خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

پاد

ماهور سه شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۵، 20:7

آوا صب بیدار شد و باهم هماهنگ شدیم بریم باشگاه تا من رفتم حموم و موهامو حالت دادم و آماده شدم با مامانش اومدن دنبالم و تا مترو مامانش رسوندمون ؛اگ خودمون میخواستیم بریم کلی طول میکشید

ب مربی زنگ زدم و پرسیدم ما بریم اشکالی نداره اونم گفت که مشکلی نیست

تو مترو که بودیم آوا بهم یاد داد پاد بکشم و وقتی موفق شد منو هم معتاد کنه از ته دل خوشحالی کرد

داشتم حسابی با تعجب و شگفت زده میگفتم چطوری برخلاف اول مسیر از در دیگه باید پیاده شیم؟ و بقیه خنده شون گرفته بود . یه خانومی بهم گفت اگ حواست نباشه کدوم در باز میشه ممکنه یبار تکیه بدی به در و بیفتی که آوا زد زیر خنده و گفت تجربه شو داره(میدونستم اینو میگه)

داشتیم میگفتیم آخجون یکم زود تر میرسیم که چشم خوردیم و اشتباه رفتیم مجبور شدیم دوباره برگردیم

از پل هوایی میخواستیم بریم بالا ، پله برقی که میرفت بالا خراب بود و کناریش که میاورد پایین سالم بود ، با پله رفتیم بالا و گفتم عوضش اون ور احتمالا سالمه دوتاش. از شانسمون دوباره موقع پایین اومدن اون پله برقی که میبرد پایین خراب بود و اون که میاورد بالا سالم !!!

تو باشگاه دوتا مربی بودن که با یکیشون ارتباطم بهتره همون که با مربیمم صمیمی تره . مربی گفت اون تمرین میده دیدم تعداد هم کمه بهش گفتم میشه ما امروز تمرین کنیم و اجازه داد

و امروز دوتایی با اون یکی مربی خودشون به بچه ها تمرین دادن و منو آوا سفت و سخت تمرین کردیم . تمرین کردنمون هم خیلی باحاله کل باشگاه انگشت به دهن میمونن ؛ولی بچه ها دلشون میخواست پیششون باشیم و دلشون نمیخواست جدا تمرین کنیم

جالبه که خیلی از بچه ها ازم پرسیدن ترم جدید منم هستم؟ یعنی میخوان اگه من بودم اونا هم بیان چقدر خوشحال میشدم با این سوال

یجا منو آوا رفتیم پشت تور اون مربی که گفتم زیاد باهاش ارتباط ندارم اومد و به منو آوارو فرستاد توی زمین و باهامون بازی کرد ؛ماهم کم نیاوردیم و خوب بازی کردیم ولی دوتا از اسپکاش از دستم در رفت و تا جایگاه تماشاگرا رفت ، همه محو بازی مون شدن آخرشم اومد زد رو شونم و گفت خسته نباشی

اون مربی که باهاش صمیمی ترم گفت مربیتون نیومد منم گفتم چرا دعواش نمیکنید همش نمیاد گفت اتفاقا بهش میگم ولی میگه کار داره. هعی چند بار میخواستم تشکر کنم برا تمرین امروز هعی صداش میزدم و حواس خودم پرت میشد بعد دفعه آخر گفت هاااااا

امروز گوشوارم تو زمین افتاد و شانس آوردم زود فهمیدم و پیداش کردم با این وضع طلا گم میشد حالا حالا ها گیرم نمیومد

هزاران کیلومتر پیاده روی کردم .تو مترو بارون اومد دیدم و از ذوق گوش آوا رو کر کردم. مترو هم که همش حاوی صحنه های دلخراشه بعضی جاها ناراحت میشم و بعضی جاها خندم میگیره . تو اتوبوس یه خانمی که سنش بالا بود داشت از بیرون عکس و فیلم میگرفت ، هیچ ویو یا چیز زیبایی نبود برای عکس گرفتن ولی اون داشت عکس میگرفت ، از اونجا که منم عادت دارم همیشه از خودم ویدیو بگیرم به آوا گفتم من پیر بشم احتمالا اینطوری میشم

نوشته‌های پیشین