خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

سمفونی مردگان

ماهور سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵، 21:4

این روزا از همیشه بیشتر حس رهایی و آزادی دارم انگار یه بار سنگین از رو شونه هام برداشته شده نمیدونستم تموم شدن مدرسه اینقدر خوبه

ظهر با وجود اینکه ناهار داشتیم اما هوس یچیز جدید کردم پس خودم دست به کار شدم و رفتم سراغ پیتزادرست کردن نیلا وسط کار اومد ازم پرسید میخوای چیکار کنی؟ گفتم میخوام پیتزا درست کنم
فهمیدم تو ذهنش چی میگذره اونم میخواست پیتزا بخوره ولی از ترس اینکه نه بشنوه حتی بهم نگفت که میخواد ولی از رفتارش فهمیدم درحالیکه من از اولم داشتم برا دوتامون درست میکردم
وقتی آماده شد نیلا به بابا گفت کاش یکی برامنم پیتزا درست میکرد بهش گفتم پس من چیکارم اینجا


بعد از خوردن پیتزا رفتم سراغ لپتاپ ، با طاقچه یکم کتاب خوندم من اولین کتابی که خوندم الکترونیکی بود درنتیجه خوندن کتاب الکترونیکی از یه کتاب چاپی خیلی برام آسون تره و هیچوقت لذت ورق زدن کتاب رو قرار نیست درک کنم اینم بگم اولین کتابی که خوندم سمفونی مردگان بود و اینقدر مجذوبش شده بودم که توی سه روز تمومش کردم اونم وسط امتحانای ترمم ، همین باعث شد سطح انتظارم از کتاب ها بالا بره
امروز شاید آخرین روز استراحت بعد از امتحانا باشه

نوشته‌های پیشین