یه روز معمولی که معمولی نبود
یه شب خیلی رندوم شادی بهم زنگ زد و گفت: فردا بریم چیتگر پیادهروی؟
من هم تو ردروایسی گیر کردم؛ خسته بودم ولی ته دلم میدونستم با شادی قرار نیست حوصلم سر بره. خلاصه توی رودروایسی گفتم: باشه بریم.
شادی که منو خوب میشناخت، قبل از هرچیزی گفت: ماهور لطفاً ساعت سه راه بیفت که چهار پیش من باشی.
این جمله رو گفت چون میدونست آماده شدن من خودش یه داستان جداست.و خب... من هم مثل همیشه ثابت کردم شناختش بیدلیل نبوده :)
سه شد، بعد شد سه و نیم، بعد یه جوری شد که انگار ساعتم داره با من لج میکنه.
بالاخره با عجله زدم بیرون و رفتم سمت ایستگاه.بعد از کلی منتظر موندن برای اتوبوس، به مترو رسیدم
و دقیقاً همون لحظهای که فکر کردم رسیدم... درهای مترو جلوی صورتم بسته شد.بله، فقط یک ثانیه دیر رسیدم؛ یک ثانیهای که میخواست شادی رو به جون من بندازه!
در همین فاصله شادی رسیده بود و منتظر من بود. گوشی من هم فقط زنگ میخورد. هر چند ثانیه زنگ میزد و من هم با اعتماد به نفس عجیبی اطلاعات غلط میدادم؛ اسم ایستگاهها رو اشتباه میگفتم و اصلا خجالت نمیکشیدم :)
یک جایی گفت لحظه به لحظه بگو کجایی. منم قبول کردم، ولی چند دقیقه بعد دیدم پشت تلفن حواسش به یه بچهایه که انگار گم شده بود و داشت کمکش میکرد. منم خیلی خوشحال شدم که بالاخره یه چیزی پیدا شد که چند دقیقه ذهنش رو مشغول کنه
و تصمیم گرفتم تا رسیدنم جواب ندم.توی تمام این مدت با استرس ناخنم رو میجویدم.
بالاخره رسیدم آخر ایستگاه، ماشین گرفتم و رفتم پیشش.
یک ربع اول فقط غر شنیدم برای اینکه فضا عوض بشه گفتم: بریم برگر بخوریم؟ و شادی که ناهار هم نخورده بود، با خوشحالی قبول کرد.
بعد از برگر رفتیم پیادهروی. شادی که مدتها بود با کسی دردو دل نکرده بود، شروع کرد به حرف زدن از آدمهایی که وارد زندگیش شده بودن .
شادی از یه مرد تعریف میکرد که از خودش خیلی بزرگتره ولی براش همه جوره خرج میکرد اما بعد فهمیده که فکرای بدی توسرش داره ؛
شادی جوری تعریف میکرد که حس کردم هنوزم تحت تاثیرش قرار داره و من فقط بدون قضاوت گوش میکردم.
با لحن نصیحت کردن گفت: ماهور تو باید با آدمای سطح بالا بگردی اونایی که با پول و موقعیتشون بهت اعتماد بنفس میدن حتی اگر آخرش نتیجه ای نداشته باشه اما تو لذت میبری و جوونی میکنی .
من بیشتر گوش دادم. بعضی جاها موافق بودم، بعضی جاها فقط سکوت کردم. آخرش هم ازم خواست حرفهایی که زده بین خودمون بمونه و من هم نگهش داشتم.
بعد از کلی حرف زدن، خندیدن و مسخرهبازی، ساعت حدود هشت و نیم شد و رفتیم سمت مترو و از هم جدا شدیم .
وقتی رسیدم مترو، مامان زنگ زد و گفت عجله کنم چون آخرین اتوبوس ساعت نه هست. من هم با تمام توانم رفتم، ولی انگار اون روز قرار نبود هیچ وسیله ی نقلیه ای باهام همکاری کنه.
قبل از نه رسیدم، اما اتوبوسی نبود.هوا تاریک شده بود و باد شدیدی میوزید. اونجا یه پسر با قد متوسط بلند، تیشرت سفید و کوله مشکی ایستاده بود و ایرپاد توی گوشش داشت. ازش درباره اتوبوس پرسیدم، ایرپادش رو دراورد و گفت: جانم؟
همون لحظه نمیدونم چرا، ولی حس خوبی گرفتم. دوباره سوالمو پرسیدم و گفت یکم دیگه میاد.
حس کردم اون هم خیلی حواسش به منه آخه وقتی داشتم به عکسایی که از یه گربه گرفته بودم نگاه میکردم، سرمو آوردم بالا بلافاصله نگاهشو دزدید.
هیچکس اونجا نبود اما یکم بعد یه آقا و خانم که هردو مسن بودند اومدن و چهار نفری منتظر شدیم اما بازم خبری نشد. همون آقا پسر یه اسنپ گرفت و اون خانم مسن گفت من پولی ندارم که بدم اما من و اون آقای مسن اصرار داشتیم پولو بهش پرداخت کنیم،اون هم به خانم گفت اصلا مشکلی نداره و به ماهم گفت حالا صحبت میکنیم.
ماشین رسید به خانم تعارف کرد جلو بشینه و بعد ما سه نفر عقب نشستیم و اون وسط نشست و از من هم عذرخواهی کرد
و در طول مسیر متوجه شدم تلاش میکنه که به من زیاد برخورد نکنه (قند تو دلم آب میشد).
توی مسیر اون خانم و آقای مسن حسابی سوال پیچش میکردن و بعد از اینکه خودشو معرفی کرد مشخص شد اون خانم مسن در واقع دوست مادربزرگ همین آقاپسره و اونم خودش اصرار به توضیح دادن داشت؛
من حس میکردم وقتی داشت آدرس خونه و همچنین فامیلیشو میگفت میخواست منم متوجه بشم و حتی از دانشگاهش هم توضیح میداد.
یک لحظه نمیدونم چطوری نیرو جمع کردم و ازش پرسیدم شما دانشجوی پزشکی هستید؟ (آخه به ظاهرش میخورد شایدم دلم میخواست این باشه)
-گفت : نه من دانشجوی عمرانم
- گفتم : موفق باشید
-گفت : همچنین
و در آخر هم به زور تونستم متقاعدش کنم ازم پول بگیره.
از اون شب مدتی هست میگذره، حتی میدونم تقریباً کجا زندگی میکنه و نزدیک خونه ی ماست، ولی هیچوقت اتفاقی دوباره ندیدمش.