غول مرحله آخر
بلاخره امتحان شیمی هم تموم شد
دیگه دانش آموز نیستم
امروز مراقب حوزه ازمون خداحافظی کرد و گفت اگر کم کاری ازما دیدید حلال کنید درصورتی که همکاری شون از حوزه قبلی خیلی بهتر بود
امتحان رو دادم و بالاخره یه نفس راحت کشیدمو اومدم بیرون قرار شد روز آخر بریم بستنی فروشی معروف کنار حوزه و دلی از عزا دربیاریم
منو آیسا توی ظرف به جای نون ، بستنی گرفتیم ورفتیم پیش بقیه بچه ها توی پارک مشغول خوردن شدیم ، راننده سرویسمون زنگ زد و گفت من نزدیکم با عجله رفتیم سمت حوزه
دوتا از بچهها تازه امتحان دادن و گفتن قبل اومدن سرویس میریم بستنی بگیریم ، سرویس سریع اومد و ما نشستیم تو اتوبوس و مشغول خوردن بستنی شدیم ، راننده ی همیشه اخمو ، داشت کلافه میشد و هعی میگفت جلوی بستنی فروشی که کسی نیست پس کجان
همین لحظه سر رسیدن ولی بستنی تو نون گرفتن و دست و صورتشون کثیف شده بود و منو آیسا زدیم زیر خنده
راننده گفت بمونید دم در تا نخوردید نیاید داخل اینجارو هم کثیف میکنید ، عجله نداریم که (چند دقیقه پیش داشت به خاطر دیرکردنشون غر میزد) با صدای خنده ی ما بیشتر اذیتشون میکرد
وقتی رسیدم دم در یادم اومد کلیدمو توی کیف آیسا جا گذاشتم و چون مامان خونه نبود مجبور شدم برم ازش بگیرم ، توی راه به این فکر میکردم این آخرین باریه که منو آیسا با لباس مدرسه باهم دیگه به سمت خونمون رفتیم و دیگه خاطره ای از این جنس قرار نیست داشته باشیم ...
وقتی رسیدم خونه واقعا به خواب زمستانی رفتم و با اینکه آلارم گذاشتم برای ساعت 15:30 که والیبال ژاپن و آمریکا رو ببینم اما خواب موندم و در نهایت ساعت 19:30 ماهان از خواب بیدارم کرد
آوا بهش زنگ زد و گفت ماهور رو بیدار کن باهم بریم بیرون
از اونجا که آوا تازه گواهینامه گرفته باید حتما هر روز به منو خودش ثابت کنه که رانندگیش عالیه (البته ثابت شدست)
بیرون متوجه شدم امشب ماه از همیشه قشنگ تر می درخشید