خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

دانشگاه

ماهور جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵، 12:50

امروز ساعت پنج بلندشدم و برای رفتن آماده شدم اسنپ گرفتم تا مترو و بعد تو مترو یه قسمت از سریالم دانلود کردمو کف مترو نشستم انقدر شلوغم نبود ولی دیدم هر قسمت چندنفر نشسته منم نمیدونم خجالت اسمشو بزارم یا چی به هرحال کف مترو نشستم و نرفتم دنبال جا ولی خط های بعدی این کارو نکردم

رسیدم دم مترو دانشگاهو تو نشان زدم و انتخاب کردم پیادم منو از توی یه کوچه پس کوچه هایی برد که به غلط کردن افتادم اون ساعت هیشکی جز من نبود کوچه هاهم همه عجیب غریب

بالخره رسیدم دم دانشگاه و نگران بودم نزارن من کیف ببرم ولی گذاشتن بهمون رانی و کیک هم دادن برعکس کنکور که هزینش خیلی بیشتر بود ولی آب به زور دادن برامن فرقی نکرد چون هیچکدومو برنداشتم ، خیلی استرس داشتم و وارد سالنی شدم که صندلیم بود بعد دیدم یکی سر جای من ردیف جلو نشسته برگشتم به مراقبمون گفتم این سرجای من نشسته و شماره مو بهش گفتم دیدم مراقبمون زد زیر خنده ، فهمیدم شماره اون صندلی که با جای خودم اشتباه گرفتمو از راست خوندم یعنی عدداشو برعکس خوندم هیچی دیگ سوژه مراقبمون شدم .

همون لحظه دانش آموزی ک سرجلسه کنکور پشتم نشسته بود همون که بهم گفت بهم برسونو دیدم تو لحظه شناختمش رفتم پیشش و سلام کردم ولی اون منو همون لحظه نشناخت و براش توضیح دادم تا یادش افتاد گفتم که حافظم خداست ، اومد پیشم نشست و ی ده دقیقه حرف زدیم ک مراقبه اومد فرستادش رفت قبلش شماره شو گفت رو کارتم نوشتم بعد موقع جمع کردن کارتا شمارشو یدیقه ای حفظ کردم بهش گفتم تعجب کرد بعد آزمون هم باهم رفتیم تا مترو و توراه از خفن بودن بچه های دانشگاه میگفتیم

برگشتنی دوتا خانم پیشم نشستن سنشون بالا بود ولی صدای یکیشون عین دخترعموکوچیکم بود باورم نمیشد عین خودش بود فک کنم دخترعموم سنش بره بالا اون میشه یجا درباره مترو داشت اشتباه آمار به خواهرش میداد بعد بهش گفتم که این تندرو نیست و بعد داشت با تلفن حرف میزد و میگفت: دانش آموزا خیلی بی تربیتن همش میگن خانم سنتون بالاست کی بازنشست میشید، ولی با حالت شوخی (تا فهمیدم معلمه ذوق کردممممم) با این حرفش ناخواسته خندم گرفت و لبخند زدم که خواهرش بهش گفت به دانش آموزا توهین کردی این بچه لبخند زد گفت نه احتمالا دانشجوعه(آخه کجا قیافه من به دانشجوها میخوره)گفتم نه بعد با خنده گفت وایی

تا تلفنش قطع کرد رسیدم ب ایستگاهی ک میخواستم پیاده شم ازم پرسید کلاس چندمی گفتم پشت کنکور با خنده گفت خعب پس دانش آموز نیستی منم ازش پرسیدم شما معلم چه درسی هستید گفت ادبیات بهش گفتم موفق باشیدو رفتم ولی گفتم حیف که وقت نشد بیشتر حرف بزنیم. احتمالا اگ بیشتر زمان بود بهش میگفتم من معلم ادبیاتمو خیلی دوست دارم و درس و استعداد ادبیاتمم بد نبود