<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات ماهورᥫ᭡</title>
<link>https://maahor.blogfa.com</link>
<description>از روزهایی که نمیخوام گم شوند.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 02 Sep 2026 01:54:03 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دنتیست</title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/45</link>
<description>من به مهراد زنگ زدم و گفتم باید بره دنبال بچه ها که خیلی شاکی شد و میگفت من باشگاه دارم نمیخوام از دستش بدم بالاخره با بدبختی راضی شد ولی گفت دیگه رو من حساب نکنید وقتی اومد خونه گفت گوشی منو میخواد ولی گوشیم کم شارژ داشت به من گفت هفت میرم من تا شیش با گوشیم آهنگ گوش دادم و تا خواستم بزنم شارژ یعنی ساعت شیش رسید و گفت من میخوام برم حالا من با ۱۷درصد شارژ گیر کردم با گوشی من رفت و وسط راه خاموش شد و نمیتونست پیدا کنه دیگه با بدبختی پیدا کرد و یجوری از بیخ</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 01:54:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>حس شیشم</title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/44</link>
<description>دیشب کلی بیدار بودم و لباس و وسایل باشگاه رو آماده کردم و رفتم حموم بعد امروز خیلی خوابیدم یه ساعت قبل باشگاه بیدار شدم دیدم مربی صبح پیام داده که کنسله واقعا عصبانی شدممم آخه چرا دیشب نگفتی من این همه بیدار موندم و اینکه حس شیشمم کم کم منو داره میترسونه ، دیشب به آوا میگفتم احتمالا فردا تعطیله و مربی پیام میده و واقعا اتفاق افتاد دقت کردید چقد پول اسنپ زیاد شده؟ اگه پولای اسنپمو جمع میکردم الان بیل گیتس بودم شبکه پرشیانا پادکست چقدر خوبه تنها شبکه ایه که</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 11:06:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>ADHD</title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/43</link>
<description>فردا باشگاه دارم و قراره تنها برم آوا نیست تجربه شو ندارم ولی میدونم یا خوش میگذره یا سخت میگذره از این دو حالت خارج نیست فرداشب دخترعموهام میان پیشمون و خوشحالم از این بابت ، مشکل اون نمراتمم حل شد بی خودی نگرانش بودم ، البته اینم بگم دیروز حرف زدن با معاونمون واقعا خوشحالم کرد خیلی قراره دلم براشون تنگ بشه شایدم باز همو زیاد دیدیم مشخص که نیست امروز یوتیوب کمکم کرد نجات دهنده واقعی اونه نه اینستاگرام، از محتوای حسین اورا هم که دیگه نگم حرف نداره و همچنین</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 20:16:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>ماشین و رانندگی </title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/42</link>
<description>هرجوری هم بشه باید تا چند ماه دیگه رانندگی یاد بگیرم ، دخترعموهام امروز میخواستن برن بیرون و ب ما گفتن که باهاشون بریم ولی مهراد نبود و بابام هم همینطور فک کن ماشین باشه راننده نه شاید بگید اسنپ میشه گرفت ولی سوادکوه مقصد بود و خارج از بحث پول و اینا، مسیرهای طولانی فقط با ماشین خودت حال میده میتونی اهنگ بزاری بلند حرف بزنی بدون مراعات کردن ، چون تنها بودن خودشون هم نرفتن مثل ما که گفتم تنها خوش نمیگذره بنابراین امسال اولویت با رانندگیه اگه بخوام وایسم تا</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 21:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>حسادت</title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/41</link>
<description>دیروز مامانم و بابام برا نیلا لوازم تحریر خریدن با قیمت وحشتناک گرون ، بعد تو خونه کنار بابام نشسته بودم که مامانم زنگ زد و به بابام گفت به ماهور نگی قیمت اینا چقدر شده و من شنیدم ، اینقدر حرصم گرفت همون لحظه به مامانم زنگ زدم و گفتم صداش رو بلندگو بود وشنیدم و همچنین گفتم دیگ من هیچ چیز خصوصی بهت نمیگممممم مثلاً میخواست حسودی نکنم آخه من چرا سرهمچین موضوعی حسودی کنم؟ اصلا نمی فهمم با این کارش بدتر حساس شدم و حرصم گرفت یعنی فکر میکنم پدرمادرا خودشون باعث</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 14:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>کارنامه</title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/40</link>
<description>نمرات اومده و چندتا رو افتادم یه درس هم از سال پیش دارم و الان درگیر تک ماده زدنم ، هیچ فکرشم نمیکردم یه روزی از شاگرد اول بودن کارم به اینجا برسه جالبش اینه کارنامه پارسالم بالا نمیاد و یادم نیست نمره به ده میرسید که تک ماده بزنم یا نه و بدتر از همش اصلا حوصله مدرسه و امتحان مدرسه رو ندارم . یعنی حاظرم هر اتفاقی بیفته ولی نرم مدرسه معاونمون هم که بدتر از همه مارو گیج میکنه و بعد غیب میشن پاسخگو نیستن ، از ته دل خوشحالم مدرسه تموم شد من امسالم پشتم ولی خعب</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 20:30:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>خونه مستقل</title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/39</link>
<description>دارم فکر میکنم اصلا کشش زندگی با خانواده رو ندارم یا با هیچکس ترجیح میدم تنها زندگی کنم ، صبح ک پاشدم هیچکس باهام حرف نزنه تا لود شم ، کسی نیاد بیدارم کنه ، سروصدا زیاد نشنوم از سروصدا اول صبحا بیزارم پس مطمئنم زود قراره مستقل شم امروز میخواستم برم اون یکی باشگاه ولی با این وضعیت پام و حوصله خودم نمیشه میزارم همون فردا اینقدر تعداد جزوه هایی که باید چاپ کنم زیاده که همش ازشون در میرم ولی امروز دیگ راه فراری نیست</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 12:17:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>آرایشگر </title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/38</link>
<description>دخترعموهام یعنی همون مهمونامون امروزم بودن و از قضا یکیشون به جرئت میگم یکی از بهترین آرایشگراست و من که از هفته پیش قصد آرایشگاه رفتنو داشتم فرصتو غنیمت شمردم و ازش سواستفاده ابزاری کردم اونم همه ما بچه هارو به صف کرد و نوبت به نوبت موهامونو کوتاه کرد واقعا جون تازه گرفتم ؛انگار باری از دوشم برداشته شده دخترعمو کوچیکه دوتا بچه داره و به شدت مادر نمونه ایه ولی خیلی زود ازدواج کرده بنطرم ، آخه تو سن اون دوتا بچه هشت ساله و پنج ساله؟ منطقی نیست تازه فهمیدم</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 01:07:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>قالب جدید</title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/37</link>
<description>دنبال یه چیز باحالا تر و اختصاصی تر میگشتم بالاخره تونستم اینو رو به راه کنم ، خیلی باهاش حال میکنم الانم خوابم میادو دارم یه آهنگ خز ک از اینستا پیدا کردم گوش میدم</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 01:03:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>گشت </title>
<link>https://maahor.blogfa.com/post/36</link>
<description>امروز اون مهمون ها ک گفتم رسیدن ، حقیقتش با یکیشون خیلی زیاد ارتباط برقرار کردم با بقیه هم ک خوب بودم ولی با این خیلی رفیق شدم درصورتیکه قبلا اصلا همو نمیشناختیم و ارتباط نداشتیم. دیشب تا صبح نخوابیدم و صبح یه دوش گرفتم تو فاصله ای که مهراد و مامان رفتن تریمنال دنبال مهمون ها. ظهر همه حتی من خوابیدیم و من از اونا خسته تر . امروز مسکن خوردم چون درد داشتم بعد شب به خاطر نیلا و اصرار های اونا مجبور شدم باهاشون برم پارک قیطریه .</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 00:36:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>maahor</dc:creator>
<guid>maahor.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
</channel>
</rss>
