دوراهی زمین یا کنار زمین
امروز از حوالی ساعت پنج صبح بالاخره با خودم کنار اومدم. بعد از ساعتها کلنجار رفتن، به این نتیجه رسیدم که باید باختم رو بپذیرم. یاد گرفتن کل فیزیک توی چند ساعت فقط توی فیلمها ممکنه، نه توی زندگی واقعی. برای اولین بار به جای جنگیدن با واقعیت، سرنوشتمو قبولش کردم و رفتم سمت مدرسه.
هنوز امتحان شروع نشده بود که از طبقه بالا صدای یه گربه میومد. یکی از مراقبها گفت:
«نگران نباشید، الان میان میبرنش.»
منم رفتم سمت صندلیم. داشتم آب میخوردم و اصلاً حواسم به اطراف نبود که یهو سرمو بلند کردم... و درست همون لحظه دیدم یه گربه با تمام سرعت داره مستقیم به سمتم میدوعه!
اونقدر شوکه شده بودم که حتی نتونستم جیغ بزنم . فقط ناخودآگاه پریدم کنار. گربه از کنارم رد شد و خودش رو انداخت داخل یکی از اتاقها.
بعدش سرایدار مدرسه اومد. نزدیک دو ساعت از پشت اون در فقط سروصدا میشنیدیم؛ صدای دویدن، جابهجا شدن کمدهاو تلاش برای گرفتن گربه.
آخرش در باز شد...
سرایدار گربه رو داخل یه مشمای مشکی زباله گرفته بود و از اتاق بیرون اومد.
چیزی که هنوز ذهنمو درگیر کرده اینه که گربه اصلاً تکون نمیخورد. نه تکونی، نه صدایی . از همون لحظه تا الان هی با خودم فکر میکنم... نکنه بلایی سرش آورده؟ امیدوارم فقط از شدت ترس خشکش زده بوده باشه.
امتحان هرجوری بود تموم شد و ظهر با آوا آماده شدیم بریم باشگاه.
طبق معمول قرار بود قبلش یه چیزی بخریم بخوریم، ولی مربی که مارو تا باشگاه میرسونه امروز زودتر از همیشه رسید و حتی فرصت نکردیم وارد سوپرمارکت بشیم.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
حدود یه ربع زودتر از همیشه رسیدیم. برای اولین بار سالن کاملاً خالی بود؛ نه سانسی بود، نه صدایی، نه کسی.
فرصت رو غنیمت شمردم، هدفونمو گذاشتم روی گوشم، آهنگ پلی کردم و وسط سالن برای خودم تمرین میکردم و حتی با آهنگ میرقصیدم. حس عجیبی داشت؛ انگار کل سالن مال خودم بود.
امروز بیشتر از اینکه شاگرد باشیم، کمکمربی بودیم. هرجا لازم بود کمک میکردیم و حسابی هوای مربیمونو داشتیم.
وسط تمرین یه اتفاقی(نگم بهتره) افتاد ، ولی باعث شد عصبانیترین نسخه مربیمونو ببینیم. اوضاع کاملاً از کنترلش خارج شده بود.
وسط تمرین با یه پیشنهاد خیلی جدی از مربیم روبه رو شدم گفت:
«نظرتون چیه کمکمربی بشید؟»
آوا تقریباً از خوشحالی برق میزد، ولی من موندم بین دو راهی.
من عاشق بازی کردنم. عاشق اینم که خودم توی زمین باشم، اشتباه کنم، یاد بگیرم و حال کنم . آموزش دادن قشنگه، ولی حس میکنم هنوز دلم میخواد شاگرد باشم، نه مربی.
البته... امتحان کردنش هم ضرری نداره.
بعد از تمرین لباس عوض کردیم و منتظر شدیم مربی مثل همیشه ما رو تا مترو برسونه.
داشتم آهنگ گوش میدادم که یکی از بچههایی که حتی اسمشم نمیدونستم صدام کرد:
«مربی کارتون داره.»
وقتی رفتم گفت:
«آماده شید بزنیم بیرون.»
متعجب گفتم:
«الان؟»
چون همیشه حداقل چهل دقیقه بعد از تمرین راه میافتادیم.
ولی امروز برق رفته بود و مربی هم حسابی کلافه بود.
رفتیم یه کافه.
منو مربی لته سفارش دادیم و آوا آیس لته.
من توی بیستوچهار ساعت گذشته دو تا قرص کافئین خورده بودم، تقریباً نخوابیده بودم و بازم نشسته بودم لته میخوردم!
همین که لیوان رو گرفتم، دستام شروع کرد به لرزیدن.
(مهراد از قبل درباره عوارض قرص کافئین، مخصوصاً لرزش دست، بهم هشدار داده بود.)
تمام مدت سعی میکردم لیوان رو محکم نگه دارم که متوجه لرزش دستام نشن، ولی خودم کاملاً حسش میکردم.
بعد مربی رفت سر تمرین خودش و ما اسنپ گرفتیم
ولی اسنپی که اومد...
اصلاً شبیه اسنپ نبود!
یه ماشین مدل بالا، تمیز با رانندهای که بیشتر شبیه یه پزشک معروف یا مدیرعامل یه شرکت بزرگ بود تا راننده اسنپ.
-من:«به نظرت خیلی پولداره؟»
-آوا:«نه بابا... معمولیه.»
-من:«نه، قیافهش میگه یه آدم سطح بالاست.»
-آوا :«اگه اینقدر پولدار بود که اسنپ کار نمیکرد.»
هنوز جملهش تموم نشده بود که تلفن راننده زنگ خورد.
چون گوشی به ماشین وصل بود، مکالمه شو ماهم شنیدیم
-راننده:«برای جلسه فردا معاون آقای رامش هم میاد... راستی بگو از قبل راننده هماهنگ باشه.»
من و آوا همزمان به هم نگاه کردیم.
به آوا زیر لب گفتم:
«که معمولیه...»
وقتی رسیدیم، تازه یادمون افتاد خانوادههامون فکر میکنن با مترو برمیگردیم و اگه الان برسیم، کل داستان لو میره.
پس مجبور شدیم حدود یک ساعت توی پارک وقت بگذرونیم.
روی یه نیمکت زیر سایه یه درخت نشستیم، اکسپلور اینستاگرام رو بالا و پایین کردیم، درباره همهچی حرف زدیم، خندیدیم، از این شاخه به اون شاخه پریدیم و شبیه میمونا از درخت آویزون میشدیم تا بگذره...