خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

نیمه گمشده تو زرد

ماهور جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵، 18:25

امروز با ینفر آشنا شدم ، توی بهت و ناباوری به سر میبردم هم اون تایپ من بود هم من میشه گفت تایپ اون ، آیدیمو گرفت و توی اینستاگرام همو فالو کردیم

نیم ساعت بعد با یه اکانت دیگه سعی کردم امتحانش کنم بهش پیام دادم و اون وا داد میشه گفت خیلی بد ضد حال خوردم آخه اون موقع که باهم اکی شدیم یک لحظه توی ذهنم گفتم خدایا مرسی به خاطر اینم شده درسمو میخونم به پوستم میرسم ورزشمم میکنم تازه بهم گفت باهات هماهنگ میشم بریم موتورسواری، ولی با اون اکانت فیکم که امتحانش کردم همون اول خراب کرد

خودمو جای دوستم جا زدم و وقتی بهش گفتم دستت رو شد نگفتم خودمم که امتحانت کردم نخواستم فکر کنه چقدر بیچارم دیگه ،همه حرفایی که بهم زد عیننا یبار دیگه بهم زد منتها به اکانت فیکم

خداروشکر که هیجان و ذوق زدگی مو کنترل کردم همون اول به دوستام نگفتم وگرنه چقد الان خجالت میکشیدم ، قابل پیش بینی هم بود ، همیشه وقتی همه چیز خوبه باید شک کرد

وحشت تنهایی از هم صحبت بد بهتر است

سر به صحرا می‌نهم چون عاقلی پیدا شود

(صائب تبریزی)

نخواستیم اصلا