش باهاش میریم حالا کافیه من بگم یجارو هزار بار نه توش میاره ؛نامردی نمیکنم اونم باهام اومد تا من کارمو را بندازم ولی جدیدا عوض شده الان چندتا چیز تو ذهنم بولد شده ولی مهم نیست

کسی عشق ابدی نگا میکنه؟ ترغیب شدم به خاطر یکی از شخصیتا(پویا)یه نگاه بندازم ولی از طرفی خیلی داغونه بگم عشق ابدی میبینم‌.حالا نه داغون ولی بقیه خیلی بد میبینن؛تابستون ی پست دیدم ازش و وقتی برا مربیم تعریف کردم میگفت نههههه این چه برنامه مزخرفیه خلاصه فهمیدم نباید چیزی بگم دربارش☠️☠️

عشق ابدی هم مثل لیگ فوتبال ایران میمونه همه نگا میکنن ولی هیشکی گردن نمیگیره.کلاس دهم ک بودم بچه ها از مربیم پرسیدن طرفدار کدوم تیمه گفت پرسپولیس. بعدها ک من از علاقم ب استقلال میگفتم اون گفت من اصلا لیگ ایرانو دنبال نمیکنم گفتم حالا طرفدار کدوم تیمی گفت هیچکدوم، پرسپولیسو هم گردن نگرفت.

خلاصه من حافظم خیلی خوبه برا همین زیاد بهم دروغ نمیگن. ولی بعضی وقتا یه سری اتفاقات کلا از ذهنم پاک میشن یعنی انگار که اصلا اتفاق نیفتادن و خیلی جزییات به درد نخور هم تو ذهنم میمونن.مثلا آوا اصرار داره که من باهاش کلاس خصوصی فیزیک رفتم ولی من اصلا همچین اتفاقی رو به یاد ندارم یعنی من نگاه چند ثانیه ای یه رهگذر تو مترو یادم میمونه ولی چطوری همچین اتفاقی رو ممکنه یادم بره؟

مکالمه هام تو روزمره هم مثل این متن همینقدر بی ارتباط به همن

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

تره بار

امروز قرار شد بریم سراغ کتابخونه و از صبح اون حس فلج شدن اومد سراغم، من جز اون دسته از آدمام ک اگ شب بخوان برن جایی از صبح تو فکر اون بیرون رفتنن و کل روز فلجن

به زور ادامه دادم

عصر آماده شدم و با بچها رفتیم کتابخونه. دخترخاله آیسا کلاس زبان داشت تو همون ساختمون و با اون رفتیم. ما تعدادمون زیاد بود و تو راه شیطنت میکردیم وقتی میخواستیم از جلو سبزی فروشی رد شیم فروشنده به یه خانمی گفت بیا کنار سیل اومد🤡

با مسئول کتابخونه حرف زدیم یه خانم آشنایی بود که چندبار تو مدرسه هم دیده بودمش؛گفت میتونید ثبت نام کنید ولی بعضی روزا توی کتابخونه کلاس برگزار میشه و یکم که باهامون حرف زد از اونجا که ازمون خوشش اومد گفت تلاشمو میکنم روزایی که کلاس برگزار شه یه اتاق دیگه در اختیارتون بزارم.

قشنگ تابلو بود هنوز هیچی نشده رو قبول شدن ما حساب کرده و وقتی شماره شو تو گوشیم زدم به جای پرسیدن اسمش ازش پرسیدم چی سیو کنم؟(خودمم نمیدونم چرا اینو گفتم)همزمان با یه خانم دیگه زدن زیر خنده و گفت هرچی دوست داری🌝

بعد کتابخونه به رسم همیشه رفتیم خیابونای شهرو متر کنیم و همینطور که راه میرفتیم آیسا با دیدن تره بار هوس یه غذایی کرد. من تو عمرم یه بار تره بار رفتم و این دفعه با آیسا مشغول پیدا کردن فلفل دلمه ای بودیم بچه ها هم برا خودشون تو تره بار مشغول بودن. من فلفل دلمه ای میدادم به آیسا و اون نگاش میکرد میگفت نه این خوب نیست میزاشت سرجاش. گوجه هاش خوب نبود و برنداشتیم. آخرش بعد پنج دقیقه تو صف آیسا به این نتیجه رسید که اینارو بزاره سرجاش و از میوه فروشی نزدیک خونشون خرید کنه که گوجه هم بگیره. همین که اینو شنیدم به بچها گفتم برا اینکه آبرومون نره خیلی ریز بزنیم بیرون

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

کلاس جدید

بنظرم ده ساعتم بد نیست به عنوان کسی که سال پیش به نه ساعتو پنجاهو هفت دقیقه و ده ثانیه افتخار میکرد

امروز میخواستم یه کلاس جدید ثبت نام کنم ولی بعد یکم فکر کردم که ممکنه این همه کلاس بی فایده بشن پس با خودم قرار گذاشتم اگ این ماه اون استمرار مدنظرمو حفظ کردم از ماه بعد کلاس اون استادی که خیلی دوسش دارمو ثبت نام کنم

امروز مثلا قرار بود با بچها بریم یه دوری بزنیم ولی کنسل شد من برام فرقی نکرد فقط به کارام رسیدم

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

قند

تصمیم گرفتم از امروز دیگ درس خوندنمو تو اون وب بزارم و الان نشستم به در نگاه میکنم تا مامانم صبحونه بگیره

خیلی دلم میخواد چیفلکس بخورم. تا همیشه خوراکی مورد علاقم میمونه و اگه شما تو خیابون کسی رو دیدید که چیفلکس میخوره اون قطعا منم چون پدیده نادریه

هر چند روز جوگیر میشم که قند رو از وعده های غذاییم حذف کنم ولی در حد همون تصمیم میمونه و بابام هربار کاپو چینو میگیره دوباره رژیمم شکسته میشه ، تنها کاریه که از پسش برنمیام اصلا بعد کنکور با ورزش جبرانش میکنم ولی الان جدی نمیتونم. نمیدونم قبلا گفتم یا نه اما قندم سر مرزه و دیابت در کمینه

میخوام یکم به خودم سخت بگیرم وقتی اون وبلاگا رو میبینم که میگن آخجون کنکور تموم شد حالا میتونیم ورزش کنیم فیلم ببینیم خوش بگذرونیم و... با خودم میگم منم باید به خودم سخت بگیرم و یکم خلاف میلم تو این مدت عمل کنم و حتی بهم خوش نگذره که یه فرقی بین قبل و بعد کنکورم باشه

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

شخصیت شناسی

رفتم یکی از آزمون های شخصیت شناسی که یکی از استادا تو چنلش گذاشته و گفت شرکت کنید رو شرکت کردم و جواب این بود :شخصیت تو به علی فروتن نزدیک تره و پیشنهاد دیدن مصاحبشو در پادکست اثرپروانه ای داده

حوصله دیدن پادکستو ندارم ولی علی فروتنو خیلی دوست دارم بهترین عموی دنیا

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

معروف شدن

دوروز پیش آوا عصری بهم زنگ زد و از خواب بیدارم کرد اولش میخواستم جواب ندم ولی یدرصد احتمال دادم کارش مهم باشه؛بهم گفت یکی از دوستای مشترکمون(که ارتباط نزدیک تری با اون داره) بهش گفت بیا خونمون و وقتی رفت دم در بهش گفته خونه نیست. عملا سرکارش گذاشته و به من گفت نمیتونم برم خونه

اومد پیش من آماده شدم و باهم رفتیم خیابون گردی. خیلی اصرار میکرد بریم یه جا بگردیم ولی دوساعت بعدش میخواست بره سرکار و منم گفتم دوساعت فایده نداره همین دور و ور بگردیم. اول رفتیم کتابخونه من ساعتارو بپرسم و بعد خوراکی گرفتیم رفتیم پارک و نشستیم به حرف زدن بعدم یه دور کل محله رو دور زدیم و آخرش من اومدم خونه و اون رفت سرکار.

الان داشتم فکر میکردم که من از بچگی عشق معروف شدن تو اینستارو داشتم ولی نه به هر شکلی؛ جوری که محبوبیتم قاطیش باشه. الان که نگاه میکنم سوشال مدیا پر شده از بلاگر در هر زمینه ای به خصوص کنکور. اینقدر بی جنبم که اگه کنکور قبول شدم فرداش فعالیتمو توی اینستاگرام شروع میکنم

ولی جز این حس میکنم در آینده خیلی کارارو امتحان کنم مثلا بازیگری و تئاتر.گفتم تئاتر یادم اولین نمایشم توی مدرسه افتادم کلاس پنجم بودم که برای بیست و دو بهمن نمایش اجرا کردیم و من نقش شاه رو داشتم. مثلا قرار بود نقش من منفور شه ولی خب نمایش طنز بود و بچه ها با من ارتباط گرفتن و خصوصا جاهایی که به مخالفام توهین میکردم بیشتر مورد رضایت قرار گرفت😂

کلا شخصیت طنزی دارم برا بقیه؛حس میکنم هیچی بهتر از این نیست که بقیه رو بخندونی

حالا از بحث دور نمیشم، نهایت از آدمایی میشم که توی یوتیوب ولاگ میگیرن

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

پستچی

امروز بالاخره بستم رسید یه هفته داشتم لحظه شماری میکردم. از سفارش دادن متنفرم و ترجیح میدم حضوری خرید کنم چون طاقت انتظار کشیدنو ندارم

پستچی بهم زنگ زد و رفتم سر کوچه؛ مثل اینکه لوکیشن اشتباه خورده بوده و وقتی رفتم بستمو بگیرم ، پستچی تصمیم گرفت بانمک شه و میگفت برگشت بزنم؟ حالا من فقط میخواستم بسته رو بگیرم و برم خونه آنباکس کنم و هرچی میگفت با بی حوصلگی تمام جواب میدادم. گفت تو همونی هستی ک سه روز پیش براش بسته آوردم؟ گفتم من یه ماهه چیزی سفارش ندادم آخرش دید مظلوم شدم گفت برو بسلامت

کلاسای شروع از مهر ماز بالاخره استارت خورد و امروز شرکت کردم. دیگه لازم نیست خودسر ویدیو آفلاین ببینم و آنلاین پیش میرم.

قرار شد بزودی با آیسا بریم کتابخونه هرچند من خونه رو ترجیح میدم ولی امتحانش بد نیست.

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

مدرسه

چند روز پیش رفتیم مدرسه معلمامونو ببینیم. بماند ک یکی از بچه ها خواب موند و نیومد یکی هم که مسافرت بود به بقیه کلاسم نگفتیم صبح رفتیم گل فروشی گل گرفتیم وقتی می‌خواستیم برا مدیر گل بگیریم تصمیم گرفتیم یه گل با رنگ متفاوت انتخاب کنیم و زشت ترین گلارو نشون میدادیم و میزدیم زیر خنده ، قیافه گل فروش عالی بود .

نزدیکای مدرسه مدیر با ماشین رد شد و ما یدور رفتیم تو دیوار اینقدر تابلو واکنش نشون دادیم که مطمئن بودیم متوجه شده.رسیدیم مدرسه و مربیمو بعد یه ماه دیدم هعی بهم میگفت این شال کوفتیو بزار سرت(تنها کسی که ازش حرف شنوی دارم) بعدم رفتیم به مدیر گل بدیم اونم گرمو صمیمی ازمون استقبال کرد معلمامون خیلی خوشحال شدن؛ خودمونم خیلی زیاد .

جلسه شد و یه زنگ تو حیاط نشستیم فقط گفتیمو خندیدیم قرار شد مدیر اومد بیرون اجازه بگیریم یه زنگ مدرسه بمونیم و من خیلی استرس داشتم که بگه نه. جلسه خیلی طولانی شد شانس ما تا وقتی میرفتیم مدرسه از این جلسه ها نبود یه روز رفتیم جلسه شد . من برنامه رو چک کردم که یروز بریم که معلمی که بامن مشکل داره نباشه شانس من تو مدرسه بود و آوا میگفت مطمئنی تو برنامه رو چک کردی اصلا؟

بچهای مدرسه مارو با سلبریتی ها اشتباه گرفتن و همش میومدن پیشمون باهامون حرف میزدن و حتی مشاوره تحصیلی میگرفتن؛ مربی گفت لازم نکرده از اینا مشاوره بگیرید با نمره های درخشانشون بعد هم متفرق شدن😊

از مدیر اجازه گرفتیم و تو حیاط موندیم و دیدیم معلم ورزشمون(مربیم) بچه هارو حیاط نمیاره و من بهش پیام دادم که چرا نمیاید حیاط بعد دو دقیقه اومدن حیاط و سر زنگ ورزش موندیم . کنار زمین والیبال توپ خورد تو سر من.مربیم گفت تو سرتو اشکال نداره و به بچه های والیبال گفت هرکی با توپ بیشتر منو بزنه نمره مثبت میگیره ، تا آخر زنگ هدف اسپکشون بودم و چندبار نزدیک بود صورتم خورد و خاکشیر بشه😊👈🏻👉🏻 منم پشت مربیم وایسادم و به عنوان سپر ازش استفاده میکردم🌚

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

انتخاب رشته

به اون مشاوری که معلمم معرفی کرد پیام دادم و باهام تماس گرفت بعد از اینکه باهاش حرف زدم قرار شد برام انتخاب رشته کنه و تلفنی انجامش بده چون من حوصله ندارم پاشم تا فلان جا برم و همچنین درس دارم کار دارم

بهم گفت چرا درس نخوندی و بهش گفتم تو دوره دبیرستان توی دنیای بچه گانه ای بودم (خودمونیم هنوزم هستم) و درس نخوندم و اهمیت نداشت اما حالا نظرم عوض شده امسالو درس میخونم بهم گفت تو شانسی نداری با این رتبه و سال بعد اگه تغییرت خیلی عالی نباشه فایده نداره (خب خودمم میدونم). وقتی ازش پرسیدم شما تو شاگرداتون کسی بود یساله تغییر خیلی محسوسی کرده باشه؟ گفت نود درصد خیر بدترم شد. ضد حال نخوردم و بهش چی گفته باشم خوبه؟ گفتم اسم منو یادتون بمونه سال دیگه حتما قبولم🫤😐 این پرروییم هم خوب نیستا خیلیا بهم میگن. و اون اسممو یادداشت کرد و گفت حتما سال دیگه منتظر خبرم خنده شو هم نتونست نشون نده ، امیدوارم اینارو به معلمم نگه😊 قرار شد دیگه منتظر خبر باشم

شرکت بابام اشتراک یه موسسه آموزشی آنلاین رو گرفته و برای من بی فایدس چون از قبل مازو گرفتم و این بدون کاربرده. میخواستم این پنلو بدم به آیسا ولی متاسفانه نمی شد

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

گزارش کارم

یه وب دیگ درست کردم که از درس خوندنام اونجا بزارم حالت گزارش کار مانند ، چیزی نیست از بیکاریه اینجاهم باحالتر شد

احتمالا اگه دیگه باشگاه نرفتم برم ناخون بزارم ، چقدر میخواستم و جور نشد تو والیبال ناخنای خودمم اضافی بودن من که عادت داشتم همیشه بلند بزارم ناخونامو ، هزار بار شکستن و مربیم گفت حقته حالا دیگ اگ نشد برم باشگاه با خیال راحت با آیسا میرم ناخن بزارم اونم تا گفتم از خدا خواسته گفت باهم بریم

دیروز یکی از همکلاسیام بهم پیام داد گفت میخواد پشت بمونه من که خوشحال شدم .هم تنها نیستم و هم خودش قابلیتش بیشتر از ایناس

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

هدف

اینکه من نمیتونم به آدما بگم برای چی درس میخونم دلیلش چیه؟ یعنی مثلا وقتی دوستام یا معلمام ازم میپرسن پشت کنکور موندی برای چی نمیتونم با اعتماد بنفس بگم دندون ؟ از اعتمادی که به خودم ندارم؟ از اینکه فکر میکنم بقیه جدیم نمی گیرن؟

بدترین حس دنیا اینه که صادقانه درباره اهدافت با یه نفر صحبت کنی و بعد حس کنی اون جدیت نگرفته و ممکنه مسخرت کنه

بنده دیگه به هیشکی نمیگم که دارم درس میخونم یا اصلا چرا میخونم

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

تناسخ

همین الان یه پست تو اینستاگرام دیدم درباره تناسخ وحشتناک ترسیدم ، نکنه واقعی باشههههه؟ اینطوری ممکنه زندگی بعدیت حتی حیوون بشی البته به حیوونا بی احترامی نشه فقط برا من جالب نیست. وای فکر کن بهش اگه سوسک بشی خدایا این چه فکر مسمومیه. فوبیای جدیدم🤝

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

نتایج

من امروز کلا خواب بودم و وقتی بیدار شدم با پنج تماس بی پاسخ از داییم رو به رو شدم و یه پیام که نوشته چرا جواب نمیدی؟ د آخه مرد مومن مگه نمیدونی منم مثل خودت یه جغدم و شبا بیدارم در نتیجه روزا هم میخوابم بعدشم آخه مگه من از تو میپرسم درآمدت چقدره که تو از من رتبه میپرسی

ولی در هر صورت بهش زنگ زدم و گفتم که خواب بودم. رتبمو بهش گفتم (گند زدم ) و بهم گفت پشت فرمونم برسم بهت زنگ میزنم و از اون موقع دیگه خبری ازش نشد، اگه میدونستم با گفتن رتبم از شرش خلاص میشم زودتر از اینا یه دروغی سرهم میکردم که فقط دیگه بهم زنگ نزنه

آوا امروز همش میگفت میخواد پشت بمونه و بعد که خیلی فکر کرد به نتیجه رسید که باید یه روز دیگه هم فکر کنه

حالا فقط خانواده من خیلی خنثی و ریلکس بودن و تعجب نکردن و کلی بهم انگیزه دادن . به آوا گفتم امسال اگه درس خوندم و رتبم خوب نشد افسرده میشم بعد گفت حتی منم افسرده میشم ؛ برام عجیب بود گفتم شاید از اون اشتبا تایپی های معروفشه براهمین پرسیدم من در نیام تو افسرده میشی ؟ گفت آره آیسا گفت چه رفیق خوبی آوا گفت قدر نمیدونید دیگه منم به آیسا گفتم یکم یاد بگیر

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

رتبه کنکور

تو خونه ی ما یه قانونی هست که کسی که آخرین نفر بیداره و غذا میخوره یا هرچی ، وظیفه داره قبل از خواب همه رو مرتب کنه و چراغ هارو خاموش کنه البته اینکه این قانون وجود داره به این معنا نیست که انجام میشه ، فقط هست که باشه. حالا تو همین قانون یه بندی هم قید شده که اگر بنا به هر دلیلی کسی به این قانون پایبند نبود ، به عهده منه و من باید انجامش بدم. خب خداروشکر این یکی دیگه انجام میشه

داییم که هیچوقت به من زنگ نمیزنه و پیام نمیده البته بدون احتساب اون روزایی که کاری داشته باشه منم همینطور (با این تفاوت که من باهاش هیچوقت کاری ندارم) و جزء اون دسته از آدم هاست که یک کیلومتریش یه تابلو نصبه و روش نوشته با احتیاط برانید حالا از هفته پیش همش داره به من زنگ میزنه و پیگیر رتبه کنکورمه

شنیدم فردا نتایج میاد و آیسا دنبال جا خواب مناسبه و حالا بحث سر اینه که این دو سه روز رو چطوری با خانواده ها به خیر بگذرونیم و فقط برای من بی اهمیته آخه ما این همه مشکل و دردسر های بزرگترو پشت سر گذاشتیم و فهمیدم اصلا هیچی نبودن حالا چرا سر این نگران باشیم؟

بی حس شدگان را چه غم از خنجر بعدی

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

بازیگر مخفی

بنده الان فهمیدم که در حوالی مون یه بازیگر خیلی معروفی زندگی میکنه و الان اینجا تو خفا زندگی میکنه و با مردم در ارتباط نیست اینقدر متعجب شدم خواستم به بچه ها یا دیگه نهایتا آیسا بگم ولی مطمئنم اگه به اون بگم اونم به دخترخالش میگه(اصرارم میکنه به کسی نگه) و اونم به رفیق صمیمیش که النا نامیه میگه و این چرخه ادامه دارد...

پس باید تو این مورد به خصوص رازدار بمونم . جالبه که همین چند وقت پیش تو اکسپلورم دیدمش و حتی اون پستو سیو کردم. هیچوقت فکر نمیکردم همین نزدیکیا باشه ، برام سواله یه رفیق جدید نمیخواد؟ فقط یکم اختلاف سنی داریم اونم چیزی نیست من بیشتر از سنم میفهمم(مثلا)

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

باند

دیشب مهراد باندو قرض گرفت ازمون ، گفت تولده دوستمه و میخوایم غافلگیرش کنیم مامان بهش گفت باند الان خیلی گرونه مراقب باش چیزیش نشه اونم گفت خیالت راحت خراب شد میگم دوستام بخرن و من با خنده گفتم: فعععععک نکنم

امروز مامان گفت بیا چک کن ببین باند سالمه(خیلی به مهراد اعتماد داره)چک کردم دیدم همه چی اکیه صداش و همه چی به مامان گفتم استثناً این دفعه سالمه ، بعد اومدم باندو ببرم تو اتاق که آهنگ گوش کنم دیدم همین که تکونش میدم صدای وحشتناکی میده چک کردم دیدم یه چیزی داخلش شکسته و اصلا مشخص نیست چیه ؛ به مامان گفتم و حسابی عصبانیه و منم از خنده داشتم خفه میشدم حالا مهراد رفته بود سالن فوتسال بازی کنه و جواب تلفن نمیداد مامانمم لحظه شماری میکرد که بیاد دعواش کنه

تازه فقط این نیست که . امروز نیلا صبحانه برد مدرسه و یکی از لیوانای مامان( هنوز یه هفته نیست که خریده) رو شکسته . مامان عزیزم کارد به استخونش رسیده. اون از صبح این از شب

حالا مهراد همین که اومد رفت تو اتاق بعد مامان باندو بهش گفت اونم خیلی مطمئن میگفت اصلا نخورده زمین(ولی میدونم مثل سگ دروغ میگفت) سریع پرسید یعنی صداش مشکل داره ؟ همونجا فهمیدم این آدم زرنگ قبلا خودش فهمید که صداش اوکیه و فقط از داخل مشکل داره برا همین اینو پرسید ومن از خنده داشتم میمردم بعد چیکار کرده باشه خوبه؟ چند دقیقه رفت تو اتاق و با درد و داد فریاد کشید: آخ ناخونم.

یکی نیست بگه آدم حسابی حداقل یه چیز بهتر میگفتی آخه ناخن؟

امروز اینترنتم تموم شد تا حالا هشتاد گیگ این ماه اینترنت مصرف کردم حالا مونده بودم چیکار کنم .ترفند همیشگیمو به کار نگرفتم که از مامان اجازه میگرفتم و مبلغو نمیگفتم بعد پیامکو هم پاک میکردم اجازه میدادم خودش با چک کردن موجودی غافلگیر بشه . بابام گیر داده بود خودم برات شارژ میزنم گفتم باشه بعد دیدم صد تومن برام شارژ زده که با احتساب پنجاه تومن بدهی شارز اظطراری فقط پنجاه تومنش مونده بود . تو دلم موند که از بابام بپرسم قیافه من شبیه آدماییه که با صد تومن شارژ کارشون راه میفته؟

رفتم اینستاگرام دیدم آوا یه پستی فرستاده و گفته مهراد لایک کرده

محتواش این بود: همه رو میبخشم به جز خواهرم که تو دعوا گفت تو چی میگی این وسط . حالا کلی به این خندیدم

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

ثبات اخلاقی

من نمیدونم چرا اصلا ثبات اخلاقی ندارم

یه لحظه ناراحت یه لحظه خوشحال یه لحظه عصبانی این یعنی چی چرا اینقد هیجانیم خودمم خسته شدم

چرا اکثرا دارن بلاگفارو ترک میکنن من خودمم چند وقته حس میکنم اونقدری که روز اول مصمم بودم که بنویسم دیگه نیستم اون اشتیاقه رفته یا شاید کمرنگ تر شده ولی باز دلم نمیاد برم معلم ادبیاتم میگفت سعی کنید بنویسید تا دهنتون آرومتر شه و همچنین وقتی حرفات تو ذهنت بمونن و رو کاغذ پیاده نشن هیچ فایده نداره اینجاروم هم بخاطر پیشنهادی که بهم داد راه انداختم گفت داستان ها و اتفاقاتی که برات رخ میدنو یه جایی منتشر کن و اون موقع قرار بود فقط خوباشو بگم ولی من رسما همه اتفاقارو دارم مینویسم و بیشتر نوشخوار فکریامو اینجا خالی میکنم

قبلنا جوگیر شدم کتابم بنویسم تا یجاهایی رفتم جلو ولی فعلا بیخیالش شدم برا کتاب نوشتن باید کلی از قبل کتاب خونده باشم من کلا چندتا رمان خوندم نباید خیلی خودمو دسته بالا بگیرم ؛ از طرفی وقتم باید خالی تر باشه ذهنمم آرومتر .

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

دمپایی(صندل)

نشد که بگم این یکی دو روز چه بر من گذشت

خعب دیروز ک قرار بود بریم سراغ عینک و من تا صب بیدار بودم آلارمو گذاشتم برا سه ساعت بعد و خوابیدم میخواستم یه ساعت زودتر پاشم برم حموم آماده شم ولی قرارمون که ده بود من دهو نیم از خواب پا شدم بچه ها اومدن دم در خونه و من هزارتا تماس بی پاسخ داشتم متقعادشون کردم صبر کنن و درو زدم بیان داخل تو بیست دقیقه جنگی آماده شدم و رفتیم تو کوچه آوا گفت نریم مدرسه؟ رو هوا قبول کردم گفتم بریم معلمامونو ببینیم ولی آیسا و رها گفتن نهههه درنهایت نرفتیم

همون تو کوچه دیدم هرکدوم یه تیپ زدیم اصلا شبیه و هماهنگ نبودیم بعد که دیدم آیسا دمپایی پوشیده رسما دهنم باز موند و اصرار میکرد این صندله نه دمپایی ولی من قبول ندارم

تو مترو از اول تا آخر میگفتیمو میخندیدیم .وقتی با رفیقاتون برید دنبال کارتون دیگه اون کار حکم تفریحه .کف مترو نشستیم و آوا اون پاد لعنتیشو آورد من کم بودم حالا آیسا هم یاد گرفت ، تو مترو یه آقای کهنسالی که ناتوان بود خیلی اصرار میکرد ازش یه فال بگیریم هم من هم آوا فال گرفتیم ازش و من شروع کردم فالمو خوندن با همون لحن باحالی که موقع انشا به خودم میگرفتم ؛ باورتون میشه کل خانمای تو واگن فقط میخندیدن و فالم هر لحظه جالب و جالب تر میشد مثلا گفته بود «قلبتو از نامحرمان پاک گردان» این جمله برا تماشاگرا دیگه تیر خلاص بود

و بعد فال آوارو خوندم نوشته بود «قدر آدمای دورتو بدون» با دست به خودم و بچه ها اشاره کردم گفتم مارو میگه و فال با جمله بعدیش«اما اگر از دستشان دادی اصلا مهم نیست» تصمیم گرفت ضایعم کنه و باز همه خندیدن

تا عینک فروشی بیست دقیقه پیاده راه رفتیم و آیسا تو همون دقیقه اول انتخابشو کرد و بعد فروشنده به اصرار چندتا دیگه هم پیشنهاد داد آیسا هم تو رودروایسی همه رو امتحان میکرد آخر سر هم میگفت ولی اون بیشتر بهم میاد ، وقتی رفت بیرون مغازه به باباش زنگ بزنه قیمتو بگه (قیمتش زیاد بود) یه لحظه صدا جیغ اومد ، آوا گفت چرا داره جیغ میزنه که علاوه بر ما فروشنده هم زد زیر خنده.

بعد سفارش عینک ساندویچ گرفتیم ؛ روی تابلو ساندویچ فروشی نوشته بود زمان تاسیس: سال ۱۳۶۰ جلوش هم پنج تا مرغ بریون توی ویترین بودن و اون جای مرغا اینقدر کثیف بود که آوا گفت فکر کنم مرغا رو هم از سال ۱۳۶۰ درست کردن

اسنپ گرفتیم رفتیم پارک لاله و ساندویچ خوردیم حرف زدیم منم جک بی مزه هامو تعریف می‌کردم و تا مرز خفه شدن منو آیسا هماهنگ می‌خندیدیم ، رها هم که عادت به بیرون اومدن نداره هعی میگفت بریم دیگه...

اون روز همه بچه ها یبار میخواستن بخورن زمین و هر کدوم قبلش یه جمله شاهکار گفتن ؛ مثلا آیسا تند تند داشت راه می رفت و برگشت به ما گفت چقد ضعیفید که خورد زمین و بعد بیست دقیقه آوا گفت ساعت یکو نیمه بعد خورد زمین(شاید میخواست من چندسال دیگه یادم باشه فلان تاریخ ساعت یکونیم خورد زمین )؛ تو مترو هم که نگم خط زردو همش میخوردیم زمین چون جای نشستن نبود و ماهم اصرار داشتیم نیاز به گرفتن میله نیست خودمون میتونیم تعادلمونو حفظ کنیم.

برگشتنی کف مترو که نشسته بودیم

آواگفت شلوارم بهم میاد؟ آیسا گفت نه میره

و اون دختر خانم محجبه ای که انگاری دانشجو بود و کنارمون نشسته بود ریز ریز میخندید و وقتی رها گفت خستم کردین بهش گفت چرا؟ خیلی رفیقای باحالی داری که ، گفت خوشبحالتون من از دوستام دورم بعدم گفت شما اگه مسافرت برید چقد بهتون خوش بگذره و خداحافظی کرد

اون روز خود عینک فقط پنج دقیقه طول کشید و بقیش فقط تفریح بود. شب آوا بهم گفت مربی رو بیرون دیده و گفت دلش تنگ شده +منم

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

ایران - قرقیزستان

بنده خوابم نبرد و نمی برد

ازشدت گرسنگی کارد به استخونم رسیده مجبورم تا هوا روشن بشه منتظرم بمونم چون الان جرئت ندارم برم سمت آشپزخونه ، شام نخوردم و میدونستم کمی ریسکیه حدس زدم خوابم ببره ولی من مثل مامانم امکان نداره گشنه خوابم ببره

داشتم توی کانال ورزشی توی تلگرام میچرخیدم و بیاینه اعتراض به رییس فدراسیون(تاج) رو میخوندم که ناگهان فهمیدم همین الان والیبال ایران و قرقیزستانه . اینجوری حداقل میتونم والیبال ببینم تا گذر زمان راحت تربشه. خب مثل اینکه بالاخره ایران قراره ببره البته از قرقیزستانم توقعی نیست حتی اسمش هم داد میزنه که قراره ببازه

روز گذشته برام سوال پیش اومد اینکه عاشق ادبیاتم با علاقم به ورزش درتضاد نیست؟ هنوزم به جواب نرسیدم .حس میکنم اگه زیاد درباره ورزش حرف بزنم اینکه (کمی تا حدودی) آدم فرهیخته ای هستم زیر سوال میره

خدایا زودتر صب شه

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

راز ولی نه راز

از مربی پرسیدم باشگاهو گفت ک دیگ کنسل شده و خورد تو ذوقم از قبلم میدونستما ولی خعب یهو یادم افتاد ب بچه ها گفته بودم که ترم بعد هم هست دلم خیلی براشون تنگ میشه چون حتی خداحافظی ازشون نکردم

از اینکه دیگ ن تو مدرسه ن تو باشگاه مربیو نمی بینم خیلی ناراحتم ، قرار شد بریم یه باشگاه دیگه مربیم از مربیش خوشش نمیاد مطمئنم بفهمه رفتیم اونجا خیلی ناراحت و عصبانی میشه پس باید یه راز نگهش داریم نه حالا راز ولی دربارش نگیم

فردا قراره بریم بیرون با بچه ها ، بیشتر داریم کار آیسارو را میندازیم میخواد عینک بگیره ماروهم پشت سرش میکشه ولی یه تیر دونشونه هم کار دوستمون راه میفته هم میریم بیرون باهم ، من درکش میکنم تنها رفتن براش سخته چون اضطراب اجتماعی داره به تنهایی ولی وقتی ما پیششیم از دیوار راستم بالا میره خودمم همینما مثلا نمیتونم تنها بیرون میرم شیطنت کنم چون مردم فکر میکنن دیوونه شدم ولی خعب با دوستام که هستم طبیعی تر به نظر میاد بقیه برامون مهم نیستن میخوام ی قسمت سریال ببینم و بخوابم صبح زود پاشم

آخجون بالاخره بیرون

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

کدوم سخت تره؟

به دختر عمو بزرگم گفتم ترک کردن سخت تره یا ترک شدن ؟

گفت در ابتدا ترک کردن سخت تره. کسی که همه چیو رها میکنه میره تنها با شرایط جدیدی شروع میکنه خیلی اوایل بهش سخت میگذره

ولی به مرور زمان کسی که ترک شده بیشتر خلأ نبود اون آدمو حس میکنه و آسیب میبینه ، شاید اولش ک ترک میشه دورش شلوغه و نمیفهمه اما به مرور دلش برای همون حس همون آدم قبلی تنگ میشه

خوب میدونم جز کدوم دستم

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

متعهد

من معمولا هرکاری شروع میکنم تا مدت کوتاهی فقط ادامش میدم و الان داشتم فکر میکردم چطوری تونستم به بلاگفا متعهد بمونم و تا الان بنویسم ،امروز ولی دیگه خسته شدم یجورایی حال نوشتن نداشتم ؛ الان داشتم برنامه امروز فردامو مینوشتم موندم مشاور بگیرم یانه ولی اصلا از مشاور خوشم نمیاد مجبور میشم بهش دروغ بگم . کلا از دروغ گفتن بدم میاد ، از آدمایی که مجبورم میکنن دروغ بگم بیشتر

♡ 💬 مشاهده نوشته
✦

اول مهر

امروز اول مهره ولی این مهر با قبلیا فرق داره

اومدم بلاگفا دیدم هرچی معلم و دانش آموز و اولیا بودن یه چیزی نوشتن و امروز خوشحالن ولی بنده بسی ناراحتم

ما از مدرسه رفتیم ولی صدای خنده هامون همیشه اونجا میمونه

داشتم به میزم فکر میکردم منو بغلدستیم اسممونو نوشتیم اونجا راضی نیستم پاکش کنن😂

♡ 💬 مشاهده نوشته