خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

خداحافظی

ماهور سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۵، 18:59

خعب چون دیشب نخوابیدم امروز تا ظهر خوابیدم بعد پاشدم دیدم چند ساعت قبل مربی گفت امروز باشگاه هست ولی خودش نیست برای بار هزارم نیومد جالبه که جلسه پیشم بود ولی ما فکر میکردیم نیست و نرفتیم هفته دیگه هم کلا تعطیله

هیچی دیگه تو بیست دقیقه آماده شدم و با اسنپ رفتیم دیرم رسیدیم کلا فکر میکنم دیگ کلاسی نباشه احتمالا باید بگردیم دنبال یه باشگاه دیگه

تمرین کردیم و اصلا خوش نگذشت تازه یه جا توپ خورد تو دهنم و لبم به دلیل برخورد با دندونم باد کرده و همچنین سه تا از انگشتامم وحشتناک درد گرفتن یه جا اسپک تو صورتم بود و خیلی بد دریافت کردم الانم نمیتونم تکونشون بدم

اخرش رفتم خداحافظی کنم و شماره کارت بگیرم اونجا اون یکی مربی گفت که ممکنه دیگ کلاس تشکیل نشه و داشتم میرفتم که یهو یادم افتاد پس جلسه آخره ، برگشتم بهش گفتم پس احتمالا ما دیگه همو نبینیم هیچوقت ؛ گفت اشکال نداره تابستون بعدی. گفتم خعب شاید تابستون بعدی ما نباشیم که آوا گفت اصلا شاید مردیم که گفت نه میبینیم همو بعد دوباره تکرار کرد میبینیم

خلاصه با مترو برگشتیم . یه جا مترو داشت میرفت یعنی درش بسته شد و آوا پاشو گذاشت لای در تا بتونیم سوار شیم خیلی از این حرکت خوشم اومد احتمالا زیاد انجامش بدم

الانم ک اصلا حوصله مکالمات خونه رو ندارم همه تلاشمو میکنم که فقط هرجا ک ضروریه وگرنه هیچ ارتباطی نباشه هم اونا رو مغز منن هم من رو مغز اونا بهتره تو اتاق و کنج خلوت خودم باشم ولی کاش یه نویزی چیزی باشه که هیچ صدای اضافه ای نشنوم