خاطرات ماهورᥫ᭡

از روزهایی که نمیخوام گم شوند.

پکیج خراب

ماهور دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵، 11:4


دیروز وقتی میخواستم برم حموم و آماده بشم برای باشگاه ، متوجه شدم پکیج تصمیم به خراب شدن گرفته و مجبور شدم با آب سرد حموم کنم اینقدر کار سختی بود که همش به خودم میگفتم نکنه فکر کردی رونالدویی چیزی هستی که با آب یخ حموم کردی با هر عذاب و سختی که بود تموم شد و راه افتادم برم پیش آوا و مربیم که بریم باشگاه


رسیدیم و مربی یکم دیر کرد تو همین موقع یکی از رفیقای قدیمیم با دوچرخه سر رسید و بعد از احوالپرسی آوا گفت با دوچرخه برو پیش مربی بگو ما جلوییم ، همین که رسیدم پیش مربی ، از تعجب دهنش باز مونده بود گفت میخوای با دوچرخه بیای ؟ دوچرخه تو پیش کی میزاری؟
منم با خنده گفتم مال من نیست اومدم بهتون بگم ما جلو وایسادیم و راه افتادم ، مربی هم پشت سر من آروم داشت میومد (شرط میبندم میخواست منو با ماشین زیر کنه چون دیر شده بود)


بعد از تحویل دوچرخه با آوا سوار شدیم و تو ماشین من با صدای بلند بازی والیبال ژاپن و اسلوونی رو گزارش میکردم برای مربی ، ما دوتا طرفدار ژاپن بودیم و باورمون نمیشد ژاپن که تا اینجا نباخته حالا با دوتا باخت چهارم شده و هیچ عنوانی نیاورده


دیروز بازم کمک مربی بودم اینقدر با بچه ها خوب رفتار کردم که بینشون تبدیل به یه سلبریتی شدم و تا حالا اینقدر عشق و محبت دریافت نکردم ، یکی از بچه هام اسمش مانلیه و گوله ی نمکه ، دیروز مربی بهم گفت مانلی رو بفرست تو گروه آوا و وقتی بهش گفتم برو تو اون گروه بدجوری جا خورد دیدم با ناراحتی میخواد بره بعد گفتم مربی چرا جای بچه ی منو عوض میکنی؟ که یهو مانلی با بغض گفت من میخوام پیش ماهور باشم و مربی گفت باشه بابا چتونه و من زدم زیر خنده
بعد تمرین وقتی تو جایگاه تماشاگرا نشسته بودیم و منتظر مربی که مارو تا مترو برسونه متوجه شدم یکی از بچه ها که نمیشناسمش داره گریه میکنه ، به آوا گفتم برم ببینم چرا ناراحته؟ آوا گفت تو دلت میخواد وقتی گریه میکنی یکی بیاد ازت بپرسه چرا؟ گفتم نه چون من اصلا تو جای عمومی گریه نمیکنم آوا گفت انتخاب با خودته ولی من موافق نیستم ، بالاخره کار خودمو کردم رفتم پیشش و پرسیدم چرا گریه میکنی به زور از زیر زبونش کشیدم بیرون ، گفت هیچ دوستی ندارم همونجا باهاش دوست شدم و گفتم از این به بعد من دوستتم و بعدش دیگه گریه نکرد


توی مترو با آوا همه ی راهو سریال برکینگ بد نگاه میکردیم و وقتی رسیدم خونه دیدم آرش اومده و بعد با اون دریم لیگ بازی کردم همش یا بردمش یا مساوی کردیم و یبار هم نتونست منو ببره
آخرشم اینقد خسته بودم که خوابم برد و نتونستم همون دیشب اینو بزارم

نوشته‌های پیشین