امشب دوباره همون مهمونامون اومدن دایی و خاله خانوادگی

الان مامانم و پسر خاله و دختر خاله و خاله بزرگه جلسه تشکیل دادن و دارن پشت دایی غیبت میکنن🫤 یعنی درواقع زندگیشونو تحلیل میکنن😂 ، منم بازی

دخترداییم ک ده سالشه چسبیده بهم و نمیزاره بنویسم (دارم یواشکی مینویسم)

دایی و زندایی رفتن خونه یکی از رفیقاشون و بابا هم رفت خونه یکی دیگ از داییام ک خالیه بخوابه چون ما شب بیداری داریم

امشب خداروشکر کسی اتاقمو اشغال نکرده و راحتم (صدای پسرخالم تمرکزمو بهم میریزه و نمیزاره بنویسم)

امروز پسر خالم شارژرمو درست کرد ، کار با پکیجو بهم یاد داد و محافظ تلویزیون رو تعمیر کرد ؛ واقعا همه فن حریفه

خاله بزرگه و دخترخاله قلیون کشیدن و بابا جرئت نداره به خاله چیزی بگه . بابام خط قرمزش دوده و تو زندگیش به قول خودش فقط یبار لب به سیگار زده ، منم اگ کاری کنم یواشکی و برام مهمه بابا نفهمه مامان ک کار نداره ؛ دایی کوچیکم و زنداییم(بابا مامان آرش) سیگارین و وقتی ده سالم بود به زور سیگار دادن دستم البته درحد امتحان بوده و اینا با روحیه ورزشکاری من همخونی نداره😔