ایستگاه آخر
امتحان هویت امروز به قدری آسون بود که با دوساعت مطالعه مفید همه رو جواب دادم ، البته یکی از سوال ها گفته بود از نظر ارسطو نظام جمهوری و دموکراسی را مقایسه کنید ولی من از نظر خودم مقایسه کردم(امیدوارم مصحح با خلاقیتم حال کنه)
اگه همه ی درس های انسانی اینطوری باشن، واقعا خوشبحالشون اگه راستشو بخواید من درس های عمومی یعنی تخصصی های انسانی رو خیلی راحت تر میدونم شایدم درس های تخصصی تجربی سطح انتظارمو بالا بردن
با صفر ساعت خواب بلافاصله بعد از اومدن خونه آماده رفتن به باشگاه شدم البته با مترو
دو سه ساعت فقط مترو راه داره..
امروز کمک مربی بودم راستشو بخواید لذت بازی کردن ومربی بودن یکی نیست ولی بچه ها عاشقت میشن. خوب تونستم باهاشون ارتباط بگیرم بهشون حس خوب میدم و حس خوب میگیرم، تنها لذتش دو چیزه: یک ارتباط با بچه ها دو اینکه داریم حداقل یه بار کوچیکی از رو دوش مربیم برمیداریم
با اینکه آوا کسی بود که منو راضی به قبول کردن این پیشنهاد کرد اصلا از این کار خوشش نیومد و الان پشیمونه ولی مربی حسابی داره لذت میبره از این همکاری
عملا همه ی کارهارو امروز منو آوا انجام دادیم منتها من بدون غر زدن و آوا با غرزدن
بعد از باشگاه مربی تا مترو مارو رسوند و رفت
گفت کاری برام پیش اومده
ماهم با مترو برگشتیم
تو مترو از آرزوهام با آوا حرف زدم از اینکه دلم میخواد دندون پزشک بشم چون فقط این راهیه که میتونم زندگیمو از این رو به اون رو کنم (خودم حس میکردم حرفام غیر قابل باور باشه برا آوا اینکه بتونم دندون پزشک بشم) حس میکنم هیشکی جز مامان بهم امید و ایمان نداره که دندون پزشک بشم
توی مترو یه خانم تقریبا جوون خیلی ازم خواهش میکرد که آدامس ازش بخرم ولی من پولی نداشتم و اون با التماس همه ی تلاششو کرد که منو دچار عذاب وجدان کنه موفقم شد ، همین کافی بود که روزم با غم تزئین بشه
وقتی با اتوبوس اومدم سمت خونه ، روی دورترین ایستگاه پیاده شدم و بیست دقیقه تا راه خونه با هدفون آهنگ گوش کردم و سعی میکردم مثل بچه ها روی جدول خیابون بدون اینکه تعادلم بهم بخوره راه برم
(برای هدفونم فکر کنم باید اسپند دود کنم چون دوبار امروز از دستم افتاد)