بهونه پشت بهونه
امروز برای بار هزارم دست پیش گرفتم که پس نیفتم.
مامان میدونست دیشب تا صبح نخوابیده بودم، ولی باز صدام کرد که بیدار شم برای صبحونه.
نور آفتاب افتاده بود وسط خونه، از اون صبحهایی که همهچیز آرومتر از همیشه به نظر میاد. من و مامان دوتایی صبحونه رو شروع کردیم.
مثل همیشه اول اون شروع کرد حرف زدن و من فقط گوش میکردم.
مثلا تعریف میکرد چند روز پیش توی اتوبوس، یه دختر با مامانش سر حجابش دعواش شده بود.
میگفت مادرش به ناراحتی به اون دختر گفت : «دیگه هیچ صنمی باهات ندارم، چون هیچوقت به حرفم گوش نمیدی و همش میخوای لباسایی رو بپوشم که خودت دوست داری.»
از مامان پرسیدم: «تو چی گفتی؟»
گفت: «تو گوش دخترش گفتم زیاد جدیش نگیر و بعد دوتامون زدیم زیر خنده»
وسط اون همه حرف، حس میکردم مامان هی میخواد از زیر زبون منم چیزی بکشه بیرون. ولی آخه من چی دارم برای تعریف کردن؟ روزای من خلاصه شده توی اتاقم، بین رمانهام، آهنگهام و درسایی که برای امتحانا فقط در حد پاس شدن میخونم.
بعد از یکم فکردن گفتم : «مامان... امسال من باید پشت کنکور بمونم.»
بدون اینکه اخماش بره تو هم گفت: «عیبی نداره. خیلیا چند سال میمونن تا بالاخره به رشتهای که دوست دارن برسن.»
و بعد برا اطمینان خاطر من ادامه داد : دیگه خودت درجریانی فلانی چند سال موند تا قبول شد.
گفتم: «آره... ولی اون سهمیه منطقه هم داشت.»
چند ثانیه بعد گفت: «راستی تو نمیتونستی بری یه مدرسه دیگه که سهمیه بگیری؟»
همون لحظه قولایی که به معلمام داده بودم... اینکه حداقل برای امتحان های نهایی خوب بخونم... قولایی که هیچوقت عملی نشدن از جلو چشمم مثل یه فیلم کوتاه گذشت .
برای فرار از اون عذاب وجدان، دوباره همون کاری رو کردم که همیشه میکنم؛ دست پیش گرفتم که پس نیفتم.
شروع کردم تقصیرها رو گردن مامان انداختن.
گفتم: «الان خودتون به زور منو تا حوزه امتحان میبرید، بعد انتظار داشتی برم مدرسه منطقه سه؟» بعد پشت سر هم دلیل آوردم، بهونه آوردم، از امکانات بقیه گفتم، از شرایط خودمون...
درواقع ته دلم خوب میدونستم واقعی نیستن.
مامان فقط یه جمله گفت: «زدن این حرفا براتو راحته... ولی منو ناراحت میکنه.»
دیگه چیزی نگفتم.
فقط توی ذهنم با خودم فکر کردم...
کاش مامان مثل بعضی خانوادهها هیچوقت اجازه نمیداد بهونه بیارم. کاش مجبورم میکرد کاش کاش
ولی چون از بچگی مسئولیت درسام با خودم بوده. هیچوقت کسی مجبورم نکرد بشینم درس بخونم ، عادت نداره درباره درس برام کاری کنه.
ولی شاید... شاید از یه جایی به بعد از این همه مسئولیت خسته شدم.
شاید دلم میخواد یکی هر روز هلم بده. یکی یادم بندازه چرا شروع کردم. یکی نذاره وقتی کم میارم، ول کنم.
صبحونه تموم شد و رفتم توی اتاق که حداقل فیزیک رو در حد پاس شدن بخونم.
چند دقیقه نگذشته بود که مامان در زد و اومد داخل.
گفتم: «چی شده؟»
گفت: «ماهور، یه چیزی بگم... یکی از دوستام کارتش هک شده، نصف موجودی حسابش رو خالی کردن.»
نمیدونم چرا...
بلند زدم زیر خنده(بعضی مواقع تو شرایط حساس با شنیدن یه موضوع ناراحت کننده به جای همدلی خندم میگیره خودمم دلیلشو نمیدونم)
با خنده ی من ، مامان هم بلند زد زیر خنده ولی فرقش این بود که اون زود خنده شو جمع کرد
من اما هنوز بین «آخی...» گفتن و خندیدن گیر کرده بودم.
وقتی از اتاق رفت، خوشحال شدم که به دل نگرفته و زود فراموش کرده ...