مامانبزرگ
ماهور
پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵، 1:32
ساعت ۲۱:۴۸ تصمیم گرفتم بخوابم بعد با انرژی پاشم یکم بخونم ،آلارم رو برای دوساعت بعد گذاشتم و دقیقا بیست دقیقه بعد ساعت ۲۲:۰۸ از خواب پریدم اونم با گریه
هنوز چشامو روهم نذاشتم که نمیدونم چطوری با مامانبزرگ رو به رو شدم ، انگار توی یه پرواز یا یه ردیف صندلی خودش تک نشسته بود وقتی رفتم پیشش روشو برگردوند و من در همون ثانیه فهمیدم این یه خوابه چون مامانبزرگ تو واقعیت وجود نداره
خیلی عجیبه آدم تو خواب بفهمه که خوابه
همین که تو خواب زدم زیر گریه مامان بزرگ هم زد زیر گریه شاید از قبل داشت گریه میکرد ، برای همین روشو از من دزدید
یعنی اونم دلش برامن تنگ شده؟ یا چیزی وجود داره که میخواست بگه ؟ یا روند زندگیم ناراحت کننده هست؟ یا قراره ناراحت کننده بشه؟